این شعر رو هم پرویز خان فرستاده... از کجا آورده... نمی دونم! خب البته من هم یه دستی توی اون بردم و حالا با اضافات تقدیم می شود:
من بدهکارم جیب هایم خالی ست، کفش هایم کهنه ، چشمم کور
پالتویی دارم من، به بلندای کتاب تاریخ
و کت من چه آستین گشادی دارد من عجب دنده نرمی دارم
من حقوق ام را وقتی می گیرم که طلبکار سر کوچه ما منتظر است
پول ته جیبی ام را وقتی می جویم
که زن ام فاتحه اش را خوانده سر گلدسته برج زن من می گوید: تو چه بدبختی مرد! کودک ام می خندند
جیب من جای گره خوردن هیچ است و شپش هر کجا هستم باشم، بدهی مال من است
خانه ای نیست ولی در عوض اش کرایه، رهن و اجاره همه اش مال من است چه اهمیت دارد که اجاره بالاست صاحبان خانه چه خبر از ته جیبم دارند پول را باید جست، وام باید که گرفت، خانه ای نقلی ساخت زیر قرض باید رفت با همه اهل و عیال، نان خشک باید خورد مگر این اشکنه ها چه کم از دیزی سنگی دارد! مگر این نان و پیاز چه کم از جوجه بریان دارد!
من نمی دانم چرا می گویند
که فقط لقمه کباب خوشمزه است
نشنیدم که کسی بعد از اشکنه آروغ بزند!
من ندیدم که کسی بهر کالچوش غزلی برگوید!
بهتر آن است که قانع باشیم و نگوییم که پول و پله لازم داریم!
حرف دیگر کافیست کوچه در یک قدمی است و طلبکار آنجاست! کفش را باید کند زود باید که دوید
کار من شاید آن باشد
که پی سوراخ موشی بدوم
کار من شاید آن باشد
که برای زن خود
آش دوغی ببرم
هر کجا هستم باشم
نیمکت پارک شب ها مال من است
کارتنی باید جست
ساعتی باید خفت!
چه کسی می داند؟
شاید فردا
خورشید از سمت دگر باز آید
قفل بدبختی من بگشاید
چه کسی می داند؟
شاید در خواب
خانه ای ساختم با مطبخ گرم
که در آن بوی خوش سبزی پلو می پیچد
چه کسی می داند؟
شاید روزی
زندگی با من هم سر سازگاری آرد
مهربان باید بود... صبر می باید کرد... سوت می باید زد...
شعر می باید گفت
چه کسی می داند؟
شاید یک بار
زن من نیز به جای ته کفش
دستی از مهر پس گردن من اندازد!
|