سالها پیش عبارتی در یک روزنامه آلمانی چشم ام را گرفت: آیا ما نسبت به جهان سومی ها، پیشرفته تر هستیم چون ماشین های لباس شویی بیشتری تولید می کنیم؟" این جمله موجب شد که پیوسته به مفهوم حقیقی توسعه اندیشه کنم و این سوال برایم مطرح باشد که اگر چگونه باشیم توسعه یافته ایم؟ مثلا اگر صنعت پیشرفته ای داشته باشیم، اقتصادمان ردیف باشد، کشاورزی، ترافیک، نظام بانکی، مدارس، دانشگاهها، پارک ها، خیابان ها، خودروها و ... ساختمان های خوب داشته باشیم، توسعه یافته ایم؟ ... یا نه، اینها همه میوه های شرایط و کیفیتی در جامعه ما هستند که نام آن توسعه یافتگی است؟ اگر اینطور است خود آن شرایط و کیفیت چیست و چطور به دست می آید؟ چرا ما تا کنون نتوانسته ایم آن شرایط و کیفیت را در کشور خودمان برقرار سازیم؟ البته اندیشه هایم در این زمینه ادامه دارد! اما چیزی که تا اینجا فهمیده ام این است که توسعه یافتگی میوه و ثمره و نتیجه مستقیم دانش نیست. دانش فضیلت است اما نجات بخش نیست، مشکل گشا نیست، توسعه آور نیست هرچند مقدمه آن است اما مقدمه ای نیست که خود به خود، نتیجه شیرین توسعه را به دنبال داشته باشد. توسعه حاصل مستقیم مهارت آموزی است، مهارت آموزی در تقاطع سن و مشغله. آری، این تعریف تا حدودی ابهام دارد. پس با اجازه شما، اندکی توضیح می دهم. فرض کنید یک یک شهروندان جامعه ما، متناسب با تک تک حرفه ها و مشاغل مورد نیاز جامعه، مهارت پرورده باشند یعنی نه شغل و مشغله و حرفه و جایگاهی را داشته باشیم که آدم های شاغل در آن، مهارت آموخته نباشند و نه آدم هایی را داشته باشیم که بدون مهارت در جامعه رها شده اند. نجار، پزشک، مدیر، آموزگار، صنعت گر، دیپلمات، شهردار و ... و ... و... برای حرفه خود مهارت آموخته اند. در دهه های گذشته، تلاش، سرمایه گذاری و انرژی فراوانی را صرف تبدیل شهروندان ایرانی به افرادی "دانش آموخته" کردیم اما همه به نوعی این واقعیت را پذیرفته ایم که نباید از این "دانش آموختگی" و آن "دانش آموختگان" توقع داشت که جامعه ما را به یک کشور توسعه یافته تبدیل کنند. چرا؟ چون این تنها ذخیره سازی دانش نیست که به توسعه آن هم از نوع پایدارش منجر می شود. اگر "دانش" اندوزی در خدمت مهارت پروری باشد، در آن صورت جامعه ما در مسیر توسعه قرار گرفته است. توسعه پایدار، شرایط و کیفیتی است که یک یک شهروندان آن جامعه متناسب با مرحله سنی (خردسالی، نونهالی، نوجوانی، جوانی و...) و نیز مشغله خاص آن دوران سنی مهارت آموزی شده باشند. در یک جامعه توسعه یافته، خردسالان چهارساله، برای مشغله دوران خردسالی یعنی بازی کردن، مهارت پرورده اند و دیپلمات های آن برای مشارکت در بازی های پیچیده و خاص دوران خود! این است که هم خردسالان کشورهای توسعه یافته متفاوت از خردسالان ما بازی می کنند و هم دیپلمات های آنان متفاوت از دیپلمات های ما! نظر شما چیست؟ sepidaar@gmail.com |
|
همه خانواده خوشحال بودند... پدر رانندگی می کرد و خودروی سواری اتوبان را به سمت شیراز طی می کرد. شهرهای سر راه یکی یکی از راه می رسیدند، قم، کاشان، نظنز، اصفهان و... پدر همه همت اش متوجه این بود که هرچه زودتر به مقصد برسند. برای همین بود که به هرکدوم از شهرها که می رسیدند مسیر جاده کمربندی را انتخاب می کرد و یکی پس از دیگری از کنار شهرها می گذشت... بچه ها از این بابت خوشحال نبودند و از اینکه نمی تونن وارد شهرهای مسیر بشن و همه جا رو تماشا کنن، حسابی دلخور بودن. گاهی هم سکوت رو می شکستن و اعتراض می کردن: بابا، آخه اینهمه عجله برای چی؟ مگه منظور از سفر چی هست؟ همین که فقط مسیر رو تموم کنیم و برسیم به آخر راه!؟ زندگی بسیاری از ما، بی شباهت به سفر این خانواده نیست. در مسیر زندگی، آبادی ها و شهرهای زیادی هست: خردسالی، نونهالی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و سالمندی همه و همه شهرهای مسیر سفر زندگی ما هستند. ما بخواهیم یا نخواهیم به این شهرها خواهیم رسید... این غیرقابل پرهیز است اما معلوم نیست که ما حتما همه این شهرها را درک کنیم. چه بسا آدم هایی از خردسالی عبور می کنند اما خردسالی را درک نمی کنند. به سن جوانی می رسند اما جوانی نمی کنند... یعنی از کنار این شهرها عبور می کنند و سرانجام روزی می رسد که مسیر سفر زندگی به انتها می رسد. آنگاه هست که بهترین توصیف برای سنگ گور آنان این جمله خواهد بود که: اینها، کسانی بودند که زندگی نکردند بلکه از کنار زندگی عبور کردند. از نگاه روانشناسی، زندگی کردن انسان، با پرورده شدن مهارت های زندگی در وجود او نسبت مستقیم دارد: به همان میزان که مهارت های زندگی در وجود ما بارور شوند، زندگی می کنیم... بقیه را از کنار زندگی عبور می کنیم... زندگی بر ما عبور می کند... (درج شده در روزنامه تهران امروز، سه شنبه هفدهم بهمن ماه ۱۳۸۵) sepidaar@gmail.com |
|
نوشته سپیدار به نقل از روزنامه تهران امروز دوشنبه شانزدهم بهمن ماه ۱۳۸۵ پسر جوان، ماههاست که نتوانسته بابا رو راضی کنه که سوئیچ سواری رو به اون بده تا یه دوری توی خیابان های اطراف بزند! حرف پسر این بود که بابا! من همه کارهای رانندگی رو بلدم، هم کنار دست تو که نشسته ام یاد گرفته ام، هم کتاب "اصول صحیح رانندگی" را پنج بار اول تا آخر خونده ام. حرف بابا این بود که اینها که می گی قبول ولی تو راننده نیستی! ماشین رو نمی دم دست تو" مامان یه چند روزی همراه همکاران اداره رفته تور شیراز. بعداز ظهر هست و بابای گرسنه توی آشپزخونه همه فکر و ذهنش اش مشغول به این است که بعد چند روز که از خوردن نیمرو و نان و پنیر خسته شده، با یک غذای گرم رفع گرسنگی کند. بازهم آقاپسر بود و اصرار بر گرفتن سوییچ سواری! بابا دیگه حوصله سرو کله زدن با پسر کله شق اش رو نداشت. این بود که با عصبانیت سوییچ رو پرت کرد به سمت پسر و گفت: بردار ببینم چه غلطی می کنی ولی حق نداری از خیابون جلوی خانه اون طرف تر بری! پسر رفت و بابا هم کتاب آشپزی رو باز کرد. روش پختن قرمه سبزی را چند نوبت مرور کرد و مشغول شد. نیم ساعت بعد پسر با لب و لوچه آویزان برگشت. بابا که داشت نون و نیمرو می خورد، بدون آنکه سرش را بالا بگیرد با دلخوری پرسید: چی شد؟ پسر گفت: هیچی! همسایه ماشین رو برگردوند توی پارکینک. فقط یه کم سپرش خط برداشت! بابا خنده تلخی کرد و گفت: ای کاش همسایه می اومد قابلمه ته گرفته مون رو هم می شست! حالا هم بابا و هم پسر بابا، هر دو فهمیده بودند که نه با دانش رانندگی می شه رانندگی کرد نه با دانش آشپزی می شه قرمه سبزی درست کرد! دقیقا همانطور که با دانش آموخته های دانشگاه نمی شه کشور رو ساخت! هر سه تای اینها دانش آموخته های خوبی هستند اما مهارت آموخته های خوبی نیستند. |
|
به نظر می رسد، که مهم ترین وجه تمایز دانشمندان با عامه آدم ها در روش نگاه آنان به زندگی و محیط است. آنها کاری را انجام می دادند که هر کس دیگری نیز می تواند انجام دهد اما روش آن را نمی داند. این روش چیزی جز توجه به بدیهیات به عنوان یک نقطه شروع نیست. دانشمندان این مهارت را در خود پرورش داده اند که بر آنچه بی اندازه در دسترس، معمولی و ساده است، به خوبی تمرکز داشته باشند. بدیهی های محیط ما، همچون آب دریا هستند که ما آدم های معمولی بر سطح آن شنا می کنیم اما دانشمندان از این سطح ساده و در دسترس به عمق می روند در حالیکه ما از سطح بدیهیات عبور می کنیم آنان به عمق آن گام می گذراند. داستان کشف نیروی جاذبه توسط نیوتون را به یاد بیاورید: سیب از درخت می افتد! این رخداد از نگاه ما یعنی یک رخداد کاملا بدیهی که قادر به طرح سوالی درباره آن نیستیم. اما نیوتون این مهارت را داشت که درباره این رخداد بدیهی و ساده، طرح سوال کند: چرا سیب به زمین افتاد؟ چرا به سمت دیگری نرفت؟ قبول دارید که اگر آن لحظه در کنار نیوتون بودیم با شنیدن این سوال ها نگران سلامت روانی نیوتون می شدیم!! مگر قرار بوده سیب از درخت جداشده و به زمین نرسد؟ واقعیت این است که بدیهی ترین مفاهیم و رخدادها، پیچیده ترین رمز و رازهای جهان ما هستند. نسبت ما به جهان، همان نسبت یک کودک سه ساله است با محیط اتاق بازی خودش. پدر و مادر از سر مهربانی همه وسایل مورد نیاز کودک را کاملا در دسترس او قرار می دهند. سختی ها را بر او آسان می سازند. آنگاه کودک اینگونه احساس می کند که همه چیز ساده است چون ساده است. اما واقعیت این نیست. علاوه بر این بزرگترین اشتباه کودک زمانی اتفاق می افتد که به جای توجه به محیط نزدیک خود، به دنبال بالا رفتن از در و دیوار اتاقش باشد. هرچه را که کودک نیاز داشته به طور کامل در دسترس او قرار داده اند. دانشمندان به خوبی به این ادراک رسیده اند که بدیهی ها، از این جهت برای ما اینگونه ساده و در دسترس شده اند که بسیار سخت و پیچیده بوده اند! ارسطو اکنون و همیشه در ذهن ما محترم و دوست داشتنی است حال آنکه تمام کاری که این چهره جاودانه دانش بشری انجام داد، توجه به قواعد بدیهی تفکر بود. ارسطو توانست این قواعد بدیهی و در دسترس را به خوبی مشاهده نموده، دسته بندی کرده و جمع بندی و نتیجه گیری کند. برای انسان عبور از مانع و حجاب بدیهی ها، چندان ساده نیست: از نگاه ذهن بشر، همه رخدادها، پدیده ها، توانایی ها و مفاهیم بدیهی، به همین کیفیت کنونی هستند چون هستند. اینگونه هست که دانش ما، خود حجاب دانایی و کمال ما می شود. اگر می خواهید دانشمند شوید اولین تمرین ذهنی شما باید توجه و تمرکز عاشقانه و جستجوگرانه بر بدیهی های اطراف خودتان باشد. پس از آن باید به دسته بندی، طبقه بندی و نظم بخشی یافته های خود بپردازید و پس از آن تلاش کنید که به جمع بندی پرداخته، قاعده سازی کنید... نظر شما چیست؟؟ |
اشاره: راستش را بخواهید، به دور از همه حرف و حدیث های روشنفکری، من عزاداری حسین(ع) را دوست دارم. سینه زدن را دوست دارم. خوش دارم بروم توی دسته های عزادار، زنجیر بزنم... نه به استعاره که به واقع می گویم: دوست دارم با صدای آهنگ طبل و سنج، ضربان روح ام را تنظیم کنم. سه تار ذهن ام را کوک کنم... با آهنگ دست هایی که بر سینه می کوبد، نوت های قلب ام را با دستگاه شور، هماهنگ کنم... دوست دارم همه مزه های آدم بودن را در باطن جان ام زنده کنم... دوست دارم خوب بودن را به یاد بیاورم. امسال هم، چون سال های پیش اینچنین بود و وقتی عصر عاشورا شد... نشستم و برای تو این سطرها را نوشتم: دهه محرم که تمام می شود، در درون احساس سبک باری می کنی. نگاه ات که به نگاه آدم های دور و بر می افتد، احساس می کنی همه مهربان ترند، خودت هم مهربان تری، آدم تری، از شر و شوری که تا همین چند روز قبل در مسابقه بیرحم زندگی محاصره ات کرده بود اندکی رها شده ای. گویی همه "دوش روحی" گرفته اند و در زیر باران گذشت و انسان دوستی خود را شسته اند. در تهران، شهری که همه احساس تنهایی می کنند - بدون آنکه بدانند - شهری پریشان و غبارگرفته که ساکنانش گویی به اجبار گردهم آورده شده اند، بی پیوند، نا همدل و بی گذشت. شهری که در آن، روزهای این روزگار ماشین زده را به تنهایی شب می کنی، نه در خانه، نه! در شلوغی اتوبان و خیابان و گذر... می دانی که باید خر خودت را برانی... می دانی که کسی به کسی نیست، می دانی که نه جمع مراقب فرد است و نه فرد نگرانی و ملاحظه ای برای جمع دارد... همه فرد هستند... همه تقلای خودشان را می کنند... گویی هیچ نسبتی بین آنان برقرار نیست... حاصل اش هم می شود این اجتماع بدون جامعه تهران... این توده زمخت جمعیت... این آشفتگی و پریشان حالی روزمره... چه در رفت و آمد... چه در بقیه جهات... آدم ها وقتی بهم می رسند، مثل اینکه تکه های سرد بتون بهم خورده اند... همه در درون انرژی ای را برای مات کردن و جاگذاشتن دیگری جستجو می کنند... خوب اگر نگاه کنی، اهالی تهران، پرجمعیت ترین شهر ایران و یکی از پرجمعیت ترین شهرهای جهان، عمیق ترین احساسات تنهابودن را با خود به این گوشه و آن گوشه می کشند. آری، این حال و احوال روزمره ماست تا اینکه... تا اینکه محرم می رسد... بزرگترین مجال جامعه شدن جمعیت... بزرگترین نمایش نسبت خانوادگی بین همه آنهایی که تا دیروز مثل تکه های یخ از کنار هم ساییده می شدند و سرشت آدمیت شان ذوب می شد... خوب نگاه کن: بازهم همان جمعیت است، بازهم همان جسم ها به خیابان آمده اند، اما ... خوب نگاه کن... این بار همه به هم گره خورده اند، این بار، هم جمعیت اند هم جامعه. همه جسم ها را با یک روح به هم بافته اند... باورکردنی نیست... خوب نگاه کن. این همان تهران دیروزی است اما دیگر هرکس تقلای خودش را نمی کند، همه برای دیگری تلاش می کنند... خدای من! چطور ممکن است... اینها که تا دیروز هیچ تخفیفی به هم نمی دادند... اینها که در معرکه ترافیک وحشی تهران، برای اینکه از همدیگر راه بگیرند، به همدیگر با خشم نگاه می کردند، به همدیگر بدوبیراه می گفتند... اگر لازم می شد همدیگر را کتک می زدند... اما حالا شانه هایشان نه مثل بتون سرد که مثل تار و پود حریر به هم بافته می شود... از نگاهشان به جای بارش داغی پرخاش و افسردگی و کدورت، خنکای مهربانی می بارد... مثل پرنیان شده دست هایشان وقتی همدیگر را لمس می کنند. خوب نگاه کن: این همان تهران دیروزی است که همه در بطن شلوغی شهر، تنها بودند... حالا نگاه کن: همه چیز دگرگون شده است. اینجا یکی دارد بر سر و روی بقیه گلاب می پاشد، چقدر هم وسواس داردکه کسی از چتر بارش گلابش بیرون نماند! آن یکی آتشدانه اسپند را بین جمعیت می چرخاند... هرگوشه خیابان و گذر، پیشخوان ها پر است از لیوان های تمیز شربت و چای... نگاه کن: این شب ها و روزها، تنها شب و روزهایی است که در این شهر درندشت هیچ کس گرسنه نمی ماند... همه غذای گرم می خورند: قیمه های جاافتاده و پر ملاتی که مزه آن تا مدتها در ذائقه می ماند... نگاه کن: همه عزادارند اما افسرده نیستند. همه در شتاب اند اما پرخاشگر نیستند... همه در تقلایند اما تنها نیستند... دل هاشان از یاد آن همه نامردمی که بر جوانمردترین خاندان تاریخ روا داشته شد، غم زده است اما پژمرده نیستند... دلگرفته اند اما دلگیر نیستند... خانه چشمشان، خانه ا شک است اما بی نشاط نیست... خوب نگاه کن... چه ها که نمی بینی! اگر اتفاق افتاده باشد که در یک دهه محرم – به هردلیل- از این حال و هوا کنار مانده باشی و تن به جمعیت که نه، دل به خانواده "دل جمع" عزادار نداده باشی، آنوقت است که در غروب چنین روزی، احساس سنگینی و گرفتگی رهایت نمی کند: روح ات بر جسم ات سنگینی می کند، گویی خودت را در قماری چرک باخته ای... از کف داده ای. شبیه احساسی که در هر افطار رمضان، مثل یک سنگ خاره صد کیلو، در انتهای نفس یک "بی روزه" سنگینی می کند... دهه اول محرم، فرصت یگانه ای است برای جامعه شدن جمعیت، برای خانواده شدن فردیت، برای تجربه اسانس همه خوبی هایی که در گیرودار بی ترحم زندگی شهری، دارد نفس های آخرش را می کشد. حسین، سرچشمه ایثار و گذشت است، معدن همه حس های لطیف و آسمانی و الگوی فدا کردن فردیت برای رستگاری و سعادت جمعیت. حسین اقیانوس بی پایانی است که هنوز از پس صدها سال، رایحه انسان بودن را در جان ما می پراکند... باران لطف اوست که هر ساله روح ما را می شوید... آه که چه اندازه به همه این خوبی ها نیازمندیم... اکنون بیش از همیشه! |
|
سلام بر حسین، و سلام بر فرزندان پاکش و بر یاران فرزانه اش... ایام عاشورای حسینی تسلیت باد! |
|
نوشته سپیدار- نقل از روزنامه "تهران امروز" دوشنبه دوم بهمن ماه ۱۳۸۵
|