X
تبلیغات
رایتل
سپیدار Sepidaar
  
 در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 24 آذر‌ماه سال 1391
"زعفران اصل قائنات" در مقابل "شراب ناب وین"
اشاره: بسیار شنیده و دیده ایم که خبرنگاران، دیپلماتها، جهانگردان و افرادی از غرب به شرق و از جمله به ایران ما می آیند و بعد از مدتی اقامت در اینطرف، نوشته و چه بسا کتابی را از دیده ها و شنیده های خود از سرزمین و فرهنگ و رفتار مردم این سو، برای مردمان و مخاطبان خودشان به هدیه می برند. همین چند روز قبل بود که دوستی عزیز، برایم نسخه الکترونیکی کتابی را فرستاد به نام "قدم ات روی چشم" که روایت دو خبرنگار فرانسوی است به نام های سرژ میشل و پائولو وودز که چندسال قبل، مدتی را در ایران گذرانده اند.

 یک بار از خودم پرسیدم: "تو حدود شانزده سال است که به اینجا (وین- قلب اروپا)، رفت و آمد می کنی، شانزده سطر از حال و هوای این دیار برای مردم خود روایت  برده ای!؟"

******************

چهار پنج ماهی می شود که به یک منزل اجاره ای تازه در منطقه بیست وین، نقل مکان کرده ایم. هنوز چند روزی از اسباب کشی نگذشته بود که سروکله همسایه های تازه در طبقه بالای ما، پیدا شد. از همان طرز اسباب کشی و استقرارشان فهمیدیم که اوضاع چندان هم عادی نخواهد بود. یک هفته بلکه بیشتر، صدای مته و دریل بود که در خانه می پیچید و معلوم بود که همسایگان تازه، دارند پشت سر هم انواع وسایلی را که طبعا نمی دانستیم چه چیزهایی هست، نصب می کنند. با خودمان می گفتیم: مگر در یک خانه هفتاد متری، چقدر می شود وسیله نصب کرد!؟ در این اثنا، چشم مان هم پس از گوش مان، توفیق آشنایی با همسایگان تازه طبقه بالا را پیدا کرد: دو جوان مجرد پر شر و شور و آنطور که از ظاهر کار بر می آمد "کله خراب" اتریشی!؟

کار نصب وسایل تمام شده و نشده، پرده بعدی نمایان شد: اولین شنبه شب که رسید، از سر شب، تا نزدیکی های صبح، صداهای تکان دهنده جور وا جور، از طبقه بالا سقف و دیوارهای خانه را می لرزاند. این دو جوان کله خراب، با چند نفر دوستان کله خراب تر از خودشان جمع جمعی داشتند: تا جاییکه ما از این پایین می فهمیدیم پینگ پونگ و فوتبال دستی بازی می کردند، کشتی می گرفتند، وزنه می زدند و البته تا دلتان بخواهد فریاد دسته جمعی!

خلاصه،  مدتی اوضاع بر همین منوال بود و هر هفته چند شبی را تا نزدیکی صبح، این مراسم شورانگیز برپا می شد. گاهی که بچه ها می آمدند تا سری به ما بزنند، اجازه می خواستند که بروند و با این همسایگان "عجیب و غریب" ما صحبت کنند و به آنها اعتراضی بکنند اما ما که از این جوانان کله خراب، چندان بی واهمه هم نبودیم، می گفتیم: بالاخره جوان هستند. نمی خواهیم اعتراض و شکایت پیش بیاید. یه جوری باهاشون کنار می آییم!

اما کار کش پیدا کرد. یک شب که سر و صدایشان در آن ساعت یک بعد از نیمه شب، خیابان را هم گرفته بود، رفتم زنگ در خانه شان را زدم، در را باز نکردند. رفتم از پایین آیفون را زدم. یکی شان برداشت. گله کردم و گفتم که شما همسایه ما هستید و دلمان نمی خواهد پای پلیس به اینجا باز شود. لطفا رعایت ما را هم بکنید. جوان، معذرتی خواست و خداحافظ. اما آش همان آش ماند و کاسه هم همان کاسه.

مدتی بعد، پس از تحمل یک مراسم شبانه شورانگیز تازه، برایشان چند خط نامه نوشتم: این بار اندکی تندتر و گفتم این کار شما، با شکنجه تفاوتی ندارد و اگر این بار گوش نکنید، به شرکتی که مدیریت ساختمان را دارد، شکایت می بریم یا پلیس را خبر می کنیم. نامه را خواندند اما این بار هم نخیر، گوش شان بدهکار نشد!

در همین روزها بود که رونوشت نامه ای از شرکت مدیریت ساختمان در صندوق ما بود. فهمیدم که دخترم به آنها زنگ زده و ماجرا را گفته و آنها هم برای همسایه های جوان ما اخطار داده بودند که اگر مزاحمت هایشان ادامه پیدا کند، طبق بند چند و چند قانون، اخراج خواهند شد!

ظاهرا برای این هشدار هم تره ای خرد نشد...

تا اینکه یک شب، مراسم همسایگان عجیب و غریب ما، از قبل هم پرشورتر شد. از حدود نه شب تا ساعت پنج صبح بزن و بکوب و فریاد و هیجان برقرار بود. چند نوبت با صداهایی شبیه صدای پتک از خواب پریدم! مادر بچه ها که البته واقع بین تر و عاقل تر از من است، بالکل از خیر خوابیدن گذشته بود تا زجر پریدن از خواب را هم نکشد! آخرین بار که از جا پریدم، ساعت نزدیک پنج می شد. تلفن را برداشتم... حدود بیست دقیقه بعد، دو افسر جوان پلیس پشت در آپارتمان طبقه بالا بودند... بگذریم از اینکه، آنها هم ظاهرا به دستاورد مهم تری از من نرسیدند چرا که اساسا کسی در را روی آنها باز نکرد تا به آنها بگوید خرتان به چند!؟

اما ... دو روز بعد، یک رونوشت از نامه تازه ی همان شرکت، در صندوق ما بود که به همسایگان بی کله ما خبر می داد که وقت اخراج شان رسیده و باید همین روزها، برای تحویل آپارتمان آماده باشند!

در این یک هفته ده روز، همه چیز عوض شد. انگار نه انگار که کسی آن بالا هست. دیروز هم که هر دو جوان کله خراب، جلوی آسانسور همکف ما را دیدند، سرشان پایین بود، شاید از سر شرمندگی، سلام علیکی کردند و از خیر آسانسور هم گذشتند، رفتند تا پله ها را چارتا یکی کنند!

امشب وقتی من و خانم، موقع خداحافظی با بچه ها که دوباره برای سرکشی ما آمده بودند، تا جلوی در رفتیم، دیدیم که پشت در، یک یادداشت هست و یک بطری شراب ناب وین! اسم هر دو جوان کله خراب، زیر نامه ای بود که در آن از شلوغ کاری های چند ماه گذشته شان عذرخواهی کرده و خواسته بودند که ... هدیه شان را هم بپذیریم!

چند دقیقه بعد، یک یادداشت به همراه یک بسته زعفران ناب قائنات، پشت در آپارتمان شان بود. مادر بچه ها گفت: "ولی فکر می کنم اینها، نتوانند از زعفران قائنات استفاده کنند." گفتم: "مگر ما می توانیم از شراب ناب وین استفاده کنیم! نهایت این است که هدیه می دهند به یک همسایه دیگر!؟"

*************

در اتریش، قانون مال مردم است. وجود مردم است، در خون مردم است. پناه مردم است، حتی اگر خارجی باشی و همسایه کله خراب ات، بچه ناف وین یا پسر فلان آقازاده. هر دوی تان یاد می گیرید که اینجا، قانون، فقط یک "طنز" نیست!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 427209


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها