یادم باشد...

[ web | email ] یکی

دکتر با رفتن شما وضعیت این تکمیل ظرفیتها چه میشه
شما قول داده بودید که جواب را تا اخر ترم به ما بدید
اگر شما برید ما باید چیکار کنیم
پاسخ :
سلام عزیز دل
من با شما هستم... پیگیری این موضوع را هم ادامه می دهیم و ان شاالله که مشکلی نبوده و نخواهد بود... نگران نباشید...

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 12:56

[ web | email ] یکی

یادت باشد حرفی زدی که دل ما لرزید

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 13:00

[ web | email ] محمد

جناب آقای دکتر با اجازه شما من ادامه می دهم...
...اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

ای کاش نمی شنیدم پرواز پرنده را ...ونمی پرسیدم حکایت سفر کرده ای را ...که آن سان نه دیگر اشک، اشک است ونه بغض سرورمز بیقراری است ...اما حسرتم از اینست که دیر آمدم تا کلامی بشنوم ودزد شبگرد دستنوشته هایت باشم ...
دعایم ماندن بود هرچند که هیچگاه در قلبمان استعفا یا حکم باز خرید ....ویا بازنشستگی را امضا نخواهیم کرد...

ماندگار باشی ودر تمام مراحل زندگی موفق.

سلام وخداحافظ...
پاسخ :
سلام محمد عزیزم و خداحافظی هرگز
طبع زلال امثال تو دلگرمی و شوق لحظه های خوشحالی من هست... امید که انسان در کنار خویش باشد... دوست ات دارم و به امید لحظه های بیشمار از دل گفتن و شنیدن.

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 14:05

[ web | email ] بنده

            باسمه تعالی
سلام
جناب آقای سهامیه احتراما :
۱- از لطف و عنایت شما بسیار متشکر م
۲- پیش فرض جناب آقای چمازکتی بزرگوار در بذل محبت به این حقیر صحیح است
۳- در مدتی که پیام محبت آمیز شما از سوی بنده بی پاسخ مانده بود در جوار حرم رضوی بودم و شما و جناب آقای چمازکتی را با ذکر نام و به کرارت دعا کردم(خودم هم باور نمیکردم که این آشنایی با محیط مجازی اینقدر در من نافذ باشد ).
۴- موفق و موید باشید.

پاسخ :
سلام بنده خوب خدا
خوش به حال تو که در چنان مکانی بودی و خوش به حال ما که برامون دعا کردی... دوست ات دارم و آرزویم سرفرازی و عافیت دنیا و عقبی است برای تو و امثال تو... ممنونم

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 14:38

[ web | email ] مریم م

سلام
دعا کنید یادم بمونه که یادم باشه ؛-))

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 14:44

[ web | email ] سحر

آخه چرا ... این را خودتون هم خوب می دونید بدون شما هرگز چیزی َُاونجوری که باید پیش نمی ره . می دونید که بچه های دانشگاه با تمام وجودشون دوستتون دارن و خواهند داشت اما چرا ... خانم رفعتی رفت شما هم که دارید می رید پس بعد از شما حتما نوبت ماست ..
هیچ سلامی سلام دکتر جعفری نمی شه وقتی که اول صبح می یای دانشگاه . این یعنی تا آخر شب که خوبه .. تا یک هفته انرژی .. اخه چرا ؟
دکتر با حرف های ما شما موندگار نمی شید اینو می دونم . اما بدونید که هر جا باشید دوستتون داریم و همیشه به یاد لحظه های با شما بودن به دانشگاه می یایم و راه مقدسی را که داشتید پاس می داریم ...
موفق باشید و سربلند ...
دختر شما ( سحر )
پاسخ :
سلام سحرجان... دختر نازنین دانشکده
من بعد از این هم هرجا که باشم... سلام اول صبح ام به فرزندانم در دانشکده هست... دوست تون دارم و به یادتون هستم... شما هم من رو دعا کنید... دعای فرزندان در حق والدین مستجاب است... سرفراز باشید

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 16:48

[ web | email ] طنزنویس

دکتر تا آخر خط باهاتیم! ایستگاه میستگاه هم تو کارمون نیست؟ اونم یه اتوبوس نیستیم..یه قطاریم!

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 17:49

[ web | email ] ناهید

اصلا نمی دونم چی بگم...یعنی بغضی که تو گلوم نمی زاره که اصلا چیزی بگم....فقط می خوام به آقای خادم بگم.ای کاش ادما دوستی ها را فراموش نمی کردند...هیچ صندلی ماندگار نیست....

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 21:14

[ web | email ] المیرا

سلام...خسته نباشید
وقتی به آسمان نگاه کردم احساس غربت بهم دست  داد
دیگر زمین گرمایی که از صمیمیت به دست آورده بود را نداشت
گل ها لبخند نمی زدند...درخت ها با آنکه بهار بود اما در خواب بودند...آسمان!می لرزید و گریه می کرد.
گل!از هق هق آسمان به گریه افتاده بود
درخت !در برابر صدای بیکران آسمان که از غم بودقامت خود را خم  می کرد.....زمین! سرد سرد بود....وقتی من با غم در خیابان ها قدم بر می داشتم
آسمان می دانست چه در دل دارم زمین می دانست نا امیدانه جلو می روم
گل ها نمی توانستند به چهره ا شک  آلودم نگاه کنند....وقتی به رو به رویم نگاه کردم دیدم تمام راه را به خاطر سرابی آمده بودم..اما باز رفتم به امید قطره ای آب....من تشنه بودم تشنه
حقیقت....من راه را بیراه نرفته بودم...درست انتخاب کرده بودم....اما این روزگار نامراد بازهم نگذاشت...
نمی دونم چرا اینگونه است که هر وقت دارم به هدفم می رسم ...نا گهان  آسمان ابری می شود...
آقای دکتر همیشه همیشه هستند کسانی که با این نامرادیها باز هم از نو شروع کنند......باز هم شروع می کنیم ...به امید خالق توانا....همه ما میدانیم در این زمانه چه بر این دانشکده که نگذشته...و شما چه صبورانه به  روی همه ما خندیدید .و گفتید درست می شود...اما نمی دونم چه قسمتی است
در روز دانشجو عزادار شهدای دانشجو مون بودیم ...و امروز روز معلم... غم دوری  شما را داریم....این خود خواهی است که بگیم بمانید چون ما خوب میدانیم که چه سختی ها که نکشیدید...اما خب ما هم به امیدی می آمدیم آن روحیه سر شار ....آن نگاه پدرانه ....مطمئن هستیم که دانشکده طراوت زمان حضور شما را نخواهد داشت.....شما برای ما دعا کنید دعای استاد در حق شاگرد رواست..
استاد عزیز روز معلم بر شما مبارک باشد ....سلامتی و بهروزی شما آرزوی ماست

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 23:22

[ web | email ] دخترشب

زیاد فرصت نمیکنم که این طرفا بیام...
متن معجزتون خیلی زیبا بود..

سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 02:00

[ web | email ]

سلام عزیز!
بخاطر وضعیتی که برات پیش اومده متاسفم و نگران... امیدوارم هرچی که خیر و صلاح هست ، همون بشه...
یاحق!

سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 06:46

[ web | email ] دخترک

من هم یادم باشد که سپیداری بود که نوایی داشت اما ...
یادمان باشد گل رز هم خار دارد!!!!!!!!!!!!!!

سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 08:02

[ web | email ] عاطفه خانوم

آفتابی در خانه

آفتابگردانی در دل

گلی که میوه می دهد

وقتی نگاهش به گلدانها می افتد

ابر می شود و

می ریزد

و . . .
. . . می ریزد

سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 12:09

[ web | email ] اردیبهشت

حالا که تو رفتی، دیگه هیچی ندارم که بگم،

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
و ...

پاسخ :
دلگرمی هر معلمی به داشتن فرزندان نجیب و قدرشناسی چون شماست... خدا کند لایق اینهمه لطف باشم

سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 19:43

[ web | email ] ح ح

از کلام کسی یاری می طلبم که سالها پیش در جمع همکارانم بود:
غروب، در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
اما...
دو سه گامی به سحر مانده، بیا برگردیم
و پدر چشم به در مانده، بیا برگردیم
بیمناکم پدر پیر، مرا نشناسد
وارث خسته تقدیر، مرا نشناسد
بیمناکم که سپیدار، نباشد دیگر
و نشان از در و دیوار نباشد دیگر

چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 14:02

[ web | email ] شاگرد شما

یادم باشد به یادت باشم

پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385 ساعت 19:20

نام :
ايميل :
وب/وبلاگ :