سپیدار       Sepidaar
  
                                                                                     در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
خرداد 1388
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
موضوع بندی

دستگاه تغییر صدا دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388
خیلی "ملایم" تکذیب می شود!!

یکی از دانشجویان محترم این آموزگار سابق! دیروز خبر داد که رییس محترم دانشکده، بعد از "فتح الفتوح" اخراج سپیدار، یک خانم جوان را به جای او تا کلاس مشایعت فرموده و چشم در چشم دانشجویان اظهار داشته اند که: "من چندین بار از دکتر جعفری خواستم که برگردند اما ایشان نپذیرفتند"!! 

خواستم به اطلاع عزیزان برسانم که این ادعا خیلی ملایم و بطور کامل تکذیب می شود! بحمدالله به برکت دولت کریمه! کنونی دروغ گفتن، حرمت شکنی و قدرناشناسی، سکه رایج زمانه ماست. ایشان بعد از ملاقات حضوری در دفتر کارشان که صراحتا و مکررا به بنده فرمودند "همه دانشجویان هر سه کلاس شما!! خواستار رفتن شما یا حذف کلاس هایتان هستند" دیگر هیچ تماسی با بنده نداشته اند!  

می ماند نظر دانشجویان دانشکده که آیا برایشان اهمیتی دارد که چنین دروغ شاخداری از طرف آنان گفته شده و به نام آنان چنین حرمت شکنی ای صورت گرفته است؟ 

 

این نیز بگذرد...


 
چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1388
اخراج!

 

پشت صحنه:   

  • شب های مرد در سردی سکوت، التهاب اندوه، قحطی عاطفه، خشکسالی همزبانی، غیبت همدلی، بی قراری، بی کسی، سر آشفته و چشمان بی خواب 
  • روزهای مرد غرق در دل آشوبی، ذهن داغ زده، جان صدپاره 

روی صحنه:  

 صحنه اول: کلاس درس، اتاق شماره 32 دانشکده خبر، درس معنی شناسی و کاربرد آن در رسانه؛ زن میانسال با چادر مشکی بر روی صندلی سخنران روبروی دانشجویان نشسته است. همه تقلای خود را برای ارائه کنفرانس بکار گرفته و چهره اش از هیجان و اضطراب به سفیدی می زند. دختر جوانی در انتهای کلاس، اعتراضی نابهنگام را به تندی مطرح می کند، آموزگار با توضیحی می خواهد که بحث سخنران مختل نشود، بازهم اعتراض دختر جوان...! زن میانسال نگران، با توضیح دیگری سعی در آرام کردن او دارد و به ناگاه چشمان آموزگار بر لبان دختر جوان می ماسد که با ترشی چهره و کلماتی که بر لبان او به روشنی خوانده می شود، عبارت زشتی را نثار زن میانسال که چادر را با یک دست به دور صورتش حلقه زده می کند: تو خفه شو با اون قیافه ات!! مغز مرد به جوش می آید. فشار سنگینی قلب اش را در می نوردد: یک قدم به جلو می گذارد، چشم در چشمان دختر جوان با صدایی محکم و سرد چند بار تکرار می کند: متاسفم، برای شما متاسفم! دختر جوان با عصبانیت از جا کنده می شود و به سرعت از کلاس خارج می شود و به دنبال او دختر جوان دیگری، با او همدردی می کند، از کلاس بیرون می زند. معلم نیز در هم می ریزد. او هم از کلاس بیرون می زند. به سرعت پله ها را به پایین می رود. در اتاق آموزش خواستار رسیدگی انضباطی می شود و به کلاس باز می گردد... نفس در سینه اش قفل شده، فشار مرگ را احساس می کند... می خواهد کلاس را تعطیل کند. دانشجویان درخواست ادامه کلاس را دارند. با همه بدحالی تن می دهد... کلاس ادامه می یابد... 

  

صحنه دوم: یک هفته بعد، دختر جوان دوم به استاد مراجعه می کند. بحث پرحرارت اما ثمر بخشی در می گیرد. مرد تنها بر یک نکته تاکید دارد: دانشجو هر حقی برای اظهار نظر و مباحثه دارد اما در کلاس حق توهین به دیگری- آنهم بزرگتری که جای مادر اوست- و حق فریاد و جدال با معلمی که بیش از تمام عمر او، خاک کلاس را خورده است، ندارد. دقایقی بعد در کلاس درس، دختر جوان دوم از استاد و دانشجویان پوزش می خواهد، همه برای او کف می زنند... استاد هم با او ملاطفت می کند و ابراز تاسف از آنچه قبل از آن رخ داده بود... همه برای او هم کف می زنند...ساعتی قبل، رییس دانشکده موکدا به استاد یادآور شده بود که درحال حاضر تنها چیزی که مهم است اینکه تا زمان انتخابات، در دانشکده هیچ سر و صدایی بلند نشود! بحمدالله انگار همه چیز ختم به آرامش می شود. در این لحظه چشمان استاد با حیرت دختر جوان اول را می بیند که در کلاس حضور دارد و در همان قسمت انتهایی نشسته است. مگر او شروع کننده این معرکه نبود! مگر او کلاس را به اعتراض ترک نکرده بود! پس چگونه...!؟ با اینحال- شاید به خاطر آرامش قبل از انتخابات!_ چشم می پوشد تا کلاس به پایان می رسد. دقایقی بعد در اتاق آموزش، استاد تقلا می کند که همان دو نکته را به دختر جوان اول نیز تفهیم کند... دختر جوان همچنان مدعی و پرخاشگر است و معلم بهت زده و آشفته... روی به همکار آموزش می کند و می گوید: این دانشجو ابتدا باید برگه سلامت روانی بیاورد و گرنه در کلاس من جایی ندارد!!! 

 

صحنه سوم: یک هفته بعد. رییس دانشکده در اتاق خود به استاد ابلاغ می کند که دانشجویان به اجماع او را نمی خواهند! مرد می گوید: ولی من سه کلاس مختلف دارم و تنها در یک کلاس چنین شرایطی رخ داده است آنهم به این شرح... رییس دانشکده به گزارش آموزش استناد کرده تکرار می کند که تمامی صد دانشجوی شما، خواهان حذف کلاس تان هستند و به کلاس نخواهند آمد!! پس بهتر است...  

 شاید او راست می گوید!! آخر مرد در همه سالهای طولانی گذشته، نزدیکترین یار، پدر، دوست و همدل دانشجویانش بوده است... حتی یک نمونه از تنش میان او و فرزندانش در دانشکده ثبت نشده است...  

 

صحنه چهارم:  

معلم خداحافظی می کند... در صحن دانشکده، شماری از دانشجویان او را در حال رفتن می بینند، بهت زده و معترض... مرد آنها را به آرامش دعوت می کند و بیرون می زند!

 

دولت ما اصول گراست. رییس دانشکده اصول گراست. همه روسای کنونی اصول گرا هستند... آنها می گویند که به خاطر حفاظت از ارزش ها، نفس می کشند. می گویند چادر حجاب برتر است اما معلم بینوا، اینهمه را هیچگاه ادعا نکرده بود... تنها ادعایش این بود که انسان محترم است و آن خانم میانسال هم محترم است... هم خودش، هم چادرش! او دختر جوان اول را هم دوست می دارد مانند همه فرزندان دیگرش در دانشکده، چه او را بفهمند و یا از او اساسا چیزی ندانند... چه او را پدر خطاب کنند و چه بر سرش فریاد بکشند... چه تفاوتی می کند.  

مهم این است که در دانشکده قبل از انتخابات هیچ سروصدایی نباشد... معلم هزینه سکوت قبل از انتخابات شد!!


 
دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388
خداحافظ...

سلام ای غروب غریبانه دل 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من...سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی

 

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته 

تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دری
ا 

اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه


 
پنجشنبه 28 آذر ماه سال 1387
من و دیگری...

در سرنوشتی که یک جای پا از اشتباه خود می بینم، سرزنش دیگری بی مایگی است، آنجا، "همه گناه" از آن من است، مگر نه آنکه اگر پای من نبود، راه اتفاق طی نمی شد؟!


 
چهارشنبه 15 آبان ماه سال 1387
ای که پنجاه رفت و در خوابی!

هفت زندان تن، هفتاد پرده نادانی، هزار بیراهه گمراهی و تنها آرزوی رهایی!

پنجاه سال و پنج روز قبل به جمع محبوسان آمد، می گویند در تیره روشن شب و صبح. سوز گریه لحظه آغاز، نشان از هراس آمدنش به هزارتوی زندانی است که در هر خم آن نگهبانی سخت سر به کمین رهایی اش ایستاده است. روحی آزاد که در پهنه بی نهایت رهایی و زندگی سرخوش بود، اکنون به قالب جسم فروکشیده و تنها و غریب و ضعیف، به مواجهه زندانبانانی آمده که هرگز دیده نشده از زندانی خود غافل باشند. ماموریتش، هماوردی با همه این دیوان و شیاطین. چه بازی خطرساز و پرغوغایی!

از ابتدا که نگهبان ضعف بر او چیره بود و ترس، بعد آنهمه نگهبانان نیاز و غریزه: خودخواهی تن، شیفتگی های کودکانه، سرکشی های جوانانه،خشم و عصیان، بلندپروازی هایش بر لبه آنهمه پرتگاه، هوس، گمان، تردید، بدبینی، حسد، راحت طلبی، غرور، خشم، تنفر و پرشمار زندانها و زندانبانانی که در پس هر صخره غفلت و جهل، زنجیرها را روزی از پس روز، سترگ تر می خواستند. هنوز از زندان و زندانبانی رها نشده، در زنجیر زندانبانی دیگر پیچیده بود و صد افسوس که نادانی و وسوسه های "خود" زمینی اش، "جسم" خاکی اش، "من" دنیایی اش، سردمدار آنهمه دشمن و دشمنی بر اوست که: "اعدا عدوک نفسک". 

پنجاه سال و پنج روز قبل، لحظه ای که هبوط کرد، گویی هراس زندان و زندانبانان او را به فریاد وا داشت. اطرافیان هم بند، او را به خواب بردند، غافل از آنکه آمدن به دنیا خود به خواب رفتن است: "زندگان، خفتگان اند و چون بمیرند، بیدار شوند".

و هنوز نیم قرن از پس هبوط، هنوز خواب است، هنوز در پیچ و خم محبس "خویشتن" است، هنوز هراسیده و ناآرام، اما هنوز می جوید و هنوز، امیدوار است؛ چشم دوخته، تنها به مهربانی دوست که همه ستایش ها از اوست. پی رو سپیدراه روشنی است که در همه دهلیزهای تاریک این زندان، امتداد یافته و او را به برکشیدن فرا می خواند. می خواند به بی نهایت، به زندگی؛ به آزادی و به عافیت... و او همچنان به رهایی آرزومند است. 

پروردگارا، داخل کن مرا به ورودگاهی راستین و خارج کن از برونگاهی راستین و برایم از نزد خود یاری دهنده ای پرتوان قرارده. (قرآن کریم) آمین


 
شنبه 20 مهر ماه سال 1387
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد... اگر

  شعر ی از - پابلو نرودا شاعری از شیلی(ترجمه از مرحوم احمدشاملو)
  


مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم، 

 اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
  
مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم
هنگامی که دست یاری دیگران را رد کنیم


مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
اگر بنده ی عادتهای خویش باشیم
اگر دچار روز مرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خود ندهیم
یا با کسانی که نمیشناسیم سر صحبت را باز نکنیم

 

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکش که
موجب درخشش چشمان ما میشود
و دل ما را به تپش در می اورد

  

مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که
از حرفه یا عشق خود نا راضی هستیم
اگر حاشیه امنیت خود را برای ارزویی به خطر نیندازیم 
 

برای یک بار هم که شده
از حقیقتی عاقلانه بگریزیم
باید زندگی را امروز اغاز کنیم
بیایید امروز خطر کنیم!
همین امروز کاری بکنیم
اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم!
فراموش نکنیم شاد بودن را!!


 
جمعه 19 مهر ماه سال 1387
ای پروردگار من!

پروردگارم!                  

یاری ام کن تا تنها و تنها،  بنده  تو باشم  نه بنده  دنیا، نه بنده بندگان، نه بنده زن و فرزند! تنها آنگونه باشم که  تو   روا  می داری!

پروردگارم!  

یاری ام کن تا با خانواده و خویشانم،با دوستانم، با مردمان و با آفریدگانت مهربان باشم! یاری ام کن تا به همه آنان نیکی کنم و  مرا  آن توانی ده تا بر نامهربانی، حسد و آزارشان  بر من، بردبار بمانم، هماره مهربان باشم، خشم  خود را  فرو  برم و از  بدی هاشان درگذرم!

پروردگارم! 

پدرم، مادرم، خانواده ام و هرکس  را که حقی بر من دارد از من راضی بدار . دل و روح و جانشان را با من نرم گردان و من را توفیق آن ده که  سرچشمه خوش حالی و رضایت شان باشم!

پروردگارم!  

دل و جان ام را از کینه، خشم، انتقام و ترس از بندگانت، وارهان! به من از آن ایمان زلالی هدیه کن که تنها و تنها از عصیان تو، پرهیزکار و هراسناک  باشم!

پروردگارم! 

زندگی ام  را آنگونه قرار ده که حق خویشان و بندگان ات را که بر گردن ام افتاده است، به جای آورم و مرگ من را آنگونه مقدر کن که از هر مظلمه ای بر  خویشان و بندگان ات پیراسته باشم!

پروردگارم! 

 یاری ام کن تا از همه  آن استعدادی که در جوهر  وجودم هدیه دادی، برای حصول خیر، خوش حالی، پیشرفت و سعادت خود، خویشان و بندگان ات بهر ه برم. مرا  از  کاهلی، افسردگی و هراس در امان بدار و تلاش ام را قرین برکات خود گردان!

پروردگارم! 

 فکرم را از  گمراهی، روح ام را از ضعف و نومیدی و جسم ام را از  هوس و گناه و شهوت پیراسته بدار! 

پروردگارم! 

طول عمر با طول امل نخواهم. اگر دوام عمر دادی، هدایت، عزت، عافیت، سلامت و حال خوش نیز عطا کن!

آمین  یا  رب العالمین!


 
پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387
به یاد جواد نازنین... که زندگی آغاز کرد!

جواد هم زود به خانه بازگشت... امروز خبردار شدم. همین نیم ساعت پیش... توی دیار غربت. خبر را یک دوست مشترک قدیمی از یک دیار دیگر غربت به من داد... لرزیدم ... تصور اینکه جواد دیگر در بند دنیا و در بین ما نیست دلم را آتش زد و داغی اشک، پلک هایم را.

جواد جلالیان... مرد ساده، زلال و روانی که نگاهش همیشه مثل باران بر تو می بارید... حرکت دستها و بدنش مثل ترنم شاخه های بید مجنون بود... چقدر همیشه آرام، چقدر همیشه راضی.. چقدر همیشه بردبار... و چقدر همیشه دردمند... .

جواد اینقدر خوب خوب شده بود که دیگر باید بر می گشت به زندگی... به خانه... خدا رحمت ات کند جواد... زندگی ای را به تو بدهد که راضی ات کند. دیگر از دردهای درون خبری نیست جواد... دیگر مجبور نیستی توده بزرگ غم ها را در دل ات جای دهی و دم نزنی... حالا وقت سرخوشی روحی توست جواد... سرخوش باشی بنده خوب خدا.

آخرین بار که جواد را دیدم... قبل از نوروز، روی تخت بیمارستان بود. روز دوم سفر حچ حالش به هم ریخته بود. تهران عمل اش کرده بودند. وقتی کنار تخت اش رسیدم ... همان جواد مهربان بود با همان لبخند برازنده خودش. چند برگ از سپیدار  را برایش برده بودم. می دانستم که گاهی به سپیدار سر می زند. گفت: کار خوبی کردی. اینجا بهشون نیاز دارم. بعد احوالپرسی های تلفنی بود. حالش بهتر شده بود...

یک روز به جواد گفتم: یه شب بیا پیش من... برات یه غذای خوشمزه تدارک می کنم... با خوشحالی گفت باشه. اما...

جواد همیشه از اندوه زندگی، ثروتمند بود. بنده ای خوب و روحی بزرگ که خداوند از رحمت خود به او اندوه های فراوان بخشیده بود. حدود یکسال قبل بود که همراه و همسرش را از دست داد: او هم به مریضی سرطان و شاید هر دو می دانستند که جواد هم با درنگی کوتاه عازم خانه خواهد شد...

فقدان جواد در میان ما، برای همه دوستانش اندوهی دیرگذر و کاستی ای ماندگار است اما برای فرزندان دلنبدش داغی است بر جان که تنها عنایت پروردگار مرهم آن است.

این فقدان را به فرزندان داغدیده، بستگان، دوستان و آشنایان مرحوم تسلیت می گویم.


 
جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
بهانه ای برای سلامی دوباره

چند روزی اگر بگذرد پنج ماهی می شود که سپیدار خاموش مانده است؛ تعبیرش می تواند این باشد که چیزی برای نوشتن نداشته ام. گفته بودم که عهد درونی ام نوشتن از دانسته ها نیست که از یافته هاست و یافته ها، جوهره هایی هستند که سخت قطره قطره فراهم می شوند. یافته ها، دانسته نمی شوند، سبزینه هایی هستند که با بردباری به بار می آیند. ابتدا احساس می کنم که زمین ذهن ام خالی اما منتظر است. نمی دانم در فضای ساکت و خاموش اش چه می گذرد... گویی خاک آن در رنج و کنکاش زندگی کاویده می شود و درد در رگه های آن بازمی تابد... تا هسته ای ناچیز را در خود ببیند، آبستن شود و هسته را به نور عنایت در گهواره بردباری پرورش دهد تا گاهی که اندک اندک جوانه ای سر برآورد، قامت برافرازد و میوه ای فراهم آید شایسته کام ذهن خوانندگان سپیدار...

تا این بشود اما دوستانی هستند مشوق و مشفق که به من عتاب می آورند که اینهمه خاموشی از چیست و در پاسخ شان کمترین شایستگی آن است که سپیدار بی خودخواهی بگوید در نیایش هاتان به یادم آورید تا زمان مجال خود را داشته باشد.


 
یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
عیدانه سپیدار: در جستجوی حال خوش پایدار

  •  
  • در پهنه  سرسبز دشت،   غرق در  تماشای  چهره  طلایی  گل های آفتابگردانی  هستی که  تمامی  صحرا را پوشانده اند.  همه  چون دخترگانی  خندان قامت افراشته و   به  آفتاب  روشن  چشم دوخته اند ، همه هماهنگ و یک جهت اند. چه حال خوشی دارند گل های آفتابگردان، چه حال خوشی دارد  صحرا ! تو نیز  خوش حالی!

ناگهان، گردبادی  خشمگین  در  دل دشت  تنوره می کشد ،  لشکر  آفتابگردان  را  در هم می پیچد و یک  جهتی شان را نشانه می گیرد،  هماهنگی شان را  به آشفتگی تبدیل می کند.  ناخوش می شوند. تو نیز  ناخوش می شوی!

  • در  سالن بزرگ موسیقی  و در کنار تماشاچیان ، گوش به  قطعه زیبایی از  موتزارت سپرده ای.همه  نوازندگان، در یک  نقطه هماهنگ می شوند.  رهبر  ارکستر    در  نهایت تسلط هنرمندانه، نوازندگان را به اوج   هماهنگی رسانده است. همه  احساس  زیبا و حال خوشی دارند.

اگر، مستی آشفته در این میان عربده سر دهد؟ یا  حتی یکی از  نوازندگان  مخالف  بزند!؟

  •  در  صف  جماعت نمازگزار ایستاده ای.  همه   در  جسم  و  در جان، خموش و  متمرکز  روی به یک جهت دارند. امام جماعت،  با آن  ذکرهای  قرآنی و  با صدای رحمانی کار هماهنگی  جماعت نمازگزار  را به انجام میرساند . همه در  خاموشی، گوش و جان به او سپرده اند. همه  حال خوشی دارند!   

گفته بودیم که حال خوش،  نتیجه هماهنگی انرژی هاست  و  عصیان، فوران و  طغیان انرژی ها ،  یعنی  ناخوش حالی.  در  وجود  ما، گروههای  پرشماری از انرژی ها  حضور دارند: هرچه این انرژی ها   غنی تر، آرام تر و هماهنگ تر باشند، حال خوش تری داریم. بیماری و ناخوشی  یعنی بروز  ناهماهنگی  در سامانه انرژی های جسمی ما. جهان ذهن، روان و روح ما نیز  همین گونه است: اگر  خواهان  حال خوش تری هستیم، باید  مراقبت کنیم که  چهار گروه  از انرژی ها، غنی، آرام و هماهنگ بمانند:

نخست: انرژی های جسمی ما،  که غنا،  آرامش و هماهنگی آنها موجد و موجب سلامتی  و تعادل جسمی  ماست.مغز انسان، رهبر ارکستر  انرژی های جسمی است.پس از  جسم خود مراقبت کنیم(تغذیه، پوشاندن بدن  از  سرما و گرمای شدید، مراقبت  جسم ا زصدمات فیزیکی و ...)

دوم: غنا، آرامش و هماهنگی انرژی های  روحی و درونی ماست. پروردگار مهربان،  مرکز  هماهنگ سازی انرژی های  روحی و درونی ماست.  از  نیایش و عبادات خود مراقبت کنیم.

سوم: هماهنگی  انرژی های  جسمی و روحی  با طبیعت است:  از طبیعت  فاصله نگیریم. در  هر روز، هر هفته و هرماه،  اوقاتی را برای هم نشینی  با طبیعت  برنامه ریزی کنیم.

چهارم: هماهنگی  انرژی هایمان  با دیگر انسان های  اطراف  ماست؛ در خانواده ،  در  محل کار و  در  سطح  جامعه.هر نوعی  از اختلال، ناهماهنگی و آشفتگی  در  مناسبات   ما با محیط انسانی اطرافمان، به بدحالی منجر می شود.

از منظر روانشاسی،  نتیجه این چهار نوع هماهنگی  انرژی ها،میوه   آرامش و خوش حالی درون است و تعادل شخصیت   در رفتار بیرونی .بدانیم  که این  خوش حالی و آن  بدحالی  ارتباط چندانی به وجود یا عدم وجود مشکل  در زندگی  ما ندارد. می توان بدون مشکل و بدحال بود  و می توان مشکل دار و خوش حال بود. این آموزه را جدی بگیریم.

اما  از  منظر معارف  و اعتقادات دینی ، این  همان صراط مستقیم زندگی است که ماندن در آن  هرلحظه به مراقبت نیاز دارد: هماهنگ  نگاه داشتن  این چهار حوزه انرژی ها.

سپیدار با تبریک   فرارسیدن بهار طبیعت که هر گوشه اش، مظهری زیبا از  سمفونی هماهنگ انرژی هاست و نوروز که  مبدا این  زیبایی  است، برای  شما، در  نوروز  و  در  سال نو  خوش  حالی  را   آرزو   دارد.

هر روزتان نوروز باد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 194359


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی برای وسعت یافتن وجود ‏ماست تا در همه سختی ها،ناملایمت ‏ها، نامرادی ها و ناکامی ها، هسته وجود ‏ما بارور شود، آماده شود برای جهانی جاودانه  از ‏شادی...‎.‎  
شناسنامه کامل من...