X
تبلیغات
رایتل
سپیدار Sepidaar
  
 در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1394
"خدا ترسی" بدون "انسان دوستی"!

جوان تر که بودم آرمان ام این بود که همه مردم جهان، "خدا ترس" باشند، باورم این بود که هرکه از خدا بترسد، به مورچه ای هم آزار نمی رساند. می خواندیم که اگر "خدا" نباشد، هر کاری مجاز است. اندیشه و باورمان این بود که تنها راه نجات بشر، در یک نسخه جزمی است: خداترسی بی قید و شرط! اکنون می بینیم مردم جهان، از دهشت کسانی که "تنها از خدا می ترسند"، خواب آرام بر چشم ندارند. نه مردم جهان بلکه حیوانات بی آزار و بی گناه مخلوق همان خداوند هم از شرارت این خداترسان در امان نیستند. 
امروز پیش از ظهر، تلویزیون ایران با فردی روحانی درباره خدا ترسی گفتگو می کرد. می دیدم همه حرفهای او در برداشت اول درست است، فقط یک جای کار اشکال داشت: دست آخر با این نسخه های خداترسانه هم می شود آدم کشت، هم می شود جان آدم ها را نجات داد. می شود که از پس لطافت صدای این موعظه، هم مهربانی و ایثار تا حد جان سر برآورد و هم خشونتی دهشتناک: کافی است در ذهن خود به این باور برسی که کدام موجب خوشحالی خداوند است: مهربانی یا خشونت، نجات دادن یا کشتن. دیگر هیچ چیز و هیچ کس جلودارت نیست. کافی است فتوای فقیهی بگوید بکش و تو می کشی هرکس را با هر وسیله و به هر وسعت: حتی پیرمرد و پیرزنی تنها و وحشت زده را در خانه آرامش شان در دل شب تهران، حتی دخترکان نوباوه را در روستاهای شمال عراق، حتی مادران باردار را در سوریه. حتی دسته دسته کودکان سیاه بخت فلسطینی را در غزه که از نگاه آن روحانی یهودی، کشتن شان عین خشنودی خداوند است: خلاصه، این عرب است، آن فارس است، این کرد است، آن یهودی است، این ایزدی است، آن مسیحی است، این شیعه است، آن سنی دشمن ولایت است، این هم وطن است اما فتنه گر است، آن آمریکایی است، این ایرانی مجوس است.
آزار دهنده تر آنکه: وجدان فقیه صاحب فتوی هم همیشه آرام است چون به حکم شرع اگر فقیهی به درستی اجتهاد کند یا به نادرستی فتوی دهد، هردو پیش خداوند پاداش دارد! شگفتا!
نه! به نظرم می آید که جایی از کار، یک ایراد خیلی خیلی جدی دارد. شاید اشکال این باشد که "خدا ترسی و خدا دوستی بدون انسان دوستی" جز فریبی تقدیس شده نباشند. هرکس می خواهد درس خدا دوستی و خداترسی بدهد، باید پیش از آن درس انسان دوستی خوانده باشد. دل سپردن به موعظه فقیهان صاحب فتوا (از هر مذهبی) که ارزش اصیلی برای انسان قائل نیستند، همانند خریدن گردوی دربسته است: یا دورنی روشن و شفابخش دارد یا پوچی ای تباه و تلخ! 
به نظرم می آید همان بهتر که مذهب برای انسان باشد تا آنکه انسان ها به نام مذهب سلاخی شوند: همیشه تاریخ اینگونه بوده و اکنون از همیشه تاریخ بدتر. انسان باید این باور جاهلانه را در هم بریزد و "خدا " و مذهب را از "نو" بشناسد اما نخست باید "انسان" را به "رسمیت" بشناسد! من به مذهبی ایمان دارم که می گوید: "هر کس انسانی را نجات دهد، همه بشریت را نجات داده و هرکس انسانی را بکشد، همه بشریت را کشته است". من هر قید و شرط و اگر و امایی را که صاحب فتوای جزمی و تنگ اندیش بر این اصل بگذارد، باور ندارم.


 
جمعه 24 آذر‌ماه سال 1391
"زعفران اصل قائنات" در مقابل "شراب ناب وین"
اشاره: بسیار شنیده و دیده ایم که خبرنگاران، دیپلماتها، جهانگردان و افرادی از غرب به شرق و از جمله به ایران ما می آیند و بعد از مدتی اقامت در اینطرف، نوشته و چه بسا کتابی را از دیده ها و شنیده های خود از سرزمین و فرهنگ و رفتار مردم این سو، برای مردمان و مخاطبان خودشان به هدیه می برند. همین چند روز قبل بود که دوستی عزیز، برایم نسخه الکترونیکی کتابی را فرستاد به نام "قدم ات روی چشم" که روایت دو خبرنگار فرانسوی است به نام های سرژ میشل و پائولو وودز که چندسال قبل، مدتی را در ایران گذرانده اند.

 یک بار از خودم پرسیدم: "تو حدود شانزده سال است که به اینجا (وین- قلب اروپا)، رفت و آمد می کنی، شانزده سطر از حال و هوای این دیار برای مردم خود روایت  برده ای!؟"

******************

چهار پنج ماهی می شود که به یک منزل اجاره ای تازه در منطقه بیست وین، نقل مکان کرده ایم. هنوز چند روزی از اسباب کشی نگذشته بود که سروکله همسایه های تازه در طبقه بالای ما، پیدا شد. از همان طرز اسباب کشی و استقرارشان فهمیدیم که اوضاع چندان هم عادی نخواهد بود. یک هفته بلکه بیشتر، صدای مته و دریل بود که در خانه می پیچید و معلوم بود که همسایگان تازه، دارند پشت سر هم انواع وسایلی را که طبعا نمی دانستیم چه چیزهایی هست، نصب می کنند. با خودمان می گفتیم: مگر در یک خانه هفتاد متری، چقدر می شود وسیله نصب کرد!؟ در این اثنا، چشم مان هم پس از گوش مان، توفیق آشنایی با همسایگان تازه طبقه بالا را پیدا کرد: دو جوان مجرد پر شر و شور و آنطور که از ظاهر کار بر می آمد "کله خراب" اتریشی!؟

کار نصب وسایل تمام شده و نشده، پرده بعدی نمایان شد: اولین شنبه شب که رسید، از سر شب، تا نزدیکی های صبح، صداهای تکان دهنده جور وا جور، از طبقه بالا سقف و دیوارهای خانه را می لرزاند. این دو جوان کله خراب، با چند نفر دوستان کله خراب تر از خودشان جمع جمعی داشتند: تا جاییکه ما از این پایین می فهمیدیم پینگ پونگ و فوتبال دستی بازی می کردند، کشتی می گرفتند، وزنه می زدند و البته تا دلتان بخواهد فریاد دسته جمعی!

خلاصه،  مدتی اوضاع بر همین منوال بود و هر هفته چند شبی را تا نزدیکی صبح، این مراسم شورانگیز برپا می شد. گاهی که بچه ها می آمدند تا سری به ما بزنند، اجازه می خواستند که بروند و با این همسایگان "عجیب و غریب" ما صحبت کنند و به آنها اعتراضی بکنند اما ما که از این جوانان کله خراب، چندان بی واهمه هم نبودیم، می گفتیم: بالاخره جوان هستند. نمی خواهیم اعتراض و شکایت پیش بیاید. یه جوری باهاشون کنار می آییم!

اما کار کش پیدا کرد. یک شب که سر و صدایشان در آن ساعت یک بعد از نیمه شب، خیابان را هم گرفته بود، رفتم زنگ در خانه شان را زدم، در را باز نکردند. رفتم از پایین آیفون را زدم. یکی شان برداشت. گله کردم و گفتم که شما همسایه ما هستید و دلمان نمی خواهد پای پلیس به اینجا باز شود. لطفا رعایت ما را هم بکنید. جوان، معذرتی خواست و خداحافظ. اما آش همان آش ماند و کاسه هم همان کاسه.

مدتی بعد، پس از تحمل یک مراسم شبانه شورانگیز تازه، برایشان چند خط نامه نوشتم: این بار اندکی تندتر و گفتم این کار شما، با شکنجه تفاوتی ندارد و اگر این بار گوش نکنید، به شرکتی که مدیریت ساختمان را دارد، شکایت می بریم یا پلیس را خبر می کنیم. نامه را خواندند اما این بار هم نخیر، گوش شان بدهکار نشد!

در همین روزها بود که رونوشت نامه ای از شرکت مدیریت ساختمان در صندوق ما بود. فهمیدم که دخترم به آنها زنگ زده و ماجرا را گفته و آنها هم برای همسایه های جوان ما اخطار داده بودند که اگر مزاحمت هایشان ادامه پیدا کند، طبق بند چند و چند قانون، اخراج خواهند شد!

ظاهرا برای این هشدار هم تره ای خرد نشد...

تا اینکه یک شب، مراسم همسایگان عجیب و غریب ما، از قبل هم پرشورتر شد. از حدود نه شب تا ساعت پنج صبح بزن و بکوب و فریاد و هیجان برقرار بود. چند نوبت با صداهایی شبیه صدای پتک از خواب پریدم! مادر بچه ها که البته واقع بین تر و عاقل تر از من است، بالکل از خیر خوابیدن گذشته بود تا زجر پریدن از خواب را هم نکشد! آخرین بار که از جا پریدم، ساعت نزدیک پنج می شد. تلفن را برداشتم... حدود بیست دقیقه بعد، دو افسر جوان پلیس پشت در آپارتمان طبقه بالا بودند... بگذریم از اینکه، آنها هم ظاهرا به دستاورد مهم تری از من نرسیدند چرا که اساسا کسی در را روی آنها باز نکرد تا به آنها بگوید خرتان به چند!؟

اما ... دو روز بعد، یک رونوشت از نامه تازه ی همان شرکت، در صندوق ما بود که به همسایگان بی کله ما خبر می داد که وقت اخراج شان رسیده و باید همین روزها، برای تحویل آپارتمان آماده باشند!

در این یک هفته ده روز، همه چیز عوض شد. انگار نه انگار که کسی آن بالا هست. دیروز هم که هر دو جوان کله خراب، جلوی آسانسور همکف ما را دیدند، سرشان پایین بود، شاید از سر شرمندگی، سلام علیکی کردند و از خیر آسانسور هم گذشتند، رفتند تا پله ها را چارتا یکی کنند!

امشب وقتی من و خانم، موقع خداحافظی با بچه ها که دوباره برای سرکشی ما آمده بودند، تا جلوی در رفتیم، دیدیم که پشت در، یک یادداشت هست و یک بطری شراب ناب وین! اسم هر دو جوان کله خراب، زیر نامه ای بود که در آن از شلوغ کاری های چند ماه گذشته شان عذرخواهی کرده و خواسته بودند که ... هدیه شان را هم بپذیریم!

چند دقیقه بعد، یک یادداشت به همراه یک بسته زعفران ناب قائنات، پشت در آپارتمان شان بود. مادر بچه ها گفت: "ولی فکر می کنم اینها، نتوانند از زعفران قائنات استفاده کنند." گفتم: "مگر ما می توانیم از شراب ناب وین استفاده کنیم! نهایت این است که هدیه می دهند به یک همسایه دیگر!؟"

*************

در اتریش، قانون مال مردم است. وجود مردم است، در خون مردم است. پناه مردم است، حتی اگر خارجی باشی و همسایه کله خراب ات، بچه ناف وین یا پسر فلان آقازاده. هر دوی تان یاد می گیرید که اینجا، قانون، فقط یک "طنز" نیست!

 


 
جمعه 12 آبان‌ماه سال 1391
"آزادی بیان" و "تحریک پذیری اجتماعی"

در روانشناسی اعتراض ایرانیان، این نظریه مطرح شد که هرچه در جامعه، سازوکارهای اعتراضی، قوی تر باشد، پایبندی به قانون نیز در فرد و گروه، درونی تر می شود. پرسش دیگر، نسبت میان آزادی رسانه و تحریک پذیری یا انگیختگی اجتماعی است.

 

آیا "آزادی رسانه" به معنی "افزایش ضریب تحریک پذیری اجتماعی" است؟

یا برعکس، آزادی بیان و گردش آزاد اطلاعات"، زمینه و امکان انگیختگی اجتماعی و قدرت تخریب آن" را کاهش می دهد؟

"مرز تحریک پذیری اجتماعی"، یکی از تفاوت های کارساز، میان جامعه توسعه یافته و جامعه منتظر توسعه است.

در جوامع توسه یافته، هرچند "آزادی عمل" برای به راه انداختن حرکت های اعتراضی بیشتر است، برعکس، "استقبال" از حرکت های اعتراضی کمتر و قدرت "تخریب" آنها ضعیف تر است.

اما در کشورهای منتظر توسعه- از جمله کشور ما ایران- هر کالای اعتراضی- هرچند بنجل- مشتریان فراوان خودش را دارد و قدرت "تخریب" آن هم بسیار بالاست و این یک هراس دایمی را بر ذهن و روان حاکمیت ها تحمیل می کند.

در چنین جوامعی، همیشه این نگرانی وجود دارد که حتی (برای مثال) درگیری طرفداران دو تیم فوتبال، به یک اعتراض گسترده و مخرب از نوعی دیگر تبدیل شود یا گردهم آیی یک جمع محدود فکری یا سیاسی، اساس کار حاکمیت را برهم ریزد.

این است که مسوولان امنیتی و مقامات کشور، در یک اضطراب و نگرانی دائمی به سر می برند و همانطور که ویژگی کشورهای توسعه نیافته است، چاره ای جز این نمی بینند که کمترین زمینه شکل گیری یک اعتراض را بخشکانند و هر صدای مخالفی را خاموش سازند: دستگیر کنند و به زندان بیندازند تا "فتنه ای" بر پا نشود چرا که به خوبی می دانند که این کالا، در سطح جامعه، مشتریانی فراوان دارد.

نتیجه این می شود که چنین سیاستی، انرژی اعتراضی و مخرب را فشرده تر، پوشیده تر و قدرتمندتر می سازد تا در فرصتی دیگر و به شکلی ناهنجارتر، به میدان بیاید و تخریب کند.

معمولا، این چرخه آنقدر ادامه می یابد تا همچون یک گسل زلزله، فشار درونی متراکمی را برای زیر و رو کردن دوباره سازوکار حاکمیتی موجود فراهم سازد (انقلاب تازه).

این کشورها، به درستی همیشه انقلابی باقی خواهند ماند به این معنی که باید در برهه های زمانی، این گسل فشرده اجتماعی به گونه ای فوران کند و انقلاب تازه ای بوجود آید که همه برساخته های قبلی را یکجا ویران سازد. این چرخه شوم، موجب می شود که انرژی و توان درونی این جوامع و کشورها، هر چند دهه یک بار توسط سیاه چاله ای به نام انگیختگی توده ای بلعیده شده، کار سامان یابی و توسعه پایدار در این کشورها را بازهم به تاخیر اندازد.


راه حل پایدار، ثبات بخش و توسعه آفرین برای این معضل، همانا نهادینه کردن آزادی بیان و رسانه، گردش آزاد اطلاعات، ایجاد و تحکیم سازوکارهای اعتراضی مورد به مورد و به هنگام است.


واقعیت این است که آزادی بیان و رسانه، هنگامی که نهادینه و پایدار باشد:

· انگیختگی اجتماعی را کاهش و بردباری عمومی را افزایش می دهد

· انگیزه و هیجان لازم برای مشارکت در حرکات اعتراضی را پایین می آورد

· توان تخریبی حرکت های اعتراضی را تخلیه می کند

· و فرهنگ اعتراضی سالم و کم هزینه را نهادینه می سازد.

جالب اینکه، تحریک پذیری اجتماعی، رابطه الزامی و قطعی ای با صلاح و فساد در یک حکومت هم ندارد! یعنی ممکن است حکومتی فاسد را تصور کرد که به دلیل حفظ چرخه آزادی بیان و سازوکارهای اعتراضی در جامعه، پایدار و برقرار می ماند اما حکومتی سالم تر، برانداخته شود به این دلیل که امکان ابراز وجود و بیان اعتراض را از شهروندانش گرفته است.


 
پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1391
53سالگی ...

امشب، که بگذرد، 53 سال را، گذرانده ام.


می پرسم: فلانی!

53 سال گذشت، پنجاه و سه نکته آموختی!؟

53 سال گذراندی، یک گام رفتی؟

53 سال بودی، دلی شاد کردی؟

سن ات 53 است، شمار دل هایی که شکستی چند است؟ شمار جفاهایی که کردی چندهزار است؟


شمار گناهانت را که هول دارم بپرسم!


آه چه سنگین است این کوله بار بر سر و شانه ام که مالامال است از بدی به بندگان و ناسپاسی از خدای این بندگان!


هرچه پیرتر می شوم، می بابم که چه "کودک" ترم!

هرچه شمار سال های عمر بیشتر می شود، می بینم که چه "کمتر" ام!

هرچه موهایم سپیدتر می شود، می بینم چه تیره است این درون!

هرچه شانه هایم فرو می افتد، می بینم که چه نابردبارم... نابردبار!

....

امشب چه غوغایی می کند این دوبیتی بوعلی با جان من که گرد خاک آن صحرای "سینای" دانش و معرفت ایران زمین هم نیست:

دل گرچه در این وادیه بسیار شتافت

یک موی، ندانست (اگر) موی شکافت

اندر دل من هزار خورشید دمید

آخر به کمال ذره ای راه نیافت


آیا کسی هست که کوچکی هایم را، نادانی هایم را، جفاهایم را، بدی هایم را بر من ببخشد؟ از من درگذرد؟ برایم از دل دعایی کند و مرا رهین خود سازد!؟


 
سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391
گفت، گفتند، فرمودند، اظهار داشتند...

زبان فارسی را بیش از هر زبان دیگری دوست دارم. خب لابد به این دلیل که زبان مادری ام هست و البته به دلایلی دیگر مثل اینکه آدم حیف اش می آید بقیه مردم دنیا نتوانند غزل های شیرین حافظ و سعدی، مثنوی های مولوی، اشعار نظامی، دوبیتی های خیام و امثال آن را به همین زبان شیرین بخوانند و بعد از درک لذتش، دار فانی را وداع کنند...


اما از یک چیز این زبان شیرین، کام ام تلخ تلخ است. حالا می گویم چرا!

ببینید من که از همه زبان های دنیا خبر ندارم ولی وقتی به همین عربی و انگلیسی و آلمانی که تاحدودی آشنا هستم، نگاه می کنم می بینم مثلا برای مفهوم "گفتن" در سوم شخص مفرد، یک کلمه دارند که می شود "گفت". تمام

حتی در قرآن که کتاب آسمانی ماست، برای خدا هم یک واژه هست: "قال" که می شود "گفت" و از این "گفت"، همه جا استفاده می شود و به خدا هم هیچ برنمی خورد و از شان و شخصیت و احترامش هم هیچ کم و کاسته نمی شود.

حالا بیایید ببینید در فارسی که با این عرف نابخردانه و چاپلوسانه تاریخی ما، خیلی از سوم شخص های مفرد، به جایگاه اول شخص و دوم شخص و سوم شخص جمع و بالاتر رسانده شده اند، برای اینکه بگوییم فلانی گفت، چه بساطی داریم: از "گفت" که اصلا نباید استفاده کرد چون از کفرگویی هم بدتر است و به جای آن تا بخواهید گزینه هست: گفتند، فرمودند، اظهارداشتند، بیان داشتند، امر کردند...

یا برای آمدن، در زبانهای دیگر تاجاییکه می دانم، می گویند: آمد! اما شما فکر کنید ببینید برای این مفهوم، در زبان شیرین فارسی چندتا تعبیر چاپلوسانه و متملقانه داریم!؟

همینطور برای رفتن، همینطور برای دیدن، برای دیدار، برای حضور داشتن و بقیه.

واقعا اعتقادم این هست که مشت نمونه خروار است حتی در شناخت خوبی ها و بدی های یک جامعه. یعنی اینکه اگر همین یه وجب جا از فرهنگ خودمان را خوب واکاوی کنیم، به چه درس هایی از وضعیت بقیه جاهای فرهنگ و رفتارمان که نمی رسیم...

خیلی سخته، ولی باید درستش کنیم. راهی غیر از این نیست.


 
سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391
قرار بود "سرمشق" باشیم، شدیم درس عبرت!

امام علی، که درود خدا بر او باد، می گوید: رحمت خدا برای کسی است که پرداختن به عیب های خودش، او را از پرداختن به عیب های دیگران باز می دارد. یعنی دیگر وقتی برایش نمی ماند که عیب جوی دیگران باشد.

این یک فرمول است که هم یک فرد می تواند آن را برای خودش و خانواده اش به کار گیرد، هم می شود در جامعه به کار گرفت و هم در سیاست خارجی و رفتار با بقیه دنیا.

گذشته از هرچیز، به نظر شما، اگر در این سی و چندسال، جمهوری اسلامی، از همه حرف های پسر ابیطالب، فقط به همین یک فرمول در سیاست خارجی خودش عمل کرده بود، ما الان، کجای این جهان ایستاده بودیم؟

در همه این سالها، همه هوش و حواس سران و رهبران و افراد صاحب تربیون این کشور به این بوده که عیب ها و بدی های (واقعی یا غیرواقعی) دیگران را ببیند و به روشی پرخاشگرانه که خودش بسیار معیوب است، به بیان آن سرگرم و دلشاد باشند.

حالا فقط فرض کنید که راه دیگری را رفته بودیم و به جای اینهمه یقه گیری باهوده و بیهوده در دنیا، توان فکری و وجدانی خودمان را صرف این کرده بودیم که این کشوری که اختیارش دست ماست، این مردم، این حکومت، این مدیریت و... چه عیب و ایرادهای بزرگ و کوچکی دارند و بعد هم سرگرم اصلاح آن عیوب و تربیت خودمان شده بودیم و کاری هم به خوب و بد دیگران نداشتیم. آنوقت به نظر شما، الان کجا ایستاده بودیم!

آیا ایران، الان بهشتی نشده بود که همه آرزو داشتند به آن نگاه کنند، به دیدارش بیایند، تماشایش کنند، تکریم اش کنند، به آن افتخار کنند و از آن با احترام یاد کنند؟ حتی اگر دشمن اش باشند؟!

البته خبر خوب این است که خیلی های دیگر در منطقه ما، که اصل انقلاب 57، الهام شان شد، این سنت نادرست ما، عبرت شان شده و دارند طور دیگری عمل می کنند: به همین لبنان و عراق و افغانستان و مصر نگاه کنید... این خوشحالی دارد و البته بیشتر غبطه!

شیعه و پیرو بودن به عمل است، نه به شعار و نوحه خوانی و ضجه زنی و به فریاد و به قیل و به قال.


 
جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391
امان از "متولیان" دین... امان از "نمایندگان خدا"... امان!

همیشه از خودم می پرسم که کجای کار اشکال دارد؟

کلمه "اسلام" که عربی است و از ریشه سلم و هم ریشه سلام، به فهم عامه و خاصه به معنی آرامش، صلح، امنیت و تسلیم خانه دل است به خدایی که هر وقت اسم خودش را می آورد، دو تا صفت مهربانی هم پشت آن است.


"قرآن" هم که به معنی "خواندنی" است و دست کم بین مسلمانان حتی بر سر یک "حرف" اش اختلافی نیست، می گوید من یک "یادآوری" هستم و شما هم که "پیامبر" و واسطه انتقال وحی هستی، لازم نیست کاری بیش از رساندن این یادآوری بکنی.

خدایی که این قرآن را نازل کرده هم می گوید در دین هم اجبار و اکراهی نیست و اصلا خود ما به بنده هامان هم راه را نشان می دهیم و هم بیراه را و اصلا خودمان به بنده هامان آزادی دادیم که هر کدام را خواستند بروند!

وقتی هم حتی پای صحبت بقیه ادیان پیش می آید، سفارش و اصرارش هم بر صلح و صفا بین مسلمان و یهودی و مسیحی و زردتشتی است و صحبت جنگ هم که می شود، می گوید "شمشیر" ات را فقط وقتی از غلاف در بیاور که به تو حمله می شود و تازه بعد هم اگر طرف آتش اش خوابید و گفت "صلح کنیم"، صلح بهتر است!


پیامبرش هم که می گوید من رحمت و مهربانی برای همه جهان هستم.


حالا این متولیان دین، که آن را صدپاره و شاخه کرده و هرکدام روی یکی از شاخه هایش نشسته اند و عملا به طور خستگی ناپذیری، بیخ و ریشه را می زنند (اگر تا حالا کار را تمام نکرده باشند!)، چطور این دین خرد و رحمت و مهربانی را تفسیر می کنند که:

  • هرکدام، فقط خود خودش را بنده و مومن و به صراط مستقیم می داند و به هیچ روی خوش اش نمی آید که با یک متولی دیگر مقایسه شود و مثلا اگر به ملاعمر- که فی الحال یکی از متولیان دو آتشه همین آیین است- بگویی، کمترین شباهتی مثلا به شیخ الازهر که یک متولی دیگر است یا به فلان شیخ شیعی یا حنفی یا شافعی یا... دارید، آن را یک توهین یک کفرگویی و بلکه بالاتر یک ظلم به خداوند می داند و هم خودش از تصور چنین گمراهی ای توبه و استغفار می کند و هم کسی را که چنین تصوری کرده، مستحق سرزنش و تنبه و تنبیه و مجازات می داند!!
  • و هرکدام از اینها هم طرفداران بسیار مومن (البته اگر به ظرافت نگاه کنید، بیشتر به این نمایندگان خداوند تا به خود خداوند)، محکم، پابرجا و پا به کاری دارند که نه در ایمان و درستی راه و روش و اعتقاداتشان کمترین تردیدی دارند و نه در نادرستی و ناراستی و گمراهی دیگر متولیان و دیگر شاخه ها دین، شبهه ای
  • و بسیاری از این متولیان حاضرند علیه نحله ای دیگر از پیروان همین دین ولو اینکه هموطن و همزبان و همسایه شان هم باشند، بجنگند و بکشند و کشته شوند و در این راه از روش های مدرن امروزی مثل "انفجار انتحاری (همان که سالها در ایران به آن استشهادی!  هم می گفتیم)، و انواع کلاه و کفش و کمربند انفجاری هم استفاده کنند تا شمار بیشتری از مردم بینوای یک گروه دیگر از پیروان را ذغال کنند!
  • (راستی در این ده سال اخیر در عراق و پاکستان و افغانستان و دیگر جاهای "اسلامی"، چند هزار نفر از پیروان هر شاخه به دست پیروان "مومن و پابرچای" شاخه دیگر کشته شده اند!؟)

این است که سخن به اینجا که می رسد، آدم دلش "درد" می گیرد، "می سوزد"، "خون" می شود و بعد دوباره یاد "قرآن" می افتد و به یاد... طه... ما انزلنا علیک القرآن لتشقی!

متولیان دین را نمی دانم اما آنچه که ترجمه های قرآن می گوید و تفاسیر می گوید و کلمات روشن عربی می گوید و فهم عامی ما مردم می گوید، معنی ساده و سرراست این آیه می شود اینکه: ای فرزانه نازنین! آروم باش، آرام گو باش و آرام کردار ... همین! نه کمتر و نه بیشتر. اینقدر هم نگران من که خدا باشم و اسلام که دین من باشد و قرآن که کتاب من باشد، نباش. این اسلام و این کتاب، با هیجان و تنش و سر و صدا و جارو جنجال و های و هوی و بگیر و ببند و بکش بکش و بستن چشم و گوش و دهان بندگان، پیش نرفته، نمی رود و نخواهد رفت! تمام


   1       2       3       4       5       ...       36    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 427209


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها