سپیدار       Sepidaar
  
                                                                                     در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387
به یاد جواد نازنین... که زندگی آغاز کرد!

جواد هم زود به خانه بازگشت... امروز خبردار شدم. همین نیم ساعت پیش... توی دیار غربت. خبر را یک دوست مشترک قدیمی از یک دیار دیگه غربت بهم داد... لرزیدم ... تصور اینکه جواد دیگه در بند دنیا و در بین ما نیست دلم را آتش زد و داغی اشک، پلک هام رو.

جواد جلالیان... مرد ساده، زلال و روانی که نگاهش همیشه مثل باران بر تو می بارید... حرکت دستها و بدنش مثل ترنم شاخه های بید مجنون بود... چقدر همیشه آرام، چقدر همیشه راضی.. چقدر همیشه بردبار... و چقدر همیشه دردمند... .

جواد اینقدر خوب خوب شده بود که دیگه باید بر می گشت به زندگی... به خانه... خدا رحمت ات کنه جواد... زندگی ای رو بهت بده که راضی ات کنه. دیگه از دردهای درون خبری نیست جواد... دیگه مجبور نیستی توده بزرگ غم ها رو در دل ات جا بدی و دم نزنی... حالا وقت سرخوشی روحی توست جواد... سرخوش باشی بنده خوب خدا.

آخرین باری که جواد رو دیدم... قبل از نوروز، روی تخت بیمارستان بود. روز دوم سفر حچ حالش به هم ریخته بود. تهران عمل اش کرده بودن. وقتی کنار تخت اش رسیدم ... همون جواد مهربان بود با همان لبخند برازنده خودش. چند برگ از سپیدار  رو براش برده بودم. می دونستم که گاهی به سپیدار سر می زنه. گفت: کار خوبی کردی. اینجا بهشون نیاز دارم. بعد احوالپرسی های تلفنی بود. حالش بهتر شده بود...

یک روز بهش گفتم: یه شب بیا پیش من... برات یه غذای خوشمزه تدارک می کنم... با خوشحالی گفت باشه. اما...

جواد همیشه از اندوه زندگی، ثروتمند بود. بنده ای خوب و روحی بزرگ که خداوند از رحمت خود به او اندوه های فراوان بخشیده بود. حدود یکسال قبل بود که همراه و همسرش را از دست داد: او هم به مریضی سرطان و شاید هر دو می دانستند که جواد هم با درنگی کوتاه عازم خانه خواهد شد...

فقدان جواد در میان ما، برای همه دوستانش اندوهی دیرگذر و کاستی ای ماندگار است اما برای فرزندان دلنبدش داغی است بر جان که تنها عنایت پروردگار مرهم آن است.

این فقدان را به فرزندان داغدیده، بستگان، دوستان و آشنایان مرحوم تسلیت می گویم.


 
یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
عیدانه سپیدار: در جستجوی حال خوش پایدار

  •  
  • در پهنه  سرسبز دشت،   غرق در  تماشای  چهره  طلایی  گل های آفتابگردانی  هستی که  تمامی  صحرا را پوشانده اند.  همه  چون دخترگانی  خندان قامت افراشته و   به  آفتاب  روشن  چشم دوخته اند ، همه هماهنگ و یک جهت اند. چه حال خوشی دارند گل های آفتابگردان، چه حال خوشی دارد  صحرا ! تو نیز  خوش حالی!

ناگهان، گردبادی  خشمگین  در  دل دشت  تنوره می کشد ،  لشکر  آفتابگردان  را  در هم می پیچد و یک  جهتی شان را نشانه می گیرد،  هماهنگی شان را  به آشفتگی تبدیل می کند.  ناخوش می شوند. تو نیز  ناخوش می شوی!

  • در  سالن بزرگ موسیقی  و در کنار تماشاچیان ، گوش به  قطعه زیبایی از  موتزارت سپرده ای.همه  نوازندگان، در یک  نقطه هماهنگ می شوند.  رهبر  ارکستر    در  نهایت تسلط هنرمندانه، نوازندگان را به اوج   هماهنگی رسانده است. همه  احساس  زیبا و حال خوشی دارند.

اگر، مستی آشفته در این میان عربده سر دهد؟ یا  حتی یکی از  نوازندگان  مخالف  بزند!؟

  •  در  صف  جماعت نمازگزار ایستاده ای.  همه   در  جسم  و  در جان، خموش و  متمرکز  روی به یک جهت دارند. امام جماعت،  با آن  ذکرهای  قرآنی و  با صدای رحمانی کار هماهنگی  جماعت نمازگزار  را به انجام میرساند . همه در  خاموشی، گوش و جان به او سپرده اند. همه  حال خوشی دارند!   

گفته بودیم که حال خوش،  نتیجه هماهنگی انرژی هاست  و  عصیان، فوران و  طغیان انرژی ها ،  یعنی  ناخوش حالی.  در  وجود  ما، گروههای  پرشماری از انرژی ها  حضور دارند: هرچه این انرژی ها   غنی تر، آرام تر و هماهنگ تر باشند، حال خوش تری داریم. بیماری و ناخوشی  یعنی بروز  ناهماهنگی  در سامانه انرژی های جسمی ما. جهان ذهن، روان و روح ما نیز  همین گونه است: اگر  خواهان  حال خوش تری هستیم، باید  مراقبت کنیم که  چهار گروه  از انرژی ها، غنی، آرام و هماهنگ بمانند:

نخست: انرژی های جسمی ما،  که غنا،  آرامش و هماهنگی آنها موجد و موجب سلامتی  و تعادل جسمی  ماست.مغز انسان، رهبر ارکستر  انرژی های جسمی است.پس از  جسم خود مراقبت کنیم(تغذیه، پوشاندن بدن  از  سرما و گرمای شدید، مراقبت  جسم ا زصدمات فیزیکی و ...)

دوم: غنا، آرامش و هماهنگی انرژی های  روحی و درونی ماست. پروردگار مهربان،  مرکز  هماهنگ سازی انرژی های  روحی و درونی ماست.  از  نیایش و عبادات خود مراقبت کنیم.

سوم: هماهنگی  انرژی های  جسمی و روحی  با طبیعت است:  از طبیعت  فاصله نگیریم. در  هر روز، هر هفته و هرماه،  اوقاتی را برای هم نشینی  با طبیعت  برنامه ریزی کنیم.

چهارم: هماهنگی  انرژی هایمان  با دیگر انسان های  اطراف  ماست؛ در خانواده ،  در  محل کار و  در  سطح  جامعه.هر نوعی  از اختلال، ناهماهنگی و آشفتگی  در  مناسبات   ما با محیط انسانی اطرافمان، به بدحالی منجر می شود.

از منظر روانشاسی،  نتیجه این چهار نوع هماهنگی  انرژی ها،میوه   آرامش و خوش حالی درون است و تعادل شخصیت   در رفتار بیرونی .بدانیم  که این  خوش حالی و آن  بدحالی  ارتباط چندانی به وجود یا عدم وجود مشکل  در زندگی  ما ندارد. می توان بدون مشکل و بدحال بود  و می توان مشکل دار و خوش حال بود. این آموزه را جدی بگیریم.

اما  از  منظر معارف  و اعتقادات دینی ، این  همان صراط مستقیم زندگی است که ماندن در آن  هرلحظه به مراقبت نیاز دارد: هماهنگ  نگاه داشتن  این چهار حوزه انرژی ها.

سپیدار با تبریک   فرارسیدن بهار طبیعت که هر گوشه اش، مظهری زیبا از  سمفونی هماهنگ انرژی هاست و نوروز که  مبدا این  زیبایی  است، برای  شما، در  نوروز  و  در  سال نو  خوش  حالی  را   آرزو   دارد.

هر روزتان نوروز باد


 
شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
به یاد احمد بورقانی که زندگی آغاز کرد!

احمد صدایش می کردیم! از همان روزهای اول همکاری در ایرنا در سال 59 که خبرنگاری ساده بود... تا روزهایی که کرسی معاونت وزیر و بعد نمایندگی تهران در مجلس را عهده دار بود و تا  آخرین دیداری که دیدار آخر بود! نامش ساده بود و زلال... و خودش نیز به همانی زلالی نامش. چهره اش را که می نگریستی، می توانستی در پس آن روحی صمیمی را تماشا کنی که به تو لبخندی همیشگی هدیه می کرد. روبرویش که می ایستادی، بی تکلفی در خانه قلبش جای می گرفتی و خنکای حضورش گرمایی شیرین را در جان ات می دواند. از دل با تو همراه می شد اما چشمانش می گفت که سیر در عوالمی دیگر دارد. او متعلق به همان عوالم بود!  این را همه آنها که احمد را می شناختند و با چشم دل براندازش می کردند، در می یافتند. احمد بیش از ۴۸ بهار را در سفر زندگی تاب نیاورد و شامگاه شنبه، به خانه ابدی بازگشت.روح اش شادمانه باد!

 

درگذشت احمد عزیز از این جهان گذران و بازگشت او به خانه ماندگار را به خانواده ارجمند، همسر و فرزندان نازنینش تسلیت می گویم. انالله و انا الیه راجعون.  


 
جمعه 28 دی ماه سال 1386
عاشورای حسینی تسلیت باد!

شمارشان هفتاد دو بود... چه کم شمار!! گاهی که پیکرهای پاره پاره شان را در خاک کردند، همه در گورهای کوچک خود جای گرفتند... گورهایی حتی کوچکتر از اندازه معمول... چرا که تماما سر در بدن نداشتند... اما آن لحظه، که می دانست که قامت روح این هفتاد و دو جان باخته زندگی یافته از همه کهکشان ها فرازتر است... هنگامی که هر پیکر با آخرین ضربه شمشیر جماعت بد دل بدکاره، بر زمین قرار می گرفت، کهکشان از کوتاهی قامت خود در قیاس رشادت قامت روح شان شرمساری می کرد... آری... بی استعاره باید گفت که ظهر عاشورا، هفتاد و دو روح بزرگ از زندان خاک به جهان بی انتهای زندگی، پرواز کردند... جهان خاکی تنها گنجایش کالبدشان را داشت و ملکوت از گستره روح آنان یکسره روشن شد... همه به دست کسانی کشته شدند که به اندازه ارزنی روح انسانی در آنان باقی نمانده بود... و حسین پیشوای آن شهیدان بود... آن روح پاک، میراث بر محمد و عیسی و ابراهیم... السلام علیک یا اباعبدالله،‌ السلام علیک یابن رسول الله... لعن الله امه قتلتک... السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین...

ایام عاشورای حسینی تسلیت باد!


 
جمعه 28 دی ماه سال 1386
شبنم اشکی به یاد غربت من برفشانید...

در روایات معتبر شیعی آمده است که پس از عاشورا،  سکینه،‌ دختر نونهال حسین (ع)، آن لحظه که پیکر مجروح و پاره پاره پدر را شناخت، از سوزش دل، چنان ناله ای برکشید که بیهوش بر جای ماند... چون به خود آمد، روی به سوی جماعت، شعر سوزناکی را به نقل از پدر نوحه کرد. آرزوی سپیدار بود که این شعله سوزان را از عربی به فارسی بازآفرینی کند. ایام عاشورای ۸۴ این توفیق حاصل شد...:

 

شبنم اشکی به یاد غربت من برفشانید رهروانم!

هر دمی کز تشنگی لب بر زلال آب آرید

از لبان تشنه من وقت رفتن یاد آرید

ور ز جور روزگاران کشته ای برخاک آید

یا غریبی بی کس و تنها ز یاران باز ماند

شبنم اشکی به یاد غربت من برفشانید

هم بیاد قصه من نغمه ها از دل برآرید

 

هر زمان پرسید از احوال من ناآشنایی

نوحه های کربلا بر گوش جانش بازخوانید

خفتگان با نغمه های نی نوا هشیار دارید

یاد آرید از حسین، قربانی ظلم و تباهی

تا رها گردد بشر،‌ او کشته شد، با بی گناهی

من حسین، فرزند زهرا و علی سبط رسولم

تاختند بر پیکر صد پاره ام،  زنهار از این قوم ریایی

 

رهروانم! پیروانم! شیعیانم! دوستانم!

کاش می بودید و می دیدید ظلم دشمنان را

روز عاشورا به دشت نینوا جور سگان را

من برای کودک ام آبی طلب کردم، ندادند

تیر زهرآگین به کام تشنه اصغر نشاندند

تشنه بود اصغر ولی با خون خود سیراب گردید

شب دلان، تیر سه شعله بر گلوی او فشاندند

 

داد از این جور و ستم، فریاد از این قوم ستمگر

کوه نالان، صخره لرزان، دشت و دریا گشته طوفان

خون نشست بر هر افق زین جور بر آل پیمبر

زخمه ها بنشست بر قلب رسول از این همه ظلم و تباهی

هر دمی، لعنت بر این ابلیسیان،‌ اف باد بر این زندگانی

                                                                           التماس دعا

 
سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386
برای قیصر فاتحه بخوانید ... که زندگی آغاز کرد!

خبر، هرچند کوتاه بود... اما مثل صاعقه ای بود که از پهنای روح ات عبور کند... قیصر امین پور درگذشت...

او، یکسال از من کوچکتر بود و چند عمر جلوتر! یادم می آید حدود بیست سال قبل بود که برای اولین بار کتاب شعری از او را دیدم، در قالب مثنوی... گفتم: یک مولانای جوان! اما چند روز قبل که او را در تلویزیون دیدم... دیدم که عشق تمام چهره اش را نقره ای کرده است... چه برسد به درونش که آینه بود...

... حالا او سفر را به پایان برده و تازه چندساعتی است که دست به کار زندگی شده است. 

ما از پشت سر برای او دست تکان میدهیم، و برای خودمان غبطه می خوریم... خب، لابد وقت رفتنش بود... کار یک عمر را در این ۴۸ سال تمام کرده بود...

پس سحرگاه امروز،‌ سه شنبه، کوله بار تن اش را جاگذاشت... روح اش را بر پشت عشق اش نهاد و پرواز کرد... خدایش بیامرزاد!

چند نمونه از سروده های قیصر را در زیر می آورم... بخوانید و برایش فاتحه بخوانید!

  • غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

                                       ********

  • دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!؟   می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد؟        که:‌دل ات را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!         باد را فرمود: باید ایستاد؟

آکه دستور زبان عشق را            بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را              در کف مستی نمی بایست داد!

                                  ***********

  • فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


 
جمعه 20 مهر ماه سال 1386
ما غرق گناه ایم ولی پاک سرشتیم!

 

ما غرق گناهیم ولی پاک سرشت ایم       حسرت زده یک وجب از خاک بهشت ایم

شکرانه زایل شدن حالت اغماء       از خوردن آن میوه ممنوعه گذشتیم

هرچند که الیاس بسی وسوسه ها کرد      اما چو پری بنده خناس نگشتیم

غفلت بکشد یونس جان در دل ماهی      چون غمزه هستی به دل مزرعه کشتیم

افسوس که این ماه مبارک به سر آمد     در دفتر اعمال ثوابی ننوشتیم

عید فطر مبارک. فطرت تان همیشه پیروزدر سال های اخیر، فن آوری ارسال پیام های کوتاه، برای جامعه ایرانی از جمله به ابزاری در خدمت طنز، لطیفه، اشعار مناسبتی و نکات ظریف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی تبدیل شده است. البته که بیان دیدگاه و ابراز اعتراض به شرایط موجود فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، استعداد طبیعی همه جوامع انسانی است و در هرجامعه ذهن های لطیف و زبان های روانی هست که حرف های مگو  را در لباس عبارات طنز بازگو و در دل تاریخ ثبت کنند اما برای جامعه ما که در هر زمان به دلایل ویژه همان دوران، این واقعیت تلخ و سخت وجود داشته که برای مردم بیان ساده و آسان حرفهای دل و ذهنشان بی گزند و آسیب نبوده است، آفرینش طنزهای تلخ و شیرین و نکته گویی های نغز اما پرمغز، به استعدادی ذاتی و رایج تبدیل شود.

واقعیت این است که چنانچه سلیقه و همتی درخور، به جمع آوری همین طنزها، نکته ها و لطیفه های اس ام اسی (یا به قول صدا و سیما پیامکی) بپردازد که در هر مناسب شادی و اندوه بر روی شبکه تلفن های همراه پرواز می کند، خود به کتابی گویا و دائره المعارفی کامل که آینه بخش بزرگی از فرهنگ و اندیشه این ملت و شرایط اجتماعی سیاسی خاص هر دوره است، تبدیل خواهد شد.

اما از میان همه نکته ها، لطیفه ها و طنزهایی که در ماه مبارک رمضان، هم به مناسبت این ایام معنوی و خدایی و هم گره خورده با شرایط روز جامعه و از جمله سریال های تلویزیونی این ماه برروی تلفن همراه به دست ام رسید، شعر فوق را که مطابق معمول همه این نوع طنزها و نکته گویی ها، سراینده آن مشخص نیست، انصافا پخته و شایسته و مغتنم دانستم در آن حد که حیف ام آمد در سپیدار تقدیم دوستان نشود. از دوست عزیزم ک.خسروی که این شعر طناز را برایم فرستادند، نهایت سپاس را دارم و برای او شادکامی،‌ سرفرازی و عافیت آرزو دارم.

البته برای آنکه این نوشته بیش از حد لازم هم جدی و خشک نباشد و در این شب عید لبخندی هم بر لبان ذکرگوی شما نشانده شود، طنز دیگری را نیز که همین امروز به دستم رسید، تقدیم می کنم مشروط بر اینکه آقایان قسمت آخر طنز را خیلی جدی نگیرند چون ممکن است ناشکرانه بوده و به اغماء آن هم از نوع شدید آن مبتلا شوند و هستی خود را بر سر هستی ای از نوع تاجیکی آن بگذارند... از ما گفتن:

خداوندا! در شب عید سعید فطر، ما را از شر الیاس، پدران ما را از شر هستی! مریض هامان را از شر وعده های دکتر پژوهان در امان بدار! و دختری از تاجیکستان و قطعه زمینی در بیدآباد اصفهان نصیب مان بگردان!! عید سعید فطر مبارک!

ضمنا از همه دوستان دوست داشتنی ام که از طریق پیامک! تبریک های محبت آمیز خود را به مناسبت عید سعید فطر ارسال کرده اند اما بنده به دلیل یکطرفه شدن تلفن همراه ام!! قادر به ارسال پاسخ نیستم، تشکر کرده عید فطر و فطرت را متقابلا تبریک می گویم و از پروردگار رحمن خواهانم که رایحه رمضان را در همه یکسال پیش رو، در فضای جانشان پراکنده بدارد. آمین! 


 
یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385
بهاران خجسته باد!

 

بهاران خجسته باد

دیروز در خم یک کوچه

بهار را دیدم

لبریز از شوق تازگی

به رهگذران سلام می کرد

و با پرنیان باد

شانه درختان کوچه را

تکان می داد

 

بهار را دیدم

 مهربان و گرم

لرز سرمای زمستان را

از هر شاخساره به در می کرد

و جرات شکفتن می پراکند

 

دیروز بهار را پشت پنجره دیدم

بر کالبد گلدان یخ زده

روح گل می دمید

  

و بهار را دیدم

باغچه را در آغوش می کشید

و گونه سرد چشمه را

با بوسه گرم می کرد

 

و بهار را با جامه سبز دیدم

نوروز را به همه زمینیان

تهنیت می گفت

و رایحه عشق را با دستانی گشاده

بر چهره زمانه می پاشید

...

 


 
سه شنبه 10 بهمن ماه سال 1385
امروز حال دیگری دارم و می دانم که شما هم... می دانم
این حسین کیست که جانها همه پروانه اوست

 اشاره: راستش را بخواهید، به دور از همه حرف و حدیث های روشنفکری، من عزاداری حسین(ع) را دوست دارم. سینه زدن را دوست دارم. خوش دارم بروم توی دسته های عزادار، زنجیر بزنم... نه به استعاره  که به واقع می گویم: دوست دارم با صدای آهنگ طبل و سنج، ضربان روح ام را تنظیم کنم. سه تار ذهن ام را کوک کنم... با آهنگ دست هایی که بر سینه می کوبد، نوت های قلب ام را با دستگاه شور، هماهنگ کنم... دوست دارم همه مزه های آدم بودن را در باطن جان ام زنده کنم... دوست دارم خوب بودن را به یاد بیاورم. امسال هم، چون سال های پیش اینچنین بود و وقتی عصر عاشورا شد... نشستم و برای تو این سطرها را نوشتم:

 

دهه محرم که تمام می شود، در درون احساس سبک باری می کنی. نگاه ات که به نگاه آدم های دور و بر می افتد، احساس می کنی همه مهربان ترند، خودت هم مهربان تری، آدم تری، از شر و شوری که تا همین چند روز قبل در مسابقه بیرحم زندگی محاصره ات کرده بود اندکی رها شده ای. گویی همه "دوش روحی" گرفته اند و در زیر باران گذشت و انسان دوستی خود را شسته اند. در تهران، شهری که همه احساس تنهایی می کنند - بدون آنکه بدانند - شهری پریشان و غبارگرفته که ساکنانش گویی به اجبار گردهم آورده شده اند، بی پیوند، نا همدل و بی گذشت. شهری که در آن، روزهای این روزگار ماشین زده را به تنهایی شب می کنی، نه در خانه، نه! در شلوغی اتوبان و خیابان و گذر... می دانی که باید خر خودت را برانی... می دانی که کسی به کسی نیست، می دانی که نه جمع مراقب فرد است و نه فرد نگرانی و ملاحظه ای برای جمع دارد... همه فرد هستند... همه تقلای خودشان را می کنند... گویی هیچ نسبتی بین آنان برقرار نیست... حاصل اش هم می شود این اجتماع بدون جامعه تهران... این توده زمخت جمعیت... این آشفتگی و پریشان حالی روزمره... چه در رفت و آمد... چه در بقیه جهات... آدم ها وقتی بهم می رسند، مثل اینکه تکه های سرد بتون بهم خورده اند... همه در درون انرژی ای را برای مات کردن و جاگذاشتن دیگری جستجو می کنند... خوب اگر نگاه کنی، اهالی تهران، پرجمعیت ترین شهر ایران و یکی از پرجمعیت ترین شهرهای جهان، عمیق ترین احساسات تنهابودن را با خود به این گوشه و آن گوشه می کشند.  آری، این حال و احوال روزمره ماست تا اینکه...

تا اینکه محرم می رسد... بزرگترین مجال جامعه شدن جمعیت... بزرگترین نمایش نسبت خانوادگی بین همه آنهایی که تا دیروز مثل تکه های یخ از کنار هم ساییده می شدند و سرشت آدمیت شان ذوب می شد... خوب نگاه کن: بازهم همان جمعیت است، بازهم همان جسم ها به خیابان آمده اند، اما ... خوب نگاه کن... این بار همه به هم گره خورده اند، این بار، هم جمعیت اند هم جامعه. همه جسم ها را با یک روح به هم بافته اند... باورکردنی نیست... خوب نگاه کن. این همان تهران دیروزی است اما دیگر هرکس تقلای خودش را نمی کند، همه برای دیگری تلاش می کنند... خدای من! چطور ممکن است... اینها که تا دیروز هیچ تخفیفی به هم نمی دادند... اینها که در معرکه ترافیک وحشی تهران، برای اینکه از همدیگر راه بگیرند، به همدیگر با خشم نگاه می کردند، به همدیگر بدوبیراه می گفتند... اگر لازم می شد همدیگر را کتک می زدند... اما حالا شانه هایشان نه مثل بتون سرد که مثل تار و پود حریر به هم بافته می شود... از نگاهشان به جای بارش داغی پرخاش و افسردگی و کدورت، خنکای مهربانی می بارد... مثل پرنیان شده دست هایشان وقتی همدیگر را لمس می کنند.

خوب نگاه کن: این همان تهران دیروزی است که همه در بطن شلوغی شهر، تنها بودند... حالا نگاه کن: همه چیز دگرگون شده است. اینجا یکی دارد بر سر و روی بقیه گلاب می پاشد، چقدر هم وسواس داردکه کسی از چتر بارش گلابش بیرون نماند! آن یکی آتشدانه اسپند را بین جمعیت می چرخاند... هرگوشه خیابان و گذر، پیشخوان ها پر است از لیوان های تمیز شربت و چای... نگاه کن: این شب ها و روزها، تنها شب و روزهایی است که در این شهر درندشت هیچ کس گرسنه نمی ماند... همه غذای گرم می خورند: قیمه های جاافتاده و پر ملاتی که مزه آن تا مدتها در ذائقه می ماند... نگاه کن: همه عزادارند اما افسرده نیستند. همه در شتاب اند اما پرخاشگر نیستند... همه در تقلایند اما تنها نیستند... دل هاشان از یاد آن همه نامردمی که بر جوانمردترین خاندان تاریخ روا داشته شد، غم زده است اما پژمرده نیستند... دلگرفته اند اما دلگیر نیستند... خانه چشمشان، خانه ا شک است اما بی نشاط نیست... خوب نگاه کن... چه ها که نمی بینی!  

 اگر اتفاق افتاده باشد که در یک دهه محرم – به هردلیل- از این حال و هوا کنار مانده باشی و تن به جمعیت که نه، دل به خانواده "دل جمع" عزادار نداده باشی، آنوقت است که در غروب چنین روزی، احساس سنگینی و گرفتگی رهایت نمی کند: روح ات بر جسم ات سنگینی می کند، گویی خودت را در قماری چرک باخته ای... از کف داده ای. شبیه احساسی که در هر افطار رمضان، مثل یک سنگ خاره صد کیلو، در انتهای نفس یک "بی روزه" سنگینی می کند...

دهه اول محرم، فرصت یگانه ای است برای جامعه شدن جمعیت، برای خانواده شدن فردیت، برای تجربه اسانس همه خوبی هایی که در گیرودار بی ترحم زندگی شهری، دارد نفس های آخرش را می کشد. حسین، سرچشمه ایثار و گذشت است، معدن همه حس های لطیف و آسمانی و الگوی فدا کردن فردیت برای رستگاری و سعادت جمعیت. حسین اقیانوس بی پایانی است که هنوز از پس صدها سال، رایحه انسان بودن را در جان ما می پراکند... باران لطف اوست که هر ساله روح ما را می شوید... آه که چه اندازه به همه این خوبی ها نیازمندیم... اکنون بیش از همیشه!

مطلب فوق در روزنامه "تهران امروز" یکشنبه پانزدهم بهمن ماه ۱۳۸۵ نیز درج شده است


 
شنبه 7 بهمن ماه سال 1385
آن روز... کهکشان در قیاس قامت روحشان شرمسار بود...

بی تردید... حسین ستاره هدایت است و کشتی نجاتشمارشان هفتاد و دو بود... چه کم شمار!! گاهی که پیکرهای پاره پاره شان را در خاک کردند، همه در گورهای کوچک خود جای گرفتند... گورهایی حتی کوچکتر از اندازه معمول... چرا که تماما سر در بدن نداشتند... اما آن لحظه، چه کسی می دانست که قامت روح این هفتاد و دو جان باخته زندگی یافته از همه کهکشان ها فرازتر است... هنگامی که هر پیکر با آخرین ضربه شمشیر جماعت بد دل بدکاره، بر زمین قرار می گرفت، کهکشان از کوتاهی قامت خود در قیاس رشادت قامت روح شان شرمساری می کرد... آری... بی استعاره باید گفت که ظهر عاشورا، هفتاد و دو روح بزرگ از زندان خاک به جهان بی انتهای زندگی، پرواز کردند... جهان خاکی تنها گنجایش کالبدشان را داشت و ملکوت از گستره روح آنان یکسره روشن شد... همه به دست کسانی کشته شدند که به اندازه ارزنی روح انسانی در آنان باقی نمانده بود... و حسین پیشوای آن شهیدان بود... آن روح پاک، میراث بر محمد و عیسی و ابراهیم... نفرین بر مردمی که تو را کشتند...

سلام بر حسین، و سلام بر فرزندان پاکش و بر یاران فرزانه اش...

ایام عاشورای حسینی تسلیت باد!


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 157240


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی برای وسعت یافتن وجود ‏ماست تا در همه سختی ها،ناملایمت ‏ها، نامرادی ها و ناکامی ها، هسته وجود ‏ما بارور شود، آماده شود برای جهانی جاودانه  از ‏شادی...‎.‎  
شناسنامه کامل من...