سپیدار       Sepidaar
  
                                                                                     در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386
الگوهای رفتاری در جامعه و تنازع با "مراجع فکری" و "حاکمیت"

مهارت های زندگی، الگوهای رفتاری و توسعه یافتگی

 

یکی از شاخص های "توسعه یافتگی" هرجامعه، نزدیکی و همخوانی میان الگوهای رفتاری طبقات یا گروههای مختلف مردم- در زمینه های مختلف-  با نگرش "مراجع فکری جامعه" از سویی و نیز "مجموعه حاکمیت و دولت" از سوی دیگر است.

هرچه که الگوهای رفتاری مردم، به نگرش "مراجع فکری" جامعه (دانشگاهیان، روحانیون و روشنفکران) نزدیکتر باشد، می توان نتیجه گرفت که جامعه از  رشد مدنی بالاتری برخوردار است و هرچه که این الگوها به نگرش حاکمیت نزدیک تر باشد، می توان نتیجه گرفت که جامعه از هماهنگی، انسجام و آرامش درونی بالاتری برخوردار است که این نیز، یک شاخص توسعه یافتگی است.

مطالعه موردی "الگوهای رفتاری شهروندان" در هر دو گروه "کشورهای توسعه یافته" و "درحال توسعه" (جهان سوم)، یک روش خوب برای ارزیابی چنین شاخصی است. در این نوشته، چند نمونه از الگوهای رفتاری گروههایی از مردم ایران و نسبت آن با "مراجع فکری" و "حاکمیتی" مرور می شود. هرچند الگوهای رفتاری فراوانی، قابلیت این بررسی موردی را دارند اما از میان آنها، به دو الگوی رفتاری "تماشاگران فوتبال" و "دوستداران موسیقی" پرداخته می شود.

فرض کنید به عنوان یک جامعه شناس که به کار استخراج و توصیف الگوهای رفتارهای گروههای خاصی از مردم، علاقمند است؛ در ورزشگاه صدهزار نفری آزادی نشسته اید و به ثبت و ضبط عناصر رفتاری (کنش ها، واکنش ها، گفته ها و شعارهای) تماشاگران حاضر در ورزشگاه می پردازید. سپس این عناصر رفتاری را به روش علمی جمع بندی می کنید و قواعد رفتاری گروه های مختلف تماشاگران و آنگاه الگوی رفتاری شان را ترسیم می کنید.

پس از آنکه کار ثبت عناصر رفتاری و استخراج الگو(های) حاکم بر رفتار این قشر خاص جامعه را به پایان رساندید، این الگوها را به گروهی از اساتید دانشگاه و گروهی از اساتید حوزه عرضه می کنید تا آنان نیز بر اساس نگرش خود، این الگوها را ارزیابی و ارزش گذاری کنند و نگاه درونی خود درباره آنها را بیان نمایند.

به نظر شما، اساتید دانشگاه و حوزه، الگوی رفتاری تماشاگران فوتبال را چگونه ارزش گذاری می کنند؟ آیا با آن احساس نزدیکی و هم ذات پنداری می کنند یا به الگوی رفتاری مزبور نمره منفی می دهند و نسبت به آن "بی تفاوت"، "مخالف" و "معترض" هستند؟ همچنین به نظر شما، نقطه نظر حاکمان و سیاست گذاران فرهنگی جامعه، در این زمینه چه نسبتی با واقعیت های موجود دارد؟

 

می توانید همین مطالعه و توصیف را درباره "الگوی ذهنی- رفتاری" شهروندان در تعامل با موسیقی صورت دهید و پس از استخراج این الگو از مسیر مطالعه توصیفی، ارزیابی و داوری "مراجع فکری" و "مراجع حاکمیتی" درباره این الگو را جویا شوید.

فاصله میان الگوهای رفتاری نابهنجار در عرصه موسیقی کشور، به قدری عمیق و گسترده است که قشرهایی از جامعه ما، بویژه جوانان، اصولا به برنامه های موسیقی رادیو تلویزیون رغبت ندارند و شادترین آنها را نیز "عزاداری" توصیف می کنند. این گروهها، برای ارضای یک نیاز طبیعی بشر به موسیقی، به دنبال منابع دیگری همچون تلویزیون های ماهواره ای، سی دی های غیرمجاز و موسیقی زیرزمینی می روند و در این زمینه چنان وضعیت آشفته ای حاکم است که خدا می داند ذهن و دل جوانان ایرانی نهایتا چه شکل و شمایلی پیدا خواهد کرد.

درست در همین حال، رویکرد و نگاه درونی "مراجع فکری" و "حاکمیت" جالب و قابل توجه است: بسیاری از مراجع فکری مذهبی، شنیدن و دیدن موسیقی های رادیوتلویزیون رسمی کشور را کماکان، همانند قبل از انقلاب، مصداق "لهو" و حرام می دانند. اکنون قشر وسیعی از مردم که مقلدین یا پیروان این مراجع فکری – اعم از وعاظ، ائمه جماعات و شاید هم برخی مراجع تقلید- یا تحت تاثیر دیدگاههای آنان هستند، در خانه رادیو و تلویزیون ندارند یا آن را از دسترس اهل خانه دور می دارند. اما "مراجع فکری" دانشگاهی و حوزوی، اصولا فاقد هرگونه "نگاه واحد یا نسبتا منسجم" در زمینه موسیقی هستند و لذا هم نسبت به برنامه های موسیقی رادیو تلویزیون و هم نسبت به بازار غیررسمی موسیقی و نیز تلویزیون های ماهواره ای، رویکردی خاموش یا بی تفاوت دارند.

دولت و حاکمیت نیز از همه بلاتکلیف تر است: گاه از سر تراکم هیجان و عصبانیت، به اقدامات فیزیکی و پلیسی روی می آورد اما به زودی در می یابد که اینگونه اقدامات، تنها انگیزه جوانان را در روی آوردن به رفتارهای نابهنجار، تقویت می کند. اتفاقی که عینا در بسیاری از دیگر الگوهای رفتاری شبیه پوشش، رابطه بین پسر و دختر، میهمانی ها، مصرف قلیان، استفاده از ماهواره و موارد مشابه آن، رخ داد و نهایتا هم به جایی نرسید: نیروی اجتماعی کار خود را می کند و "مراجع فکری" و "حاکمیت" جامعه نیز مستاصل می ماند!

می بینیم که دمکراسی، تنها در انتخابات و فعالیت های سیاسی خلاصه نمی شود. یک کشور فاقد دمکراسی و مردم سالاری، قبل از آنکه در زمینه های سیاسی، فاقد "مهارت"، "فرهنگ" و "سازوکارهای" مردم سالارانه باشد، در الگوهای رفتاری مختلف خود، از این عقب ماندگی رنج می برد. یکی از مهم ترین جنبه های دمکراسی، همان "مهارت، فرهنگ و روانشناسی اعتراض" است که در نوشته جداگانه ای به آن خواهیم پرداخت. دمکراسی، یک نظام جامع است برای رفتار مدنی شهروندان. ابتدا باید اصول، رویه ها، مهارت ها، رفتارها و درونیات مورد نظر نظام مردم سالاری، در یک یک شهروندان پرورده شود و پس از آن شاهد بروز آثار آن هستیم.

واقعیت این است که در جامعه ایران، شکاف عظیمی میان "الگوهای رفتاری شهروندان" با "هنجارهای مورد نظر نخبگان یا سیاست گذاران حکومتی" وجود دارد و این نشانه ای است از وجود یک بیماری و نارسایی بزرگ در اداره جامعه ای که به طور تاریخی، حاکمیت و قدرت سیاسی مسلط، بزرگترین وظیفه خود را که ایجاد سازوکارهای لازم برای پرورش "مهارت های زندگی" و رشد رفتارهای بهنجار در شهروندان شان است، تنها در سخنرانی و موعظه به انجام می رسانند.

 

اما از آنجا که "نیروی اجتماعی" در هر حال کار خود را انجام می دهد، یک تضاد نیمه آشکار و نیمه پنهان، گاه خاموش و گاه سرکش، در بطن جامعه جریان دارد. مردمی که به حال خود رها شده و فاقد "مهارت آموزی" های لازم برای زندگی در دورانی با پیچیدگی ها و ویژگی های خاص خود هستند، الگوهای رفتاری نابهنجار خود (در ترافیک،  مناسبات بین فردی، حقوق مدنی، مسوولیت پذیری، پوشش، مراقبت از نظافت محیط های عمومی و...) را سرسخت و بی ملاحظه به پیش می برند و در دیگر سوی، هم مراجع فکری، علمی و فرهنگی و هم حاکمیت، گاه واکنشی هیجانی بروز می دهد و بعد هم به سکوت، تحمل و خاموشی فرو می رود و این "دور خطرناک" سالها و سالهاست که در جامعه ایرانی ادامه دارد.

 حکایت حاکمیت های ایران در این زمینه، حکایت پدر و مادری است که فرزندان زیادی را متولد کرده و راهی کوچه و خیابان می کنند اما تمام وقت خود را صرف ایراد گرفتن از نحوه راه رفتن، غذاخوردن و تفریحات ساکنان محله های اطراف می کنند. نتیجه اینکه همسایگان دیگر محله ها، هر ایرادی که دارند، لااقل فرزندانی مودب، تربیت شده، متعادل و مسوولیت شناس تربیت می کنند، در خیابان هایشان آداب راه رفتن و رانندگی کردن را بلدند، عابرین پیاده هم لابلای ماشین ها جسم شان و بدتر از آن روح و شخصیت شان، له نمی شود. در بانک ها، ادارات، فروشگاهها و ادارات پلیس، انسان و کرامت انسانی، قیمت دارد و هر روز که در میانشان گذران کنی، احساس ارزشمندی بیشتری خواهی داشت. (سطح احساس ارزشمندی شهروندان، یکی دیگر از شاخص های توسعه یافتگی است که جداگانه به آن خواهیم پرداخت) اگر ساختمانی بسازند یا خیابانی را آسفالت کنند، تا عمر آنها به زندگی هست، نه نیاز به تعمیر دارد نه صاف کردن هر روزه چاله چوله هایش! اما این پدر و مادری که تمام هم و غم شان موعظه و تهدید و ایرادگرفتن از دیگران است، فرزندانی دارند که اگر رانندگی کنند، می شود، وضع خیابانهای تهران ما! اگر به ادارات بروند، می شود این وضع رفتاری که با مراجعه کننده در ادارات است، اگر فروشنده فروشگاه شوند یا کارمند پشت گیشه بانک، از مشتری طلبکارند و اگر مشتری یک سوال اضافه بکند، باید منتظر کتک خوردن هم باشد و اگر مدیر بشوند که... می شود همین آشفته بازار گریه و خنده داری که در سراسر ایران درست شده است!!

این یک بیماری عمیق ذهنی برای همه حکومت های ایران از گذشته تا امروز بوده و هست که هیچگاه، سرمایه گذاری برای پرورش و تربیت شهروندان در زمینه های مختلف زندگی را به طور ساختاری – و نه در سخن و موعظه- در زمره وظایف خود نمی دانسته اند. "مراجع علمی، فکری و فرهنگی" ایران هم هیچگاه از درونمایه مسنجم نظری و نیز شجاعت کافی برای نقد وضعیت موجود برخوردار نبوده اند و در نهایت به زائده حاکمیت و توجیه کننده رفتار و گفتار سیاسی رهبران خود تبدیل شده اند. وقتی به این بیماری تاریخی، در سالهای پس از انقلاب، وظیفه اصلاح همه اقوام و ملل چهارگوشه زمین هم اضافه شد، به وضعیتی رسیدیم که جامعه ایرانی، بدون تردید در پارادایم "رشد مهارت های زندگی مدنی" و "پرورش یافتگی مناسب برای زندگی جدید" از عقب مانده ترین جوامع جهان محسوب می شود. این عقب ماندگی تا به آنجا پیش رفته است که، اکنون دیگر لازم نیست برای مشاهده رفتارهای منضبط، پرورش یافته و هم شان انسان اشرف مخلوقات در محیط های شهری (ترافیک، برخورد با مشتری، نظامات اداری، داد و ستد، همسایگی، مواد مخدر، محیط زیست و ...) به مسافرت های دورتر بروید. یک سفر کوتاه به همین کشورهای حاشیه خلیج فارس هم کافی است تا آه از نهاد ما شهروندان ام القرای اسلام برآید!

پس به راستی چه باید کرد: تنها راه، شناخت نارسایی ها و قبول آنها به عنوان واقعیت، بکارگیری توان علمی و فکری جامعه برای الگوسازی های بهنجار، ایجاد وسیع ترین سازوکارهای ممکن برای پرورش یک یک شهروندان در زمینه مهارت های زندگی است. کاری که نیازمند شایسته سالاری حقیقی، آزادی بیان و شجاعت بیشتر "مراجع فکری" جامعه است. تنها راه این است که هریک از ما از خودمان شروع کنیم. شرایط کنونی الگوهای رفتاری فردی و جمعی ما، به هیچ روی، شایسته و در شان ایران و فرهنگ دیرینه آن نیست و به هیچ وجه با آموزه های اعتقادی و دینی ما سازگاری ندارد. پس چنانچه قلب ما برای ایران و شرافت ایرانی می تپد، هرکدام به قدر توان و سرمایه وجودی مان، در این مسیر، کاری را عهده دار شویم.

به امید روزی که شرایط عمومی، رفتارهای فردی و اجتماعی، سازوکارهای مدیریتی و نمادهای درونی و بیرونی زندگی مدنی ما، یک الگوی تحسین برانگیز برای دیگران باشد همانطور که امروز، اسباب تحقیر ایران و ایرانی و موجب سرشکستگی ماست!


 
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
خامش شدن، گاه فریاد ویرانگر خانه جان است!

سکوت، گاه فریادی است در فضای درون که بنیان جان را میلرزاند ... فریاد، نشانه ای است از کوچکی درد و "سکوت دردمندانه" نشانه ای است از کوچکی ظرف فریاد!

 پس تا زمانی که کسی دردهایش را فریاد می زند، نگران سلامتی اش نباشید... نگرانی از وقتی آغاز می شود که فریادها، گنجایش درد را ندارند.                                                                                                


 
یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386
لطفا مراقب خودت باش!

دو سه روز پیش، از پنجره اتاق، خیابان باریک حاشیه ساختمان را ورانداز می کردم. یک خودروی سواری بزرگ که مردی میانسال رانندگی آن را برعهده داشت، شانه به شانه با یک پژو ۲۰۶ که خانمی جوان پشت فرمان آن نشسته بود، حرکت می کرد. به لبه چهارراه که رسیدند، مرد راننده قصد داشت مستقیم برود و خانم جوان هم با شتاب به چپ گرفت و تصادف!

ناگاه طوفانی درگرفت: هر دو برافروخته و پرخاشگر، پیاده شدند و دیگری را به باد ناسزا گرفتند و برای دقایقی، عبارت های آبداری که برای ما شهرنشینان، دیگر چندان نامانوس نیست،‌ رد و بدل شد. حالا خیابان باریک، بسته شده و صف خودروهای جور وا جور پشت سر هم متوقف مانده اند. اندکی بعد، آرامش راننده های پشت سر نیز به فوران تبدیل شد و صدای انواع بوق ها در خیابان درهم شد! در این بین راننده یکی از خودروهای سواری که به نظر می مراقب باش افسار اسب ات رو از دست ندی...و گرنه... اسیر او می شیرسید بیش از بقیه عجله دارد، از پشت فرمان به پایین پرید و از همان فاصله، خطاب به خانم جوان که حاضر نبود خودروی خود را به گوشه ای بکشاند، شروع به فریاد و ناسزا کرد. خانم جوان مرد طرف دعوای خود را رها کرد و به سوی این راننده عصبانی رفت و دعوای دیگری در دل دعوا... دقایقی این صحنه ادامه داشت، هر دو به طرف هم هجوم می آوردند: مرد با حرکات دست خود خانم را تهدید می کرد و خانم هم تلاش می کرد با کیف خود بر سر مرد بکوبد. سرانجام دو مرد دیگر دخالت کردند... آنها را از هم دور ساختند و ...خوشبختانه کار به جاهای باریکتر کشیده نشد...!

این یک نمونه از رخدادهایی است که در محیط روزمره ما، فراوان بروز می کند. می توان این رخداد را از نگاه قانون، تربیت شهروندی، روانشناسی، جامعه شناسی و بسیاری زاویه های دیگر مورد بررسی و کندوکاو قرار داد. منظور من هیچیک از اینها نیست. می خواهم شما را دعوت کنم تا از پنجره انرژی های جسمی آدمی به این حادثه نگاه کنیم.

می پذیرید که دقایقی بعد از این حادثه، هریک از طرف های دعوا، خامش در درون خود، به ارزیابی رفتار و گفتارشان در این حادثه می پردازند(نفس سرزنشگر)، به داوری زلال تری دست می یابند و شیطان را لعنت می فرستند چرا که به روشنی در می یابند که در آن لحظات جنجال و تنش، اختیار خود را به دست شیطان سپرده و آنگونه رفتار و گفتاری ناشایسته را در حق دیگری روا داشته اند. حال اجازه دهید این پرسش را مطرح کنیم: این شیطانی که ما را در چنین صحنه هایی به کار می گیرد چیست!؟ و هرچه که هست چگونه به این هدف دست می یابد؟

این آغاز سرکشی استانسان برخوردار از چند گونه انرژی (قدرت، توان یا سرمایه) است: یک سرمایه که جوهر وجودی او را شکل می دهد، انرژی روحی است که فطرت انسانی ما، عین آن یا زاده آن است(در این باره فعلا بحثی نداریم). این سرمایه توسط آفریدگاری که مطلق مهربانی است، تنها و تنها به انسان داده شده تا او اشرف تمامی آفریدگان این کائنات باشد. دوم، انرژی ها یا توان های حوزه جسم است. انواع توانایی های جسمی که ما و دیگر حیوانات در آن سهیم و شریک هستیم (توانایی های غریزی) که در اینجا به بیان شاخه های مختلف انرژی جسمی نمی پردازیم. سوم، انرژی های محیط طبیعی(زمینی) هستند و چهارم انرژی های محیط انسانی ما،‌ یعنی انرژی های افرادی هستند که در محیط خانواده و جامعه با آنها به اشکال مختلف،‌ در تماس هستیم.

حال به این نکته مهم عنایت کنید: هریک از این انرژی ها، ویژگی خاص خود را دارند. انرژی روحی در پی خفه کردن و سرکوب کردن بقیه انرژی ها نیست بلکه سعی دارد که نخست آنها را متعادل نگه دارد (از فوران آنها جلوگیری کند) و دوم آنها را بایکدیگر هماهنگ کند و سوم به آنها مسیر بدهد (مسیر فطری که خداوند بشر را بر آن فطرت آفرید). اما انرژی های جسمی و فیزیکی بدن و محیط مادی اطراف ما، جنس و ذات دیگری دارند: آنها اگر غلیان و فوران کنند، ذاتا در صدد خاموش ساختن،‌ منزوی کردن و خفه کردن انرژی روحی هستند و اگر برایشان فرصت ایجاد شود‌، تا آنجا این کار را ادامه می دهند که جوهره روح فاسد شود؛ این است که تخم مرغ دزد، شتر دزد می شود، کسی که روزی یک سیلی از سر عصیان به صورت همنوع خود نواخته بود، به جایی می رسد که از بام تا شام، ستم می کند و ثانیه ای هم مورد بازپرسی نفس سرزنشگر قرار نمی گیرد.

حال خوش، یعنی فراهم ساختن این امکان که انرژی روحی، دیگر انرژی های جسم، محیط طبیعی و محیط انسانی ما را در کنترل و هدایت خود قرار دهد. در این صورت همه این انرژی ها کارکردی رحمانی دارند و در غیر اینصورت همگی زنگیان تیغ به دست شیطان خواهند بود! لطفا مراقب خودتان باشید!

در آرامش مان از خدا بخواهیم که ما را به راه راست بدارد. در نگاه روانشناختی، راه راست یعنی فرماندهی روح نامیرا و فطرت الهی ما، در هماهنگ سازی و تعادل بخشیدن به انرژی های محیط جسمی، محیط فیزیکی (طبیعت، کائنات) و محیط انسانی (جامعه). تلاش برای سرکوب و خاموش کردن هریک از این انرژی ها، ناسپاسی ای است از سر نادانی و رهاکردن عنان هریک نیز، همان پریشانی و ناخوشی و بدحالی است و گردن سپردن به کشش های نفس شیطانی. پس در این وقتی رام اش کردی... با آن بتاز... او فرمانبردار توستشلوغ بازار روزمره... بهترین کمک ما به خود، این است که انرژی های مختلف روحی، جسمی، طبیعی و انسانی در دسترس را هماهنگ، مجموع و یک جهت نگه داریم و بعد در مسیر خیرخواهانه و انسانی به حرکت واداریم. و این همچنین، بزرگترین کمک هر فرد است به دیگرانی که در خانواده و جامعه با ما در تماس اند. این که گرفتار هیجانات انرژی جسمی نشویم که شیطان است و دشمن خطرناک ما فرزندان آدم. این انرژی ها که سرکوب شدنی هم نیستند با اندکی ممارست و تلاش، کنترل می شوند. بایستی حق هر کدام را به جا آوری تا  تعادل یابند و در مسیری درست و با برکت به کار افتند. شیطان ات را بنده خود کن و گرنه بنده او می شوی!


 
شنبه 20 بهمن ماه سال 1386
دل گفته های من و غزال(۵)

پروردگار مهربان الگویی کامل از خدایی شدن را به انسان بخشید اما این الگو در ذات جاودانه ما، وقتی به درخت آسمانی خداگونگی تبدیل می شود که از دل این سفر زمینی به سلامت عبور کنیم. باید به زمین بیاییم چرا که تمامی آن کمال مطلق که در ذات روحی ما فشرده است، بارور نمی شود مگر از طریق ابتلا، آزمودن، گرفتار شدن، درگیر شدن، تحمل رنج، افتادن در تاریکی و کنکاش برای پی جویی راهی به سوی روشنایی. شبیه همان کاری که هسته ناچیز، کوچک و ناتوان سیب در دل خاک انجام می دهد: تمامی تلاش و همت خود را بکار می گیرد، در چنگال آفت ها از خود دفاع می کند، مراقب است تا آفت های انرژی زمینی او را تبدیل به خاشاک نکند. و بلکه آنها را با سرمایه وجودی خود هماهنگ می کند تا از تاریکی خاک به روشنایی برسد و این البته ماموریتی است سخت اما، با هدایت الهی، شدنی و آسان.

با پناه جستن در پرده بردباری و آرامش، اجازه دهیم که روح ما فرماندهی انرژی های جسمی و انرژی های محیط طبیعی ما را برعهده گیرد، ما را از چنبره آفت ها و آسیب ها عبور داده و اجازه ندهد که گندیده و فاسد شویم. آنگاه است که درخت وجود ما پیوسته میوهای تازه می دهد

انسان، دردمند است چراکه جدامانده، از دلداری که مطلق مهربانی است.جوهره جاودانه ما، روحی است آسمانی که از جهانی بی انتها آمده و در کالبد زمینی زندانی است:

مرغ باغ ملکوت ام نی ام از عالم خاک

 چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

انسان، همیشه دلتنگ است و  همه تقلایش برای رهایی از دلتنگی است، برای رسیدن به خوش حالی و رضایت.  مثل رضایت و آرامشی که یک هسته سیب در دل تیره خاک دارد. آنقدر بردبار... آنهمه آرام... آنهمه راضی![1]

 

اما مشکل انسان، این تنها موجود آزاد، دارای اراده و توان عصیان و فرمانبری، این است که در محاصره غلیان و فوران انرژی های محیط جسمی و زمینی خود، چشم دارد اما نمی بینید، گوش دارد اما ترانه های عاشقانه عشق مطلق را که پیوسته در خلوت درون اش زمزمه می شود، نمی شنود.

 

پس در این شلوغ بازار آشفته زندگی شهری و صنعتی، اندکی خموشی، کمی آرامش، و مهار کردن فوران پراکنده هیجانات و خواهش های جسم خاکی و رها شدن از عصیان، امید به سلامت سفر زمینی را زنده می دارد تا به خانه بازگردیم عاقل و فرزنانه!

 غزل آسمانی زیر را از حافظ که زبان گویای پرده های غیبی است، بخوانید که در چند بیت روان، همه آنچه را که سپیدار با اینهمه پرگویی نتوانست بگوید، یکجا دریابید:

 

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

دگر آنجا که روم، عاقل و فرزانه روم

زین سفر، گر به سلامت به وطن باز رسم

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک 

به در صومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایان ره عشق، گرم خون بخورند

ناکس ام گر به شکایت سوی بیگانه روم

بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار

چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز

سجده شکر کنم و ز پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر

سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

پایان

۱. پروردگارم! خشنودم به خشنودی تو و فرما نبردارم از اراده تو، هیچ کس جز تو سزاوار پرستش نیست!


 
جمعه 19 بهمن ماه سال 1386
دل گفته های من و غزال(۴)

اکنون هسته کوچک سیب، سفر زمینی خود را آغاز کرده و تن به خاک سپرده است: فضایی تنگ و فشرده، تاریک، نمناک و به دور از هوا و نور!! آری هسته در این دل خاک زندانی، که نه، دفن شده است: مگر نه آنکه باغبان هسته را دوست می داشت پس این دشمنی چه بود که در حق او روا داشت؟ او را از خود دور کرد و به دل سیاه خاک فرستاد و در تنهایی رهایش کرد؟ آنهم در زندانی که انواع آفت ها و کرم ها و میکروب ها در کمین هسته ضعیف و کوچک نشسته اند. آیا دل به گلایه گشودن حق هسته نبود!؟ آیا نباید بدترین شکوایه ها و تلخ ترین خطاب ها را نثار باغبان می کرد؟

گفتگو آیین درویشی نبود           ور نه با تو گفتنی ها داشتیم!

آیا این واقعیت نیست که باغبان او را در چنین وضعیت نومیدکننده ای رها کرده است؟ آخر چرا باید چنین سرنوشت شوم و اندوهباری برای او رقم زده می شد؟

 

اما هسته، به جای همه این گلایه ها و شکایت ها و ناسپاسی ها، تن به قضا (برنامه ریزی) و قدر (اندازه گیری) باغبان می دهد. بردباری، بردباری و بردباری! ...

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال 

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

 

هسته ناچیز سیب، که با سرمایه ای از یک الگوی کامل و بی نقص درختی برومند، شاداب و پرمیوه، تن به سفر خاک داده، به وارسی محیط خود می پردازد، با آن ارتباط می گیرد و تلاش می کند که  همه انرژی های فشرده و سنگین اطراف خود را با حال و هوا (اقتضا)ی آن الگو هماهنگ سازد. آنها را به خدمت بگیرد و رام خود سازد. اگر هسته تمامی توان خود را صرف جنگیدن با قضا و قدر باغبان نماید و همه همت خود را هزینه شکایت و اعتراض و فریاد کند، در حق خود ناسپاسی کرده و اگر آفت ها و انرژی های قدرتمند خاک بر او مسلط شوند، جز پوسیدن و فاسد شدن سرنوشتی نخواهد داشت. راهی جز هماهنگ کردن آن همه، با الگوی ذاتی خود نمی بیند. اینگونه هست که بردباری سرانجام چاره ساز می شود. نهالی سبز از دل خاک همچون نوزادی پاکیزه سر بر می آورد و روشنایی لبخند او به برق شادی چشمان باغبان گره می خورد! نهال بزرگ و بزرگتر می شود. به کمال می رسد و سرپنجه هایش را در آسمان رها می سازد. اما از کجا؟ از دل همان خاک، همان آشفتگی، تیرگی، سردی و سنگینی زندان خاک!

 

قسم به زمان! که انسان هر آینه در زیان کاری است. مگر آنان که ایمان آوردند و کرداری شایسته داشتند. و سفارش کردند به حق و  سفارش کردند به بردباری!  (قرآن شریف. سوره قدر)


 
چهارشنبه 17 بهمن ماه سال 1386
دل گفته های من و غزال(۳)

حال به فاصله ی بزرگی اندیشه کنیم که بین این هسته و یک درخت کامل سیب وجود دارد. چرا این هسته کوچک، با این که همه استعدادهای یک درخت کامل را در خود فشرده "دارد"، از یک درخت رعنای سیب "شدن" اینهمه دور است؟ چه چیزی فاصله انداخته بین داشته های درونی یک هسته با شدن آن؟ این فاصله چگونه پیموده خواهد شد؟

تنها و تنها با یک سفر سخت زمینی! باید در دل خاک زندانی شود[1]، باید  از انرژی تیره زمین برای رشد خود بهره بگیرد. این است که یک هسته کوچک سیب با انرژی های سخت و فشرده زمین سروکار پیدا می کند. اگر شرایط به گونه ای باشد که بتواند این انرژی ها را با سرمایه ذاتی و درونی خود هماهنگ کند، جوانه می زند، نهال می شود و به برکت همین انرژی ها، به بالندگی می رسد یعنی شیاطین محیط خود را بنده خود می سازد[2]. اما اگر به هردلیل نتواند این انرژی ها را به خدمت خود در آورد، می پوسد و به خاشاک تبدیل می شود؛ فاسد می شود، از مسیر بیرون می رود و فاسق می شود. یعنی به بندگی شیاطین تن می دهد!

پس اگر آن الگوی کامل، که همان ذات وجودی سیب هست، در انرژی های زمین غرق شود، می پوسد، ذاتش را از دست می دهد، الگویش که تمامی هستی و سرمایه اوست نابود می شود. اما باغبان عاشق، کار  هدایت هسته ها را برعهده دارد. او اندازه گیری ها (تقدیر)[3] را می داند: هسته را از آب، هوا، خاک، کود، نور و گرمای مناسب و به اندازه بهره مند می سازد. اجازه نمی دهد که نسبت میان انرژی جسمی هسته ها با انرژی های کائنات آشفته و ناهماهنگ شود. پس هدایت الهی (الگوی کامل یک درخت) و هدایت باغبان زمینی، شیاطین زمین را به کار می گیرد و بعد سکوت ... سکوت، بردباری... بردباری! و زمان نقش آفرینی می کند!

 

(ادامه دارد)

 

۱. دنیا زندان مومن است(معصوم علیه السلام)

۲. و برخی شیاطین، برای سلیمان... خدمت می کردند(قرآن کریم سوره انبیاء آیه 82)

۳. ... و ما هرچیز را با اندازه گیری آفریدیم (قرآن کریم سوره قمر آیه 49)


 
چهارشنبه 17 بهمن ماه سال 1386
دل گفته های من و غزال(۲)

حال برگردیم به هسته سیب. این موجود ضعیف و ناچیز و به ظاهر بی جان و خاموش چه چیزهایی را از یک درخت کامل سیب، در خود دارد؟ تردیدی نیست که قامت بالنده، طناز و جذاب یک درخت سرسبز، شاداب و پرمیوه سیب از همین هسته ناچیز، سررشته گرفته است. شگفت اینکه، ظاهر این هسته هیچ شباهتی به آن درخت ندارد اما در ذات این هسته یک الگوی کامل از درخت سیب نهفته است و  به همین دلیل است که هسته یک سیب، هرگز در مسیر بالندگی خود، به یک درخت کاج تبدیل نمی شود!

 

غزال: پس در هسته هر موجودی، الگویی از شکل کمال یافته و بالنده آن پیچیده شده است؟

سپیدار: آری و هیچکس نتوانسته این حقیقت را انکار کند. اما اکنون من هم سوالی دارم: درخت سیب یک گیاه است، یک پدیده مادی و نهایت تکامل یک هسته سیب نیز تبدیل شدن به یک درخت سیب با قامتی فریبا است که همچون تمامی دیگر پدیده های آسمان و زمین محض گل روی انسان آفریده شده است. اما انسان، تنها یک گیاه یا یک حیوان مادی یک بعدی نیست. موجودیتی درهم تنیده از جسم است و روح. در هسته وجود آدمی کدام الگو نهفته است؟! جز این می توان گمان کرد که در هسته وجودی آدمی الگویی از خداگونه شدن نهاده شده است. این از مهربانی پروردگاری است که در هسته وجودی آدمی روح خود را به هدیه گذاشت و او را محض گل روی خود آفرید. اینهمه شرافت و بزرگی و اینهمه اختیار و مسوولیت خواهی،  از  آنجا سررشته می گیرد که پروردگار خودش را به انسان بخشید! یک هسته کوچک سیب، از یک درخت فریبای سیب، یک الگوی کامل، بی نقص و بی اشتباه در خود دارد و یک موجود انسانی از پروردگار خود، الگویی در خویش به امانت دارد تا هسته انسانی خود را که الگویی کامل و بی نقص از خداگونگی است، به سرمنزل مقصود برساند که: ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم!

(ادامه دارد)


 
شنبه 13 بهمن ماه سال 1386
دل گفته های من و غزال(۱)

غزال! به هسته یک سیب فکر کن! پرسش های زیادی هست که می شه برای اونها به دنبال پاسخ بود: یک هسته کوچک و به ظاهر ناچیز سیب، از یک درخت کامل سیب چه چیزی رو در جوهره خودش داره؟ چه چیزهایی رو کم داره؟ چرا باید در دل سیاه، سرد و نمناک خاک بره؟ خاک چه چیزهایی داره که جبر بالنده شدن سیب این هست که در دل او نهفته بشه؟ چطور می شه که یک هسته ممکنه در دل خاک بپوسه، فاسد بشه و تبدیل بشه به خاشاک؟ چطور اگه بشه، این هسته جوانه می زنه، نهال می شه و نهایتا تبدیل می شه به یک درخت کامل سیب: شاداب و سرسبز و پر میوه؟ چرا یک هسته سیب تبدیل به درخت کاج نمی شه؟ این الگوی سیب شدن را چه کسی در جوهره این هسته ناچیز قرار داده؟

حالا همه این سوال ها رو درباره جوهره خودت بپرس و ببین به چه پاسخ هایی می رسی؟

دل هر ذره را که بشکافی     آفتابیش در میان بینی

 

ملاحظه: قبل از مطالعه این مطلب، درد دل های من و تورج را بخوانید

غزال: سپیدار! شما در مورد (امثال) من از خوبی هایی که دارم حرف می زنید، ولی آیا همش حقیقت داره؟ یعنی آیا اینگونه هستم؟ پس چرا تردید دارم؟

سپیدار: تفاوت بین "داشتن" است با "شدن"! بلی خوبی ها در وجود جاودانه ما حقیقت داره اما باید پذیرفت که هنوز تا واقعی شدن همه آنها راه زیادی هست. پس در وجود تو هم خوبی های زیادی حقیقت داره، یعنی در جوهر همه آدم ها. اما اگر این حقیقت ها به واقعیت تبدیل شده بود دیگر مقصود سفر زندگی حاصل بود. دلیلی برای ماندن در سفر نبود.

 

غزال: اون دلیل چی هست؟

سپیدار: همه آدم ها باید تلاش کنن حقیقت خوبی هاشون به واقعیت تبدیل بشه. من و تو  هم از این قاعده مستثنی نیستیم دختر آسمان! اصلا اومدیم به این دنیا برای همین. برای همین!

 

غزال:  اگر جای من می بودی چه میکردی؟ یا من اگه چی کار کنم دیگه خوبه خوبم؟ میدونید سپیدار، از دست خودم ناراحتم چون میدونم خدا یه کوچولو  از من دلخوره. اخه من باهاش حرف نمی زنم.

سپیدار:  آرامش داشته باش... بهترین کار این هست... خدا در آرامش با بنده هاش حرف می زنه. یعنی می دونی غزال... خدا همیشه داره با ما حرف می زنه ... باور کن... بیست و چهار ساعت. ولی چون آرامش نداریم صداش رو نمی شنویم و وقتی نمی شنویم، پاسخ هم نمی دیم!

 

غزال:  اگه یه نفر خوب باشه ولی با خدا حرف نزنه که حاصلی نداره، داره؟ من نماز نمی خونم. اصلا من با خدا حرف نمی زنم.

سپیدار: انرژی های جسمانی ما همیشه هیاهو می کنن تا ما صدای خدا رو نشنویم، صدای روح مون رو نشنویم. درست می شه غزال اگه صبور و بردبار و آرام باشی. دعوت ات می کنه!

 

غزال: آره، احساس می کنم درسته. منتظر هستم.

سپیدار: و وقتی دعوت ات کرد، اینقدر شیرینی به کام ات می ریزه که نمی تونی دیگه ازش غافل بشی، نمی تونی باهاش حرف نزنی. می دونی غزال! دلیل اینکه ما با خدا حرف نمی زنیم این هست که صداش رو نمی شنویم. وقتی تو صدای کسی رو نشنوی... باهاش هم صحبت هم نمی شی! پس قدم اول آرامش هست. اینکه خودمان را از چند انرژی بسیار خطرناک