سپیدار Sepidaar
  
 در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1385
هذیان(۲)

اینجا سرزمین هذیان است، هذیان!     تن ها، ذهن ها، مغزها... توی تب می سوزن... از طبع شون خالی ان... گیج می زنن... زبان ها، واژه ها، عبارات، هذیان اند... چشم ها هذیان... ریخت آدم ها هذیان... لباس ها، آرایش ها، راه رفتن ها... (کلیک کنید)

 یک دختر امروزی!! و غیرسنتی!!

دخترک نبش خیابان ایستاده... ظاهرا منتظر تاکسی است... یک صندل قرمز براق، یک شلوار تنگ با رنگ تند که پاچه آن دست کم پانزده سانتیمتر با قوزک پایش فاصله دارد، بلوزی که به زحمت دکمه های آن بسته شده اند تا بیشترین نمایش را از اندام او به رهگذران و رانندگان عبوری هدیه کند، یک شال رنگ خردلی که از دو طرف شانه آویزان است، یک تور به اندازه دستمال صورت بر روی سر که به نحو زننده ای زیر گلو گم شده است، موهای مش شده ای که از چهار طرف روسری! بیرون زده اند همراه با چنان آرایش!! غلیظ و تندی که هر ذائقه متعادلی را به چندش وا می دارد و نگاهی بی پروا، بی هویت و سرگردان و دقایقی بعد مرد راننده ای از همان جنس در خودرویی که قرار است به او شخصیت بدهد، با نگاهی لبریز از ولع و هراس... چند قدم جلوتر ترمز می کند...

                                     ***********************************************

 مردی با  "شخصیت امروزی"!!

مردک با سن و سالی حدود پنجاه، با سر و وضعی که قرار است به او شخصیت بدهد... از عرض خیابان می گذرد... آنسوتر خانمی آراسته حدود چهل سال در لباسی متین و باچهره ای که لبریز از نگرانی انجام کارهای بیشمار روزانه است... پشت فرمان خودرو منتظر بازگشت همسرش است که اکنون تنها دو سه قدمی از خودرو دور شده است... مردک نگاه بی قید خود را برچهره زن می پاشد و هنوز زن متوجه حضور و نگاه او نشده  که مردک برایش بوسه می فرستد... برای زن هیچ راه دفاعی وجود ندارد... می هراسد که همسرش در یک دردسر خیابانی درگیر شود... احساس درشت توهین را فرو می خورد... در فضای معنوی! این سرزمین به این احساس عادت کرده است!!

                                  ************************************************

"یک مدیر قوی! و پرتلاش"!!

مرد با چهره ای ژولیده، عصبی، لبریز از آشفتگی و هیجان دور میز خود می چرخد... کاغذها را جابجا می کند... یارای آرامش ندارد... بی وقفه حرف می زند... در هرچند ثانیه یک قضاوت، یک تصمیم، یک اتهام، یک حکم علیه یک همکار، یک کارمند، یک زیردست. هیچگاه کسی در او  آرامشی برای شنیدن و اندکی اندیشه و تامل شاهد نبوده است... همیشه او را در حال هیجان و شلیک انواع اتهامات و صادرکردن انواع دستورات، تصمیم ها، ابلاغ ها دیده اند... عبور او از کریدورها پیوسته با دلهره و هراس کارکنان گره خورده است... چندی نمی گذرد تمام محیط هذیان زده است... همه عصبی،‌ آشفته،‌ پریشان،‌تب زده، بیمار... بیمار... بیمار

                                  ************************************************

یک... پلیس!!

یک همسر!!

یک پدر... یک مادر!!

یک استاد!!

یک وزیر...!!

یک....!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 427892


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها