سپیدار       Sepidaar
  
                                                                                     در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 1 اسفند ماه سال 1386
علاء الدین! چراغ جادوی ات را روشن کن!

 

در میان داستان های کهن ایرانی، یکی هم فولکور علاءالدین و چراغ جادوست: پسرکی از یک خانواده فقیر، که پدر را از دست داده و همراه با مادر خود، در نداری و بینوایی تمام، گذران می کند. علاء الدین غمگین است و نومید و دلمرده. از پدر میراثی به او نرسیده مگر یک چراغ پیه سوز بیضی شکل که همانند قلب پسرک، گردگرفته و خاموش، در پستوی خانه فراموش شده است... تا اینکه روزی علاء الدین، افسرده و پریشان، به سراغ چراغ بیضی شکل خود می رود و آن را روشن می کند. به محض روشن شدن چراغ، غولی پهن پیکر و قدرتمند، ظاهر می شود و پیوسته تنها یک جمله را تکرار می کند: در خدمتم سرور من! غول توان برآورده کردن آرزوهای علاء الدین را دارد اما مشکل اینجاست که بیشتر آرزوهای علاء الدین، هنگامی که برآورده می شود، به پشیمانی می انجامد و...

 شاید در نگاه عمومی ما، ااین چراغ، چقدر شبیه قلب علاء الدین هست! نه!؟ین فولکور ایرانی، بی مفهوم یا حتی مسخره به نظر آید اما به تعبیر آن روانشناس آمریکایی در فیلم "راز" این داستان قدیمی، فشرده حقیقتی است که رمز اصلی کارکرد کائنات را به ساده ترین بیان، افشاء می کند.

برای فهم این ماجرا، بهتر است نگاه متفاوتی به قانون جاذبه داشته باشیم. این قانون، ذاتی ترین و پایه ای ترین قانون حاکم بر رفتار کائنات است: رفتار همه آسمان ها و زمین، متوجه یک نقطه است: قلب شما!

آفریننده حکیم، قادر و مهربان، در ذات کائنات یک فرمان را تعبیه کرده است: پیرو قلب بنده من باش و هرآنچه را که او، از دل مشتاق آن شد، برایش فراهم کن! به این ترتیب، جاذبه ای که زمین را به خورشید، پیوند می دهد، تنها شاخه ای از قانون اصلی جاذبه است که رفتار همه جهان را به خواسته های دل بندگان خدا پیوند می دهد (آسمان ها و زمین را به خدمت شما در آوردیم- قرآن شریف).

اما غول نیرومند کائنات، در خدمت ذهن و فکر ما نیست، در خدمت دل و قلب ماست. پس، تا زمانیکه موضوعی، تنها یک ایده، فکر و مشغله ذهنی شماست، کائنات برای فراهم سازی آن، در خدمت شما نیست. ابتدا باید هر ایده، به اشتیاق و عشق قلبی شما تبدیل شود. به محض آنکه این حالت در درون شما حاصل شد، کارخانه کائنات، آماده است تا سفارش شما را تولید کند و برایتان فراهم آورد.

کائنات، شعور و اشعاری نسبت به خوبی و بدی اعمال ما ندارد، برآورنده آرزوهای ماست حال چه این آرزوها به مصلحت ما باشند یا نباشند. کائنات ضامن سعادت ما نیست و ما نیز همانند علاء الدین، چه بسیار آرزوها را به عشق و اشتیاق قلبی خود تبدیل می کنیم و از همان لحظه کائنات دست به کار فراهم ساختن آن می شود اما برایمان جز اندوه و پشیمانی حاصلی ندارد. تنها اقبال ما، حضور موکل یا ملک زمان است که این فرصت را برای ما فراهم می آورد تا به خیر و شر حقیقی آرزوهای خود اندیشه کنیم.

پس هنر آدمی آن است که با راهنمایی "من روحی یا فطرت" خود، آرزوهایش را بررسی، ارزیابی و داوری کند و تنها آنانی را به آرزو، اشتیاق و عشق باطنی و قلبی خود تبدیل کند که تحقق آنها، حقیقتا به مصلحت "ذات جاودانه و نامیرای" اوست و نه به مصلحت تمنیات گذرای غریزی و مناسب حال "انرژی های من جسمی" او!

علاء الدین یک چراغ جادو داشت نه یک صندوق یا کیسه جادو! جالب است که شکل چراغ علاء الدین، بیضی شکل است: شبیه قلب انسان! و بازهم جالب است که کارآیی چراغ، در گرو روشن کردن آن است. پس اگر خواسته ها و ایده هایی در ذهن تو هست که مایل به تحقق بیرونی آن هستی، بدان که یگانه رمز رفتار کائنات در این نکته است: علاء الدین! افسرده و خاموش نباش، چراغ جادویت را روشن کن!


 
چهارشنبه 1 اسفند ماه سال 1386
تصور(اراده)، زمان، ایجاد (آفرینش)

پروردگار مهربان، انسان را شبیه خود آفرید و از همه صفات و ویژگی های خود، به او هدیه کرد: یکی از ویژگی های تعبیه شده در ذات نامیرای آدمی، توان آفرینش پدیده هاست به محض اراده و تصور آنها. "من روحی آدمی" تا آنگاه که به دایره جسم و انرژی های سخت فیزیکی آن گرفتار نیامده، از این توانایی برخوردار است که متناسب با ظرفیت فعلیت یافته خود، پدیدهایی را تصور و بلافاصله ایجاد نماید. چنانچه این ذات نامیرا، بتواند این توانایی خود را در جهان فیزیکی و مادی نیز بکارگیرد یعنی با تصور پدیده ها، به آفرینش آنها اقدام کند، بدبختی بزرگی نصیب او خواهد شد چرا که بسیاری از تصورات آدمی، همان تمنیات و آرزوهای "من جسمی" است که تحقق بلافصل آنها، پشیمانی و بیچارگی غیرقابل جبرانی را در پی می آورد.

این است که پروردگار حکیم، از سر مهربانی، مادامی که انسان در سفر دنیایی است، موکل زمان را واسطه تصورات او با تحقق بیرونی آنها قرار می دهد تا به بندگانش مجال و فرصت لازم برای اندیشه کردن در خیر و شر آرزوها و تصوراتشان داده باشد. در همین جهان مادی نیز، برخی برگزیدگان هستند که مراتبی از این توانایی به آنان داده می شود که در اینجا، برای حفظ محدوده بحث، وارد این حاشیه نمی شویم. درهرحال، به محض آنکه سفر دنیایی به پایان رسد، موکل زمان، نیز از میان بر می خیزد و دیگر فاصله ای میان تصورات ذات روحی ما، با پدیدارشدن آنها، وجود ندارد. هرچه را که تصور کنیم، بلافاصله ایجاد می شود.

حال این سوال مطرح می شود که، پس از (مرگ و) رهایی از محدودیت جسم و انرژی های فیزیکی جهان مادی، قدرت تصور "ذات روحی" ما، چه وضعیتی پیدا می کند!؟ آیا هرچیزی را، می تواند تصور و در نتیجه ایجاد- نماید؟

پاسخ به این سوال، منفی است! "من جسمی" آدمی در این جهان مادی، از این توانایی برخوردار است که هم "خوبی ها" و هم "بدی" ها (خیر و شر) را فارغ از محدودیتی، تصور نماید. هریک را هم که تصور کند، بلافاصله ایجاد نمی شود. موکل زمان، به ایفای نقش می پردازد تا فرصت کافی برای اندیشیدن و انتخاب کردن، برای بشر وجود داشته باشد. اما نکته اینجاست که پس از مرگ، "خود یا من روحی" ما، تنها توان تصورکردن ویژگی ها، صفات و خصوصیات ذاتی خود را دارد و نه فراتر از آن. صفات و ویژگی هایی که در طول سفر دنیایی، از مسیر کردارهای "من جسمی" به "ذات روحی" ما منتقل شده و جوهره آن را شکل داده است. پس در زندگی دنیایی، قادر به هر تصوری (زیبا/زشت، خوب/بد) هستیم اما هیچیک بلافاصله واقعیت نمی یابد حال آنکه پس از مرگ، هرچه را بتوانیم تصور کنیم، بلافاصله واقعیت می یابد اما، قادر به تصور هرچیزی نیستیم!

انسان خیرخواه و نیک کرداری که در طول زندگی دنیایی، با مراقبت از "توان من جسمی" آن را به کردارهای پسندیده واداشته، "جوهره روحی" خویش را نیز با همین صفات و ویژگی های رحمانی شکل داده است و بنابراین، پس از رهایی از زندان جسم فیزیکی نیز، قادر به "تصور" همان نیکی ها و خوبی هاست و از آنجا که دیگر واسطه ای به نام زمان، وجود ندارد، هرچه را تصور کند، همان بلافاصله ایجاد می شود. پس هر کس در همان بهشتی زندگی خواهد کرد، که در طول این سفر دنیایی در ذات روحی خود آفریده است.

عکس این حالت نیز صادق است: انسانی که در سفر دنیایی، با خاموش ساختن "من رحمانی" و "فطرت ذاتی" خود، غرق در بدکرداری، ظلم و سیاه کاری است، به تدریج، "ذات روحی خود" را به تباهی می کشاند و پس از رهایی از قفس این جهان مادی، تنها همان چیزهایی را تصور می کند که در جوهره نامیرای او، شکل گرفته: پس اساسا نمی تواند جز بدی تصور کند و هرچه را هم که تصور کند، بدون حضور واسطه زمان، عینا پدیدار می شود: پس هر کس، به همان جهنمی گرفتار خواهد شد، که در طول سفر دنیایی برای خود فراهم آورده است.

چنانچه در احوالات و رفتار مردم پیرامون خود بیاندیشیم، می توانیم شواهدی از هر دو گونه این "شدن" را ملاحظه کنیم: برخی افراد را در محیط انسانی خود می شناسیم که گویی نمی توانند خوشبین، مثبت و خیراندیش نباشند حتی نسبت به دشمنان خود نیز! اما در نقطه مقابل، افرادی را می بینیم که گویی توان خوش بینی و خیراندیشی ندارند، جز خود را نمی بینند، خوبی را بر دیگران نمی پسندند و اگر از دستشان بر بیاید، از محروم کردن، بیراه کردن و به زحمت انداختن دیگری فروگذار نمی کنند. این گونه آدم ها، هرچه به پایان کار نزدیک تر شوند، تصورات آنها نیز یک بعدی تر می شود. در اواخر کار، بدبینی و نومیدی تمامی صحنه ذهن جسمی و ذهن روحی آنها را فراگرفته و به تدریج به جوهره ای تبدیل می شوند که دیگر امکان تصورهای خیر، زیبا، لطیف و مطبوع را از دست داده است، مگر آنکه در فرصت باقیمانده از زندگی دنیایی، خداوند به آنان رحمت آورد و انقلابی در عمق ذات آنان، همه چیز را تغییر دهد. در جهان پیوستاری ما، فرایندی تدریجی در کار است تا هر یک از این دو گونه انسانها، ذات روحی خود را شکل دهند. با برداشته شدن قفس مادی تن، ذات روحی ما، همانگونه که هست تصور می کند و خانه جاودانه اش، همانگونه که تصور می کند، ساخته می شود.


 
چهارشنبه 1 اسفند ماه سال 1386
که با من هرچه کرد، آن آشنا کرد!

 

 

اشاره: قبل از این گفتیم که بروز بیرونی شخصیت ما، حاصل نسبت میان دو "من" یا "خود" است که هریک ویژگی ها، گرایش ها و تمنیات ویژه خود را دارد. در این نوشته، به نسبت میان کردارهای "من یا خود جسمی" با صفات و ویژگی های "خود روحی" انسان می پردازیم که سرنوشت جاودانه ما را شکل می دهد!

 

"من جسمی" آدمی، "من روحی" را خاموش می کند و ظلمی را در حق دیگری انجام می دهد (حسادت، تجاوز، سرقت، خیانت و امثال آن). زمانی می گذرد، "من روحی" به محاکمه او می پردازد اما بازهم از پس "من جسمی" بر نمی آید: ناروایی دیگر و ناروایی دیگر... به تدریج، "من روحی" تسلیم می شود و "من جسمی" هر بار مسلط تر از قبل در پی تمنیات غریزی و سیری ناپذیر خود می رود و اندک اندک، ماهیت عمل او به خصوصیت روح تبدیل می شود و ... سرانجام سرنوشت جاودانه "من روحی" شکل می گیرد... روح در ذات خود فاسد می شود و این همان فسق (خباثت ذاتی روح) است که جهنم دایمی را در ذات آن شکل می دهد.

ماموریت "من یا خود روحی" انسان، به عمل واداشتن "من جسمی" است. چنانچه در این کار موفق نشود، "من جسمی" بیکار نمی ماند بلکه خودمختار و خودسر در مسیر هر تمنای غریزی خود، به حرکت در می آید و پی آمد هر کردار "خود جسمی" گام به گام، جوهره "ذات روحی" (سرنوشت) را شکل می دهد.

در نقطه مقابل، چنانچه "خود روحی" بتواند "خود جسمی" را به عمل واداشته و اداره نماید، یعنی بتواند انرژی های آن را هماهنگ ساخته و به آنها جهت دهد، پاکی هر رفتار، به تدریج به پیراستگی "جوهر روحی" تبدیل شده و "سرنوشت" ذات نامیرای ما را شکل می دهد.

در جایی، گفته حکمت آمیز زیر را دیدم که به حضرت امیر(ع) نسبت داده شده است:

مراقب تصویرهای ذهن خود باش که افکارت را شکل می دهد. مراقب افکارت باش که گفتارت را شکل می دهد. مراقب گفتارت باش که رفتارت را شکل می دهد. مراقب رفتارت باش که شخصیت ات را شکل می دهد. مراقب شخصیت ات باش که سرنوشت تو را شکل خواهد داد.

این "مراقبت" همان ماموریت اصلی "موجودیت نامیرایی" آدمی است که ذاتا آگاه به نیکی و بدی است و ذاتا آزاد و مختار است. از این کلام حکیمانه، می توان فرایند زیر را استخراج کرد که نشانگر، نسبت میان رفتارهای "خود یا من جسمی" با "سرنوشت" است:

تصورات==> افکار==> گفتار ==> رفتار ==> شخصیت ==> سرنوشت


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 157245


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی برای وسعت یافتن وجود ‏ماست تا در همه سختی ها،ناملایمت ‏ها، نامرادی ها و ناکامی ها، هسته وجود ‏ما بارور شود، آماده شود برای جهانی جاودانه  از ‏شادی...‎.‎  
شناسنامه کامل من...