سپیدار Sepidaar
  
 در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1385
نهال به مرجان می گه: جو گیر نشو دختر! تو از چی خبر داری!!؟

نهال دختر معترض من توی دانشکده، دیروز به مرجان نوشت: اینقدر جو گیر نباش مرجان …. تو از هیچ چیز بین اونا خبر نداری … تو که حرفای طرف مقابل رو نشنیدی … این قدر زود قضاوت نکن و خودت رو ننداز وسط مسائلی که ازش خبری نداری …

این چند روز بچه های من توی دانشکده، ابراز محبت های زیادی نسبت به بابای فقیرشون داشتن... می خوندم و اشک شوق در چشم ام و  عرق شرمندگی از دستهای خالی ام روی پیشونی ام سبز می شد... و سکوت ام رو توی سپیدار می نوشتم...

اما یه دخترم چیزی رو نوشت که باعث شد صدبرابر توی دل بابا جا باز کنه... هرچی فکر کردم چهره نهال ام به خاطرم نیومد!! افسوس از حافظه این بابای پیر! اما چیز مهم تری بود که موجب شد سکوت ام رو بشکنم و بگم نهال! باباجون دوست ات دارم...! نوشته نهال خطاب به دختر پرشور و شلوغ من مرجان... که خودش هم قبلا به اندازه نهال با بابا دعوا مرافعه راه انداخته بود و اینقدر خوب (نمی گم درست) نوشته بود که همون موقع عین مطلب اش رو گذاشتم تو سپیدار.

حالا هم نهال به مرجان نوشته: جو گیر نشو دختر! انصافا خوب نوشته... حتی اگه احتمالا درست ننوشته باشه...

می خوام بگم: من این توصیه نهال رو قبول دارم... شما از مسائل خصوصی خادم با جعفری چی می دونید؟ اما قسمت دوم توصیه اش رو به این مفهوم قبول ندارم که پس به ما چه!؟ نه... این گمراهی هست و فکر نکنم منظور نهال هم این بوده.

می خوام از طرف خودم و نهال به شما که دانشجویان خبرنگار تنها دانشکده تخصصی خبر در کشور هستین بگم: این حق شماست که عمق مسائلی رو که بر دانشکده شما می ره تحلیل کنید و بدونید... شما چه می دونید در دل آقای خادم چی می گذشته که با قدیمی ترین و صمیمی ترین دوست اش اینطور رفتار کرده... خادم کسی بوده که در دوران های قبلی زندگی اش با یک دل صاف و شفاف، جلوی بسیاری از نامردی ها و ناجوانمردی ها ایستاده... خیلی جاهاش رو هم در کنار و پشت سر همین جعفری ایستاده و هر دوشون هم چوب های تلخ و دردناک این خصلت شون رو خورده ان... حالا چی شده ... در دل خادم چه اتفاقی افتاده... چی می گذره پس پرده های دل و ذهن که با جعفری که امید به اومدن خادم برای التیام زخم های کهنه دانشکده داشت... اینطور رفتار می کنه که گویی چشمانش هیچ چیز رو نمی بینه و ذهن اش هیچ گذشته ای رو به خاطر نمی یاره!!؟ شما چه چیزی رو فهمیدید؟ به چه حقیقت تلخی رسیدید!؟

نهال حرفی رو زد که یه خبرنگار باید بزنه... حرفی رو زد که شروع کنکاش و پژوهش و تلاش خبری یک خبرنگار هست برا کشف حقیقت... اگه حقیقت دانشکده خودتون رو نفهمید... چه چیزی از کشور و دنیا رو خواهید فهمید!!؟

از نهال سپاسگزارم... و می خوام که به توصیه اش عمل کنید... اونوقت با شجاعت یک خبرنگار حرفه ای بنویسید....

سرفراز باشید


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 427892


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها