سپیدار       Sepidaar
  
                                                                                     در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
بهانه ای برای سلامی دوباره

چند روزی اگر بگذرد پنج ماهی می شود که سپیدار خاموش مانده است؛ تعبیرش می تواند این باشد که چیزی برای نوشتن نداشته ام. گفته بودم که عهد درونی ام نوشتن از دانسته ها نیست که از یافته هاست و یافته ها، جوهره هایی هستند که سخت قطره قطره فراهم می شوند. یافته ها، دانسته نمی شوند، سبزینه هایی هستند که با بردباری به بار می آیند. ابتدا احساس می کنم که زمین ذهن ام خالی اما منتظر است. نمی دانم در فضای ساکت و خاموش اش چه می گذرد... گویی خاک آن در رنج و کنکاش زندگی کاویده می شود و درد در رگه های آن بازمی تابد... تا هسته ای ناچیز را در خود ببیند، آبستن شود و هسته را به نور عنایت در گهواره بردباری پرورش دهد تا گاهی که اندک اندک جوانه ای سر برآورد، قامت برافرازد و میوه ای فراهم آید شایسته کام ذهن خوانندگان سپیدار...

تا این بشود اما دوستانی هستند مشوق و مشفق که به من عتاب می آورند که اینهمه خاموشی از چیست و در پاسخ شان کمترین شایستگی آن است که سپیدار بی خودخواهی بگوید در نیایش هاتان به یادم آورید تا زمان مجال خود را داشته باشد.


 
چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386
من و ... اندوه دیگران!

آنقدر اندوه دیگران را به جان ریختم که به جان آمدم و ... آنان خود از من نیز بیزار شدند!


 
دوشنبه 7 خرداد ماه سال 1386
آنکه هلاک من همی خواهد و من "سلامت"اش

در ماههایی که از عمر سپیدار میگذرد، خوانندگان زیادی از میان دانشجویان و سایر دوستان، پس از خواندن مطالب مختلف سپیدار، لطف و مهربانی خود را در بخش نظرات ابراز کردند. هیچگاه این محبت ها را به خود نگرفتم و دانستم که این پیام ها نشانه بزرگی منش و ارزش های انسانی  خود آنهاست. البته بسیاری از همین دوستان، نظراتی مخالف آنچه در سپیدار گفته می شد داشتند که عینا درج می شد و بسیار هم مغتنم بود...

اما در این میان سپیدار یک خواننده دیگر هم داشته و دارد که من بسیار نگران او هستم. به چند دلیل: نخست اینکه بسیار آزرده خاطر، افسرده و آسیب دیده است و این را از کلمات پرخاشگرانه و فرافکنی های ناشایستی که بر قلم می برد،‌ می فهمم. دوم: بسیار ضعیف، ترسان و هراسان است، چرا که سعی دارد ردپایی از خود به جای نگذارد هرچند در این کار هم موفق نبوده است! سوم: کاملا مشخص است که محروم از دوستی اطرافیان است چرا که کسی که شاد باشد، به دیگران دشنام نمی دهد. دشنامی که به دیگری می دهیم، برای او نسیه است چرا که ممکن است او را آزار برساند یا نه بی تاثیر و بی تفاوت باشد اما زیان آن برای دشنام دهنده نقد است یعنی عین آثار آن دشنام ابتدا در وجود او زنده می شود و بعد بر قلم و زبانش جاری می گردد. چهارم: می فهمم که در مقطعی از زمان های گذشته، از بنده کوچکی چون من تمناهایی داشته که خدا می داند برآورده کردن آنها در منش و روش من نبوده و از این جهت برای او تاسف میخورم. 

اینها و برخی نکات دیگری که در شخصیت او می بینم، نگران ام می کند. همیشه دوست داشته ام کاری کنم که او آرام تر و راحت تر باشد و از عذاب بزرگی که درون او را می سوزاند، رها شود. باور کنید چند نوبت حتی نوشته های اهانت آمیز او را درج کردم و گفتم: بگذار اندکی سبک شود. برخی دوستان به این کار من خرده گرفتند که فضای سپیدار پاک است و بی پیرایه، دلیل نمی شود که بیمارنوشته های آدمی عقده مند را درج کنی. اما این من را قانع نمی کند. ای کاش در جامعه ما حتی یک انسان آسیب دیده و مفلوک نبود که از سر بیچارگی و درماندگی بدترین فحاشی ها را به کسانی که هیچ احساس و نیت بدی نسبت به او ندارند، حواله کند.

ای کاش همه ما اینقدر شجاعت داشتیم که اگر نسبت به دیگران حرفی و ایرادی در دل داریم، آشکار و رودرو به خود او بگوییم و ای کاش مخاطبان این ایرادها نیز چنان سینه فراخ و دل مهربانی داشته باشند که دشمنی ها را نه با دشمنی که با دوستی پاسخ دهند که در این جهان گذرا، هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار! 

گویند سلمان فارسی آن نماینده شایسته ایران زمین در بارگاه معنوی رسول خاتم (ص) را کسی سخت دشنام داد. سلمان پاک، با او مهربانی کرد و گفت: ای بنده خدا، اگر سلمان بد باشد،‌ در نزد حق،‌ جایگاهی بدتر از دشنام تو خواهد داشت و اگر خوب باشد که دشنام تو گزندی به او نخواهد رسانید.

همه برای هم دعا کنیم که اینگونه باشیم!


 
سه شنبه 1 خرداد ماه سال 1386
خوشحالم آقای پلیس! خوشحالم!

ساعت ده دقیقه به نه شب دوشنبه (یعنی دیروز)، بزرگراه مدرس به سمت جنوب، راهنما می زنم تا از خروجی رسالت غرب به سمت بزرگراه حکیم بروم. هنوز چندمتری به رمپ خروجی مانده که ناگهان یک مرسدس بنز پلیس که در کنار اتوبان متوقف است، بدون زدن راهنما به چپ می گیرد، خوشبختانه مسیر کاملا بسته نمی شود، فرمان را به چپ می گیرم و فرار می کنم اما همزمان از سر ترس و اعتراض بوق جانانه ای برای آقای پلیس می زنم!

پلیس درپی من می گذارد: هردو وارد رسالت- غرب شده ایم. می شنوم که آقای پلیس با بلندگو چیزی می گوید: فقط پروتون (نام خودرو خودم) را متوجه می شوم. سرعت را کم می کنم. شیشه را پایین می آورم. پلیس اکنون در کنار خودروی من است: صدایش را بهتر می شنوم: دوبار دیگر تکرار می کند: معذرت می خواهم... معذرت می خواهم!!

لبخند می زنم... برایش دست تکان می دهم... برایم دست تکان می دهد!

زیباست، خیلی زیباست و امیدوار کننده... در شهری که پلیس آن در گذشته هایی نه چندان دور و چه بسا هنوز هم در گوشه و کنار، تخلف می کند، این رفتار متمدنانه و انسانی از یک نیروی پلیس، نشان می دهد که زحمات سختی که برای ایجاد تغییرات در ساختار فرهنگی و درونی نیروهای پلیس ما، کشیده شده اکنون به بار می نشیند! خدا را شکر!


 
دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385
یادی از "همه رفقای من"!!
راستی امشب داشتم به "همه رفقای من" فکر می کردم. آخرش گفتم: الهی شکر!

 
یکشنبه 15 مرداد ماه سال 1385
یادش به خیر سپیدار!
سپیدار به جای همه مردم آبادی... سرپنجه های پرشمارش رو به آسمون بلند کرده بود... چه مناجاتی داشت سپیدار! سیاهی رو از آسمون می گرفت و سفید و روشن به مردم آبادی هدیه می کرد... نوت ها رو از فرشته ها می گرفت و تو گوش مردم آبادی زمزمه می کرد... همه گرمای آسمون رو جمع می کرد و یه لطافت خنک رو هدیه می کرد به مردم ده... از اون راه های دور دور نسیم رو صدا می کرد... ساز می گرفتن و دونفری یک کنسرتی می ذاشتن با هزار نوازنده... مستی رو هدیه می کرد به همه اهل روستا... و به بچه روستا که تشنه و سوخته از مزرعه می اومد و پای سپیدار، خسته می افتاد و خمار بر می خاست ... حالا سال هایی که مثل چند قرن می مونه گذشته و بچه روستا تنهاست... تنهای تنها... همه سیاهی آسمون یکجا تلنبار شده روی فرق سرش که شده سفید عین برگ های سپیدار... همه نغمه های شوم توی مغزش وز وز می کنن... تف آتیش آسمون ریخته توی جانش و از درون خاکسترش می کنن ... سپیدار سال هاست که رفته... سایه اش رفته... نغمه هاش ساکت شده و بچه رعیت فقط آه براش مونده و حسرت... حسرت... حسرت! 

 
چهارشنبه 7 تیر ماه سال 1385
سپیدار، شعر "تر" و خاطری حزین!

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد

 

مدتی است که از لذت آبیاری سپیدار و سخن گفتن با شما همراهان همدل، بازمانده ام ...!

 

 از همه آنان که دل در گروه مهربانی و جان در گرو زندگی دارند ... نیازمند دعا هستم! 

 

سرفراز و برقرار باشید


 
شنبه 13 خرداد ماه سال 1385
بفرمایید... این هم کفش شما!

جواد منتظری، دانشجوی خبرنگار دانشکده خبر نوشته:

دولت نهم خیلی به فکر پا برهنه هاست. میگید نه حتما یه سری به وبلاگ من بزنید دکتر. خوشحال می شم

چند روز پیش حداد عادل به همراه تعدادی از "هم بازی هایش" برای بازدید از تمرینات تیم ملی به کمپ تیم های ملی آمده بود. صفار هرندی و تعدادی از نمایندگان مجلس نیز او را همراهی می کردند.

اوضاع حسابی شلوغ و در هم بود و کار نظم درستی نداشت. خبرنگاران حداد را احاطه کرده بودند و اجازه نمی دادند که او به ورزشکاران نزدیک شود.

قبل از سخنرانی رییس مجلس برای فوتبالیست ها , وی به سمت تماشاگران رفت که آنها را نیز به فیض برساند. در همین حال که حداد از مقابل تماشاگران رد می شد و دست تکان می داد خبرنگاران و  عکاسان هم جلوی حداد,عقب عقب راه می رفتند و عکس و فیلم می گرفتند. از قضا بنده نیز مشغول همین کار بودم که پایم به شلنگی که روی زمین چمن افتاده بود گیر کرد و کفش از پایم به در آمد.

تا آمدم به خود بجنبم و کفش را با نوک انگشتان پا از زیر دست و پای حداد و هیات همراه و محافظان در آورم کار از کار گذشت و کفش در میان جمعیت گم شد.

یک باره در لابه لای جمعیتی که داشت از روی کفش بنده رژه میرفت دیدم  شیر مردی خم شد و  چیزی را از زیر دست و پا بیرون کشید، دو دستی و با احترام بلند کرد و به سمت من آورد و گفت خدمت شما.

چهره اش را تا وقتی که کفش را به من داد ندیدم اما سرش را که بلند کرد سرم سوت کشید.

فوتبال دوست با فرهنگ و مرشد مسلمان، وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی، محمد حسین صفار هرندی بود. خودش بود. صفار از عقب تر دید که کفشم از پایم در آمده و برای همین مصمم شد کفش را به صاحبش برساند.

پیش از این کفش از پای خیلی از خبرنگاران و عکاسان در مقابل مقامات رسمی در آمده است و تکه هایی از کفش بعد از رژه هیات های بلند پایه در گوشه ای پیدا می شد اما تا حالا ندیده بودم وزیری برای یک کفش خبرنگار در میان جمعیت خم شود و کفش او را دو دستی تقدیمش کند.

این کار صفار هرندی برایم جالب بود و صمیمانه از او تشکر می کنم.     

 

سپیدار: گاهی شاید انسان دوستی ای به همین اندازه، در نزد پروردگار ارزشی بیش از سالها تلاش و کار داشته باشد. پس ما نیز قدردان خوبی ها باشیم هر اندازه که به نظر کوچک بیایند.

 

 


 
جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1385
دردم از او هست و درمان نیز هم...

دوست و خواهر فرهیخته ام خانم مهندس آذر ب. در ارتباط با نظر یکی از خوانندگان نامهربان سپیدار مطلبی رو فرستادند که برای خود من بسیار درس آموز و لطیف بود... با توجه به ارزش والای این مطلب، و با اجازه خانم مهندس، عین مطلب ایشان رو تقدیم شما می کنم:

 

سلام دکتر خسته نباشید
قبل از اینکه نظرم رو در باره این مطلب بنویسیم باید به یکی از خوانندگانتون سلام کنم و بگم که نگرانش هستم. همونی  که مرتبا سعی میکنه با سپیدار نامهربان باشه! کارش خیلی سخته!
(اگر آنچه در درون دارید مطرح کنید آنچه بیرون ریخته اید شما را نجات می دهد. اگر آنچه در درون دارید مطرح نکنید- آنچه بیرون نریخته اید شما را از بین خواهد برد)
اسم این خواننده رو بذاریم عزیز. براستی کلامش ناشی از درد و سختیه. رنج و ناراحتیه. چند بار دیگر هم از این عزیز مطلب خواندم.  اول درد رو بشناسیم بعد در پی درمان باشیم. این عزیز کلامش آزار دهنده است.
اشکال مختلف آزار کلامی عبارتند از:
۱-دریغ داشتن ۲- ضدیت کردن ۳- دست کم گرفتن ۴- آزار کلامی در پوشش شوخی ۵- در نطفه خفه کردن و منحرف ساختن بحث ۶- تهمت زدن و سرزنش کردن ۷- قضاوت کردن و انتقاد کردن ۸- بی ارزش کردن ۹- خیط کردن ۱۰- تهدید کردن ۱۱- لقب بد دادن ۱۲- فراموش کردن ۱۳- دستور دادن - ۱۴- انکار کردن ۱۵- استفاده از خشم آزارنده
یک نویسنده باید حرمت قلم رو داشته باشه. حرمت آزادی رو حفظ کنه. از همه مهمتر حرمت استاد رو ...
من این ۱۵ مورد رو ذکر کردم تا عزیز من بدونه که چه راهی در پیش داره و سعی کنه تا از این موارد دوری کنه. خوبه که روح پاک و جوانشو با کمک خداوند همواره پاک نگه داره. یک کم ورزش کنه. یک کم کتاب بخونه. راه های مختلفی برای مطرح کردن نظر هست. سعی کنیم راه درست رو پیدا کنیم. می توان در یک ارتباط معنوی و سالم در یک رسانه به نکات زیر برسیم:
۱- مطرح کردن اندیشه های خود و شنیدن اندیشه های دیگران.
۲- ابراز شور و شوق خود و شادمان شدن از اشتیاق دیگران.
۳- به نمایش گذاردن درون خود و انعکاس احساسات درونی.
۴- احترام به خویش و ارج نهادن به دیگران.
۵- کوشش در رشد شخصی و فراهم آوردن زمینه آن برای دیگران.
۶- محترم شمردن خلوت خود و محفوظ دانستن حرمت خلوت دیگران.
۷- دنبال کردن علایق خود و تشویق دیگران.
۸- عمل کردن مطابق با آهنگ خود و پذیرفتن آهنگ اقدامات دیگران.
۹- خود بودن و اینکه اجازه بدهیم دیگران هم خودشان باشند.
۱۰- دوست داشتن خویش و عشق ورزی نسبت به دیگران.
اینها رو نوشتم چون نیاز به یک مرز رو احساس کردم.
درپایان امیدوارم که این عزیز من از کسی آسیب ندیده باشه. کسی بهش بدی نکرده باشه. کسی رنجش نداده باشه.
و خودش یک روز استاد بشه. و ما رو به سایتش دعوت کنه...

من اگر سوی تو بر می گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش، ارمغان آوردم
 به امید اینکه عزیز ما مهربانی رو پیشه کنه و باور کنه که می شه مهربان بود.

 


 
دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385
یادم باشد...

یادم باشد... زندگی خوش است و تنها دل ما، دل نیستیادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ، خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
و ...


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 157252


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی برای وسعت یافتن وجود ‏ماست تا در همه سختی ها،ناملایمت ‏ها، نامرادی ها و ناکامی ها، هسته وجود ‏ما بارور شود، آماده شود برای جهانی جاودانه  از ‏شادی...‎.‎  
شناسنامه کامل من...