| |
| دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385 |
| یادی از "همه رفقای من"!! |
|
|
| |
| جمعه 27 بهمن ماه سال 1385 |
| جهان سوم کجاست!!؟ |
|
درسی از کلاس پروفسور محمود حسابی:
آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد: استاد، شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست!؟ فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب، مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.
به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد. | |
|
| |
| پنجشنبه 26 بهمن ماه سال 1385 |
| برای یک وعده تفکر، میهمان انیشتین باشید! |
|
شاید درباره معمای معروف آلبرت انیشتین چیزهایی شنیده باشید. همکار محترم، آقای پرویز مصلی نژاد، ترجمه این معمای جالب را برای سپیدار ارسال کرده اند که عینا تقدیم می شود. برای دوستانی که مایل به حل این معما هستند چند راهنمایی اضافه ارائه می کنم: الف. مطلب قبلی سپیدار با عنوان "فرق بین من و تو با بن سینا و ادیسون" را یک بار دیگر بخوانید و سه روش پیشنهادی در آن را بکار بگیرید. ب. در این معما چند گروه متغیر وجود دارد. برای حل معما، لازم است که بتوانید گروه متغیر حیاتی را درست تشخیص داده و آن را نقطه شروع قرار دهید. پ. اگر روش درستی را بروید، در انتها به یکی دو مورد آزمون و خطا نیاز دارید تا به نتیجه نهایی برسید... لذت ببرید:
طراح این معما آلبرت انیشتین بوده و به گفتهً خودش فقط %2 از مردم دنیا می توانند این معما را حل کنند . هیچگونه کلک و حقه ای در این معما وجود ندارد و فقط منطق محض می تواند شما را به جواب برساند.
(1) در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد (2) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند (3) این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند ، سیگار متفاوت می کشند! ، و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند
سوال : کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟؟؟
راهنمایی
۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند. ۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد. ۳) مرد دانمارکی چای می نوشد. ۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد. ۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد. ۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد. ۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد. ۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد. ۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند. ۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند. ۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند. ۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد. ۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد. ۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند. ۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت ، آیا شما می توانید جواب آنرا بدست آورید؟؟؟؟ | |
|
| |
| سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385 |
| ماشین لباسشویی می سازیم، پس توسعه یافته هستیم! |
| نوشته: سپیدار، نقل از روزنامه تهران امروز، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۵
سالها پیش عبارتی در یک روزنامه آلمانی چشم ام را گرفت: آیا ما نسبت به جهان سومی ها، پیشرفته تر هستیم چون ماشین های لباس شویی بیشتری تولید می کنیم؟" این جمله موجب شد که پیوسته به مفهوم حقیقی توسعه اندیشه کنم و این سوال برایم مطرح باشد که اگر چگونه باشیم توسعه یافته ایم؟ مثلا اگر صنعت پیشرفته ای داشته باشیم، اقتصادمان ردیف باشد، کشاورزی، ترافیک، نظام بانکی، مدارس، دانشگاهها، پارک ها، خیابان ها، خودروها و ... ساختمان های خوب داشته باشیم، توسعه یافته ایم؟ ... یا نه، اینها همه میوه های شرایط و کیفیتی در جامعه ما هستند که نام آن توسعه یافتگی است؟ اگر اینطور است خود آن شرایط و کیفیت چیست و چطور به دست می آید؟ چرا ما تا کنون نتوانسته ایم آن شرایط و کیفیت را در کشور خودمان برقرار سازیم؟
البته اندیشه هایم در این زمینه ادامه دارد! اما چیزی که تا اینجا فهمیده ام این است که توسعه یافتگی میوه و ثمره و نتیجه مستقیم دانش نیست. دانش فضیلت است اما نجات بخش نیست، مشکل گشا نیست، توسعه آور نیست هرچند مقدمه آن است اما مقدمه ای نیست که خود به خود، نتیجه شیرین توسعه را به دنبال داشته باشد. توسعه حاصل مستقیم مهارت آموزی است، مهارت آموزی در تقاطع سن و مشغله.
آری، این تعریف تا حدودی ابهام دارد. پس با اجازه شما، اندکی توضیح می دهم. فرض کنید یک یک شهروندان جامعه ما، متناسب با تک تک حرفه ها و مشاغل مورد نیاز جامعه، مهارت پرورده باشند یعنی نه شغل و مشغله و حرفه و جایگاهی را داشته باشیم که آدم های شاغل در آن، مهارت آموخته نباشند و نه آدم هایی را داشته باشیم که بدون مهارت در جامعه رها شده اند. نجار، پزشک، مدیر، آموزگار، صنعت گر، دیپلمات، شهردار و ... و ... و... برای حرفه خود مهارت آموخته اند. در دهه های گذشته، تلاش، سرمایه گذاری و انرژی فراوانی را صرف تبدیل شهروندان ایرانی به افرادی "دانش آموخته" کردیم اما همه به نوعی این واقعیت را پذیرفته ایم که نباید از این "دانش آموختگی" و آن "دانش آموختگان" توقع داشت که جامعه ما را به یک کشور توسعه یافته تبدیل کنند. چرا؟ چون این تنها ذخیره سازی دانش نیست که به توسعه آن هم از نوع پایدارش منجر می شود. اگر "دانش" اندوزی در خدمت مهارت پروری باشد، در آن صورت جامعه ما در مسیر توسعه قرار گرفته است. توسعه پایدار، شرایط و کیفیتی است که یک یک شهروندان آن جامعه متناسب با مرحله سنی (خردسالی، نونهالی، نوجوانی، جوانی و...) و نیز مشغله خاص آن دوران سنی مهارت آموزی شده باشند. در یک جامعه توسعه یافته، خردسالان چهارساله، برای مشغله دوران خردسالی یعنی بازی کردن، مهارت پرورده اند و دیپلمات های آن برای مشارکت در بازی های پیچیده و خاص دوران خود! این است که هم خردسالان کشورهای توسعه یافته متفاوت از خردسالان ما بازی می کنند و هم دیپلمات های آنان متفاوت از دیپلمات های ما!
نظر شما چیست؟ sepidaar@gmail.com | |
|
| |
| دوشنبه 16 بهمن ماه سال 1385 |
| زندگی می کنیم یا از کنار زندگی عبور می کنیم؟! |
|
همه خانواده خوشحال بودند... پدر رانندگی می کرد و خودروی سواری اتوبان را به سمت شیراز طی می کرد. شهرهای سر راه یکی یکی از راه می رسیدند، قم، کاشان، نظنز، اصفهان و... پدر همه همت اش متوجه این بود که هرچه زودتر به مقصد برسند. برای همین بود که به هرکدوم از شهرها که می رسیدند مسیر جاده کمربندی را انتخاب می کرد و یکی پس از دیگری از کنار شهرها می گذشت... بچه ها از این بابت خوشحال نبودند و از اینکه نمی تونن وارد شهرهای مسیر بشن و همه جا رو تماشا کنن، حسابی دلخور بودن. گاهی هم سکوت رو می شکستن و اعتراض می کردن: بابا، آخه اینهمه عجله برای چی؟ مگه منظور از سفر چی هست؟ همین که فقط مسیر رو تموم کنیم و برسیم به آخر راه!؟
زندگی بسیاری از ما، بی شباهت به سفر این خانواده نیست. در مسیر زندگی، آبادی ها و شهرهای زیادی هست: خردسالی، نونهالی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و سالمندی همه و همه شهرهای مسیر سفر زندگی ما هستند. ما بخواهیم یا نخواهیم به این شهرها خواهیم رسید... این غیرقابل پرهیز است اما معلوم نیست که ما حتما همه این شهرها را درک کنیم. چه بسا آدم هایی از خردسالی عبور می کنند اما خردسالی را درک نمی کنند. به سن جوانی می رسند اما جوانی نمی کنند... یعنی از کنار این شهرها عبور می کنند و سرانجام روزی می رسد که مسیر سفر زندگی به انتها می رسد. آنگاه هست که بهترین توصیف برای سنگ گور آنان این جمله خواهد بود که: اینها، کسانی بودند که زندگی نکردند بلکه از کنار زندگی عبور کردند. از نگاه روانشناسی، زندگی کردن انسان، با پرورده شدن مهارت های زندگی در وجود او نسبت مستقیم دارد: به همان میزان که مهارت های زندگی در وجود ما بارور شوند، زندگی می کنیم... بقیه را از کنار زندگی عبور می کنیم... زندگی بر ما عبور می کند... (درج شده در روزنامه تهران امروز، سه شنبه هفدهم بهمن ماه ۱۳۸۵) sepidaar@gmail.com | |
|
| |
| دوشنبه 16 بهمن ماه سال 1385 |
| "دانش" و "مهارت": علم هرچند که بیشتر دانی! |
|
نوشته سپیدار به نقل از روزنامه تهران امروز دوشنبه شانزدهم بهمن ماه ۱۳۸۵
پسر جوان، ماههاست که نتوانسته بابا رو راضی کنه که سوئیچ سواری رو به اون بده تا یه دوری توی خیابان های اطراف بزند! حرف پسر این بود که بابا! من همه کارهای رانندگی رو بلدم، هم کنار دست تو که نشسته ام یاد گرفته ام، هم کتاب "اصول صحیح رانندگی" را پنج بار اول تا آخر خونده ام. حرف بابا این بود که اینها که می گی قبول ولی تو راننده نیستی! ماشین رو نمی دم دست تو"
مامان یه چند روزی همراه همکاران اداره رفته تور شیراز. بعداز ظهر هست و بابای گرسنه توی آشپزخونه همه فکر و ذهنش اش مشغول به این است که بعد چند روز که از خوردن نیمرو و نان و پنیر خسته شده، با یک غذای گرم رفع گرسنگی کند. بازهم آقاپسر بود و اصرار بر گرفتن سوییچ سواری! بابا دیگه حوصله سرو کله زدن با پسر کله شق اش رو نداشت. این بود که با عصبانیت سوییچ رو پرت کرد به سمت پسر و گفت: بردار ببینم چه غلطی می کنی ولی حق نداری از خیابون جلوی خانه اون طرف تر بری! پسر رفت و بابا هم کتاب آشپزی رو باز کرد. روش پختن قرمه سبزی را چند نوبت مرور کرد و مشغول شد.
نیم ساعت بعد پسر با لب و لوچه آویزان برگشت. بابا که داشت نون و نیمرو می خورد، بدون آنکه سرش را بالا بگیرد با دلخوری پرسید: چی شد؟ پسر گفت: هیچی! همسایه ماشین رو برگردوند توی پارکینک. فقط یه کم سپرش خط برداشت! بابا خنده تلخی کرد و گفت: ای کاش همسایه می اومد قابلمه ته گرفته مون رو هم می شست!
حالا هم بابا و هم پسر بابا، هر دو فهمیده بودند که نه با دانش رانندگی می شه رانندگی کرد نه با دانش آشپزی می شه قرمه سبزی درست کرد! دقیقا همانطور که با دانش آموخته های دانشگاه نمی شه کشور رو ساخت! هر سه تای اینها دانش آموخته های خوبی هستند اما مهارت آموخته های خوبی نیستند.
sepidaar@gmail.com |
|
|
| |
| چهارشنبه 11 بهمن ماه سال 1385 |
| فرق بین "من و تو " با "بن سینا و ادیسون" |
|
نوشته سپیدار- نقل از روزنامه "تهران امروز" چهارشنبه یازدهم بهمن ماه ۱۳۸۵ 
دانشمندان، کاشفان، نظریه پردازان و مخترعان همیشه برای ما انسان هایی بزرگ و دوست داشتنی هستند. ارسطو و افلاطون همیشه برای جامعه بشری محترم اند. بن سینا، زکریای رازی، گالیله، نیوتون، ادیسون و انیشتین همیشه در دل و ذهن ما جایگاهی شایسته دارند. چه بسیار از خود سوال می کنیم که تفاوت این آدم های ممتاز با امثال ما چیست؟ آیا دانشمندان از بهره هوشی فوق معمول برخوردار بوده اند؟ آیا دانشمند شده اند چون بسیار و بسیار کتاب می خوانده اند؟ آیا آدم هایی خوش بخت و اقبال بوده اند؟ اصلا از این گذشته، چه چیزی موجب شده که به کشفیات و اختراعاتی به این بزرگی دست یافته اند؟ آیا چشمان آنها در لایه های تاریک مجهولات چیزهایی را می دیده اند که ما قادر به دیدن آنها نیستیم؟ آیا ذهن آنها قادر بوده است به فضاهای دست نیافتنی آگاهی دسترسی پیدا کند؟ و خلاصه دلیل اصلی تفاوت آنها با ما چیست؟
به نظر می رسد، که مهم ترین وجه تمایز دانشمندان با عامه آدم ها در روش نگاه آنان به زندگی و محیط است. آنها کاری را انجام می دادند که هر کس دیگری نیز می تواند انجام دهد اما روش آن را نمی داند. این روش چیزی جز توجه به بدیهیات به عنوان یک نقطه شروع نیست. دانشمندان این مهارت را در خود پرورش داده اند که بر آنچه بی اندازه در دسترس، معمولی و ساده است، به خوبی تمرکز داشته باشند. بدیهی های محیط ما، همچون آب دریا هستند که ما آدم های معمولی بر سطح آن شنا می کنیم اما دانشمندان از این سطح ساده و در دسترس به عمق می روند در حالیکه ما از سطح بدیهیات عبور می کنیم آنان به عمق آن گام می گذراند. داستان کشف نیروی جاذبه توسط نیوتون را به یاد بیاورید: سیب از درخت می افتد! این رخداد از نگاه ما یعنی یک رخداد کاملا بدیهی که قادر به طرح سوالی درباره آن نیستیم. اما نیوتون این مهارت را داشت که درباره این رخداد بدیهی و ساده، طرح سوال کند: چرا سیب به زمین افتاد؟ چرا به سمت دیگری نرفت؟ قبول دارید که اگر آن لحظه در کنار نیوتون بودیم با شنیدن این سوال ها نگران سلامت روانی نیوتون می شدیم!! مگر قرار بوده سیب از درخت جداشده و به زمین نرسد؟
واقعیت این است که بدیهی ترین مفاهیم و رخدادها، پیچیده ترین رمز و رازهای جهان ما هستند. نسبت ما به جهان، همان نسبت یک کودک سه ساله است با محیط اتاق بازی خودش. پدر و مادر از سر مهربانی همه وسایل مورد نیاز کودک را کاملا در دسترس او قرار می دهند. سختی ها را بر او آسان می سازند. آنگاه کودک اینگونه احساس می کند که همه چیز ساده است چون ساده است. اما واقعیت این نیست. علاوه بر این بزرگترین اشتباه کودک زمانی اتفاق می افتد که به جای توجه به محیط نزدیک خود، به دنبال بالا رفتن از در و دیوار اتاقش باشد. هرچه را که کودک نیاز داشته به طور کامل در دسترس او قرار داده اند. دانشمندان به خوبی به این ادراک رسیده اند که بدیهی ها، از این جهت برای ما اینگونه ساده و در دسترس شده اند که بسیار سخت و پیچیده بوده اند!
ارسطو اکنون و همیشه در ذهن ما محترم و دوست داشتنی است حال آنکه تمام کاری که این چهره جاودانه دانش بشری انجام داد، توجه به قواعد بدیهی تفکر بود. ارسطو توانست این قواعد بدیهی و در دسترس را به خوبی مشاهده نموده، دسته بندی کرده و جمع بندی و نتیجه گیری کند. برای انسان عبور از مانع و حجاب بدیهی ها، چندان ساده نیست: از نگاه ذهن بشر، همه رخدادها، پدیده ها، توانایی ها و مفاهیم بدیهی، به همین کیفیت کنونی هستند چون هستند. اینگونه هست که دانش ما، خود حجاب دانایی و کمال ما می شود. اگر می خواهید دانشمند شوید اولین تمرین ذهنی شما باید توجه و تمرکز عاشقانه و جستجوگرانه بر بدیهی های اطراف خودتان باشد. پس از آن باید به دسته بندی، طبقه بندی و نظم بخشی یافته های خود بپردازید و پس از آن تلاش کنید که به جمع بندی پرداخته، قاعده سازی کنید... نظر شما چیست؟؟
sepidaar@gmail.com | |
|
| |
| سه شنبه 10 بهمن ماه سال 1385 |
| امروز حال دیگری دارم و می دانم که شما هم... می دانم |
اشاره: راستش را بخواهید، به دور از همه حرف و حدیث های روشنفکری، من عزاداری حسین(ع) را دوست دارم. سینه زدن را دوست دارم. خوش دارم بروم توی دسته های عزادار، زنجیر بزنم... نه به استعاره که به واقع می گویم: دوست دارم با صدای آهنگ طبل و سنج، ضربان روح ام را تنظیم کنم. سه تار ذهن ام را کوک کنم... با آهنگ دست هایی که بر سینه می کوبد، نوت های قلب ام را با دستگاه شور، هماهنگ کنم... دوست دارم همه مزه های آدم بودن را در باطن جان ام زنده کنم... دوست دارم خوب بودن را به یاد بیاورم. امسال هم، چون سال های پیش اینچنین بود و وقتی عصر عاشورا شد... نشستم و برای تو این سطرها را نوشتم:
دهه محرم که تمام می شود، در درون احساس سبک باری می کنی. نگاه ات که به نگاه آدم های دور و بر می افتد، احساس می کنی همه مهربان ترند، خودت هم مهربان تری، آدم تری، از شر و شوری که تا همین چند روز قبل در مسابقه بیرحم زندگی محاصره ات کرده بود اندکی رها شده ای. گویی همه "دوش روحی" گرفته اند و در زیر باران گذشت و انسان دوستی خود را شسته اند. در تهران، شهری که همه احساس تنهایی می کنند - بدون آنکه بدانند - شهری پریشان و غبارگرفته که ساکنانش گویی به اجبار گردهم آورده شده اند، بی پیوند، نا همدل و بی گذشت. شهری که در آن، روزهای این روزگار ماشین زده را به تنهایی شب می کنی، نه در خانه، نه! در شلوغی اتوبان و خیابان و گذر... می دانی که باید خر خودت را برانی... می دانی که کسی به کسی نیست، می دانی که نه جمع مراقب فرد است و نه فرد نگرانی و ملاحظه ای برای جمع دارد... همه فرد هستند... همه تقلای خودشان را می کنند... گویی هیچ نسبتی بین آنان برقرار نیست... حاصل اش هم می شود این اجتماع بدون جامعه تهران... این توده زمخت جمعیت... این آشفتگی و پریشان حالی روزمره... چه در رفت و آمد... چه در بقیه جهات... آدم ها وقتی بهم می رسند، مثل اینکه تکه های سرد بتون بهم خورده اند... همه در درون انرژی ای را برای مات کردن و جاگذاشتن دیگری جستجو می کنند... خوب اگر نگاه کنی، اهالی تهران، پرجمعیت ترین شهر ایران و یکی از پرجمعیت ترین شهرهای جهان، عمیق ترین احساسات تنهابودن را با خود به این گوشه و آن گوشه می کشند. آری، این حال و احوال روزمره ماست تا اینکه...
تا اینکه محرم می رسد... بزرگترین مجال جامعه شدن جمعیت... بزرگترین نمایش نسبت خانوادگی بین همه آنهایی که تا دیروز مثل تکه های یخ از کنار هم ساییده می شدند و سرشت آدمیت شان ذوب می شد... خوب نگاه کن: بازهم همان جمعیت است، بازهم همان جسم ها به خیابان آمده اند، اما ... خوب نگاه کن... این بار همه به هم گره خورده اند، این بار، هم جمعیت اند هم جامعه. همه جسم ها را با یک روح به هم بافته اند... باورکردنی نیست... خوب نگاه کن. این همان تهران دیروزی است اما دیگر هرکس تقلای خودش را نمی کند، همه برای دیگری تلاش می کنند... خدای من! چطور ممکن است... اینها که تا دیروز هیچ تخفیفی به هم نمی دادند... اینها که در معرکه ترافیک وحشی تهران، برای اینکه از همدیگر راه بگیرند، به همدیگر با خشم نگاه می کردند، به همدیگر بدوبیراه می گفتند... اگر لازم می شد همدیگر را کتک می زدند... اما حالا شانه هایشان نه مثل بتون سرد که مثل تار و پود حریر به هم بافته می شود... از نگاهشان به جای بارش داغی پرخاش و افسردگی و کدورت، خنکای مهربانی می بارد... مثل پرنیان شده دست هایشان وقتی همدیگر را لمس می کنند.
خوب نگاه کن: این همان تهران دیروزی است که همه در بطن شلوغی شهر، تنها بودند... حالا نگاه کن: همه چیز دگرگون شده است. اینجا یکی دارد بر سر و روی بقیه گلاب می پاشد، چقدر هم وسواس داردکه کسی از چتر بارش گلابش بیرون نماند! آن یکی آتشدانه اسپند را بین جمعیت می چرخاند... هرگوشه خیابان و گذر، پیشخوان ها پر است از لیوان های تمیز شربت و چای... نگاه کن: این شب ها و روزها، تنها شب و روزهایی است که در این شهر درندشت هیچ کس گرسنه نمی ماند... همه غذای گرم می خورند: قیمه های جاافتاده و پر ملاتی که مزه آن تا مدتها در ذائقه می ماند... نگاه کن: همه عزادارند اما افسرده نیستند. همه در شتاب اند اما پرخاشگر نیستند... همه در تقلایند اما تنها نیستند... دل هاشان از یاد آن همه نامردمی که بر جوانمردترین خاندان تاریخ روا داشته شد، غم زده است اما پژمرده نیستند... دلگرفته اند اما دلگیر نیستند... خانه چشمشان، خانه ا شک است اما بی نشاط نیست... خوب نگاه کن... چه ها که نمی بینی!
اگر اتفاق افتاده باشد که در یک دهه محرم – به هردلیل- از این حال و هوا کنار مانده باشی و تن به جمعیت که نه، دل به خانواده "دل جمع" عزادار نداده باشی، آنوقت است که در غروب چنین روزی، احساس سنگینی و گرفتگی رهایت نمی کند: روح ات بر جسم ات سنگینی می کند، گویی خودت را در قماری چرک باخته ای... از کف داده ای. شبیه احساسی که در هر افطار رمضان، مثل یک سنگ خاره صد کیلو، در انتهای نفس یک "بی روزه" سنگینی می کند...
دهه اول محرم، فرصت یگانه ای است برای جامعه شدن جمعیت، برای خانواده شدن فردیت، برای تجربه اسانس همه خوبی هایی که در گیرودار بی ترحم زندگی شهری، دارد نفس های آخرش را می کشد. حسین، سرچشمه ایثار و گذشت است، معدن همه حس های لطیف و آسمانی و الگوی فدا کردن فردیت برای رستگاری و سعادت جمعیت. حسین اقیانوس بی پایانی است که هنوز از پس صدها سال، رایحه انسان بودن را در جان ما می پراکند... باران لطف اوست که هر ساله روح ما را می شوید... آه که چه اندازه به همه این خوبی ها نیازمندیم... اکنون بیش از همیشه!
مطلب فوق در روزنامه "تهران امروز" یکشنبه پانزدهم بهمن ماه ۱۳۸۵ نیز درج شده است | |
|
| |
| شنبه 7 بهمن ماه سال 1385 |
| آن روز... کهکشان در قیاس قامت روحشان شرمسار بود... |
|
شمارشان هفتاد و دو بود... چه کم شمار!! گاهی که پیکرهای پاره پاره شان را در خاک کردند، همه در گورهای کوچک خود جای گرفتند... گورهایی حتی کوچکتر از اندازه معمول... چرا که تماما سر در بدن نداشتند... اما آن لحظه، چه کسی می دانست که قامت روح این هفتاد و دو جان باخته زندگی یافته از همه کهکشان ها فرازتر است... هنگامی که هر پیکر با آخرین ضربه شمشیر جماعت بد دل بدکاره، بر زمین قرار می گرفت، کهکشان از کوتاهی قامت خود در قیاس رشادت قامت روح شان شرمساری می کرد... آری... بی استعاره باید گفت که ظهر عاشورا، هفتاد و دو روح بزرگ از زندان خاک به جهان بی انتهای زندگی، پرواز کردند... جهان خاکی تنها گنجایش کالبدشان را داشت و ملکوت از گستره روح آنان یکسره روشن شد... همه به دست کسانی کشته شدند که به اندازه ارزنی روح انسانی در آنان باقی نمانده بود... و حسین پیشوای آن شهیدان بود... آن روح پاک، میراث بر محمد و عیسی و ابراهیم... نفرین بر مردمی که تو را کشتند...
سلام بر حسین، و سلام بر فرزندان پاکش و بر یاران فرزانه اش...
ایام عاشورای حسینی تسلیت باد! | |
|
| |
| یکشنبه 1 بهمن ماه سال 1385 |
| دانش، دانشآموز، آموزگار! |
|
نوشته سپیدار- نقل از روزنامه "تهران امروز" دوشنبه دوم بهمن ماه ۱۳۸۵
کلاس درس آغاز میشود، موضوع درس نظریه مجموعههاست. آموزگار به زبان ساده اجزای این نظریه را توضیح میدهد. اعضا و مجموعه، مجموعههای باز، مجموعههای بسته، مجموعههای خالی و... رابطه بین مجموعهها. آموزگار در پایان توضیحات خود درباره هر قسمت نظر دانشآموزان را جویا میشود. مطلب را فهمیدید؟ بعضی هنوز ابهاماتی دارند، میپرسند و آموزگار توضیح بیشتری میدهد. کلاس تمام میشود: اکنون دانشآموزان همه با نظریه مجموعهها آشنا هستند. آنها تا قبل از این کلاس اطلاعی از نظریه مجموعهها نداشتند. به نظر شما کدامیک از دو اتفاق زیر بین ذهن آموزگار و دانشآموزان رخ داده است: الف ـ آموزگار حجمی از اطلاعات را از ذهن خود به ذهن دانشآموزان منتقل کرد. یعنی ذهن دانشآموزان نسبت به مفاهیم شکل دهنده نظریه مجموعهها خالی بود و آموزگار با حجمی از دانش این جای خالی را پر کرد. به بیان دیگر ذهن دانشآموزان همچون یک برگه کاغذ سفید بود و آموزگار بر روی آن اطلاعاتی را وارد کرد. ب ـ ذهن دانشآموزان، هرچند با نظریه مجموعهها آشنا نبود اما مفاهیم پایه و عناصر فکری و ادراکی شکلدهنده این نظریه در ذهن آنان موجود بود. اول آنکه دانشآموزان آگاهی روشنی نسبت به این دانش نداشتند و دوم اینکه آنچه در ذهن خود داشتند فاقد نظم و سازماندهی بود. کاری که آموزگار کرد این بود که با آدرسدهی صحیح به دانشآموزان کمک کرد تا دانش گمشده در اعماق ذهن خود را بازیابی کنند و نیز به آنها کمک کرد که دانش بازیافته را نظم بخشیده سازماندهی کنند. نتیجه شیرین بعدی این است که دانشآموزان اطلاعات بازیابی شده را جمعبندی کرده و نتیجهگیری میکنند. اگر اندکی اندیشه کنید در مییابید که ممکن نیست کسی بتواند دانشی را در وجود ما بکارد. اگر ذهن انسان هیچ زمینه، چارچوب و دریافتی از یک مفهوم فرضی نداشته باشد امکان ندارد هیچ انسان دیگری بتواند این مفهوم را در ذهن وی انشا کرده یا خلق نماید. خلق دانش، کاشتن آگاهی و آگاهی بخشی به صورت ابتدا به ساکن و آغازین آن، تنها کار آفریدگار است. انسانها میتوانند به خود و دیگری برای بازیابی دانش، نظمبخشی و جمعبندی آن یاری رسانند. از نگاه مطالعات روانشناسی و مطالعات مربوط به جهان ذهن، انسان از دو نوع توانایی دانشی برخوردار است: دانش پوشیده ناخودآگاه یا نیمه خودآگاه و دانش آگاهانه، شفاف و آشکار. کاری که آموزگار انجام میدهد آدرسدهی صحیح برای تبدیل دانش ناخودآگاه به دانش شفاف و خودآگاه است. یک مفهوم این کلام حضرت امیر(ع) که «جهان بزرگ در وجود انسان پیچیده شده است» همین ذخیره دانشی بیپایان آدمی است. ذخیرهای که نعمت حضور در کلاس معلم اولی است که دومین ندارد. فراموشی بزرگترین تراژدی سفر زندگی است. تلاش انبیاء، آموزگاران و پرچمداران دانش از آن جهت ارزشمند است که همگی در پی زدودن غبارها و زنگارهای فراموشی و یاری رساندن به بشر برای دسترسی به ذخیرههای درونی و وجودی خویش است... اینگونه است که میتوان گفت: هیچ کس نمیتواند دانشی را به تو بیاموزد، مگر آنکه هسته آن در وجود تو پیچیده بوده است و نهفته!
| |
|