| |
| جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| دردم از او هست و درمان نیز هم... |
|
دوست و خواهر فرهیخته ام خانم مهندس آذر ب. در ارتباط با نظر یکی از خوانندگان نامهربان سپیدار مطلبی رو فرستادند که برای خود من بسیار درس آموز و لطیف بود... با توجه به ارزش والای این مطلب، و با اجازه خانم مهندس، عین مطلب ایشان رو تقدیم شما می کنم:

سلام دکتر خسته نباشید قبل از اینکه نظرم رو در باره این مطلب بنویسیم باید به یکی از خوانندگانتون سلام کنم و بگم که نگرانش هستم. همونی که مرتبا سعی میکنه با سپیدار نامهربان باشه! کارش خیلی سخته! (اگر آنچه در درون دارید مطرح کنید آنچه بیرون ریخته اید شما را نجات می دهد. اگر آنچه در درون دارید مطرح نکنید- آنچه بیرون نریخته اید شما را از بین خواهد برد) اسم این خواننده رو بذاریم عزیز. براستی کلامش ناشی از درد و سختیه. رنج و ناراحتیه. چند بار دیگر هم از این عزیز مطلب خواندم. اول درد رو بشناسیم بعد در پی درمان باشیم. این عزیز کلامش آزار دهنده است. اشکال مختلف آزار کلامی عبارتند از: ۱-دریغ داشتن ۲- ضدیت کردن ۳- دست کم گرفتن ۴- آزار کلامی در پوشش شوخی ۵- در نطفه خفه کردن و منحرف ساختن بحث ۶- تهمت زدن و سرزنش کردن ۷- قضاوت کردن و انتقاد کردن ۸- بی ارزش کردن ۹- خیط کردن ۱۰- تهدید کردن ۱۱- لقب بد دادن ۱۲- فراموش کردن ۱۳- دستور دادن - ۱۴- انکار کردن ۱۵- استفاده از خشم آزارنده یک نویسنده باید حرمت قلم رو داشته باشه. حرمت آزادی رو حفظ کنه. از همه مهمتر حرمت استاد رو ... من این ۱۵ مورد رو ذکر کردم تا عزیز من بدونه که چه راهی در پیش داره و سعی کنه تا از این موارد دوری کنه. خوبه که روح پاک و جوانشو با کمک خداوند همواره پاک نگه داره. یک کم ورزش کنه. یک کم کتاب بخونه. راه های مختلفی برای مطرح کردن نظر هست. سعی کنیم راه درست رو پیدا کنیم. می توان در یک ارتباط معنوی و سالم در یک رسانه به نکات زیر برسیم: ۱- مطرح کردن اندیشه های خود و شنیدن اندیشه های دیگران. ۲- ابراز شور و شوق خود و شادمان شدن از اشتیاق دیگران. ۳- به نمایش گذاردن درون خود و انعکاس احساسات درونی. ۴- احترام به خویش و ارج نهادن به دیگران. ۵- کوشش در رشد شخصی و فراهم آوردن زمینه آن برای دیگران. ۶- محترم شمردن خلوت خود و محفوظ دانستن حرمت خلوت دیگران. ۷- دنبال کردن علایق خود و تشویق دیگران. ۸- عمل کردن مطابق با آهنگ خود و پذیرفتن آهنگ اقدامات دیگران. ۹- خود بودن و اینکه اجازه بدهیم دیگران هم خودشان باشند. ۱۰- دوست داشتن خویش و عشق ورزی نسبت به دیگران. اینها رو نوشتم چون نیاز به یک مرز رو احساس کردم. درپایان امیدوارم که این عزیز من از کسی آسیب ندیده باشه. کسی بهش بدی نکرده باشه. کسی رنجش نداده باشه. و خودش یک روز استاد بشه. و ما رو به سایتش دعوت کنه...
من اگر سوی تو بر می گردم دست من خالی نیست کاروانهای محبت با خویش، ارمغان آوردم به امید اینکه عزیز ما مهربانی رو پیشه کنه و باور کنه که می شه مهربان بود. |
|
|
| |
| پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| هذیان(۲) |
اینجا سرزمین هذیان است، هذیان! تن ها، ذهن ها، مغزها... توی تب می سوزن... از طبع شون خالی ان... گیج می زنن... زبان ها، واژه ها، عبارات، هذیان اند... چشم ها هذیان... ریخت آدم ها هذیان... لباس ها، آرایش ها، راه رفتن ها... (کلیک کنید)
یک دختر امروزی!! و غیرسنتی!!
دخترک نبش خیابان ایستاده... ظاهرا منتظر تاکسی است... یک صندل قرمز براق، یک شلوار تنگ با رنگ تند که پاچه آن دست کم پانزده سانتیمتر با قوزک پایش فاصله دارد، بلوزی که به زحمت دکمه های آن بسته شده اند تا بیشترین نمایش را از اندام او به رهگذران و رانندگان عبوری هدیه کند، یک شال رنگ خردلی که از دو طرف شانه آویزان است، یک تور به اندازه دستمال صورت بر روی سر که به نحو زننده ای زیر گلو گم شده است، موهای مش شده ای که از چهار طرف روسری! بیرون زده اند همراه با چنان آرایش!! غلیظ و تندی که هر ذائقه متعادلی را به چندش وا می دارد و نگاهی بی پروا، بی هویت و سرگردان و دقایقی بعد مرد راننده ای از همان جنس در خودرویی که قرار است به او شخصیت بدهد، با نگاهی لبریز از ولع و هراس... چند قدم جلوتر ترمز می کند...
***********************************************
مردی با "شخصیت امروزی"!!
مردک با سن و سالی حدود پنجاه، با سر و وضعی که قرار است به او شخصیت بدهد... از عرض خیابان می گذرد... آنسوتر خانمی آراسته حدود چهل سال در لباسی متین و باچهره ای که لبریز از نگرانی انجام کارهای بیشمار روزانه است... پشت فرمان خودرو منتظر بازگشت همسرش است که اکنون تنها دو سه قدمی از خودرو دور شده است... مردک نگاه بی قید خود را برچهره زن می پاشد و هنوز زن متوجه حضور و نگاه او نشده که مردک برایش بوسه می فرستد... برای زن هیچ راه دفاعی وجود ندارد... می هراسد که همسرش در یک دردسر خیابانی درگیر شود... احساس درشت توهین را فرو می خورد... در فضای معنوی! این سرزمین به این احساس عادت کرده است!!
************************************************
"یک مدیر قوی! و پرتلاش"!!
مرد با چهره ای ژولیده، عصبی، لبریز از آشفتگی و هیجان دور میز خود می چرخد... کاغذها را جابجا می کند... یارای آرامش ندارد... بی وقفه حرف می زند... در هرچند ثانیه یک قضاوت، یک تصمیم، یک اتهام، یک حکم علیه یک همکار، یک کارمند، یک زیردست. هیچگاه کسی در او آرامشی برای شنیدن و اندکی اندیشه و تامل شاهد نبوده است... همیشه او را در حال هیجان و شلیک انواع اتهامات و صادرکردن انواع دستورات، تصمیم ها، ابلاغ ها دیده اند... عبور او از کریدورها پیوسته با دلهره و هراس کارکنان گره خورده است... چندی نمی گذرد تمام محیط هذیان زده است... همه عصبی، آشفته، پریشان،تب زده، بیمار... بیمار... بیمار
************************************************
یک... پلیس!!
یک همسر!!
یک پدر... یک مادر!!
یک استاد!!
یک وزیر...!!
یک....!! |
|
| |
| پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| مرغکان از بهر تو عاشق وش اند |
|
ای خدا ای برتر از اندیشه ها ای عیان در شاخه ها و ریشه ها ای همه عالم پر از آوای تو وی بیانم عاجز از معنای تو عقل ما را عشق تو دیوانه کرد جان ما را باده ات میخانه کرد آسمان ها در خط پرگار تست نقش گل ها پرده پرده کار تست رنگ ها زد نقش تو بر کهکشان آسمانها از تو شد اخترنشان اختران گلهای باغ آسمان کهکشان ها چلچراغ آسمان زهره یک سو، سوی دیگر مشتری دیده ها حیران به این مینا گری ای همه اندیشه ها حیران تو پای هر پرگار سرگردان تو آستانت سجده گاه سروران طفل ابجدخوان تو پیغمبران مرغکان از بهر تو عاشق وش اند اختران از عشق تو در آتش اند در پر پروازها پرواز تست در گلوی بلبلان آواز تست ای تمام سجده ها بر خاک تو اختران سرگشته ی افلاک تو خامه ی لطف تو در گلخانه ها نقش ها زد بر پر پروانه ها ای همه زیبای زیبا آفرین من که باشم تا بگویم آفرین از ازل چشم جهان سوی تو بود آفرینش آفرین گوی تو بود
(با سپاس از سیدمحمد تقوی که این شعر زیبا رو از مهدی سهیلی فرستادند) | |
|
| |
| چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| خدا را به خاطر همه مشکلات ام ... شکر گزاری می کنم |
خدا را شکر که تمام شب صدای خورخور شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است. I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند. I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street
خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم. I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed
خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم. این یعنی در میان دوستانم بوده ام. I am thankful for the mess to clean after a party . because it means that I have been surrounded by friends
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم. I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I have enough to eat
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم. I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم. I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning , because it means I have a home
خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن. I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم. I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم. I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear.
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام. I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم. I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم. I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for
خدا را شکر... خدا را شکر... خدا را شکر
(با سپاس از دوست عزیزم آقای پرویز مصلی نژاد که این نکات زیبا رو فرستادند) |
|
| |
| دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| دریچه هایی برای نگاه به زندگی |
|
زندگی تکرار تفکر است در حلقه حیات زندگی معمای وجود است در تفکر بشر زندگی آزمایشگاه صبر است برای موجودی کم طاقت زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است
اما... زندگی خالی است آن را پر کن. زندگی یک مشکل است، با آن روبرو شو. زندگی یک معادله است، موازنه کن. زندگی یک معما است، آن را حل کن. زندگی یک تجربه است، آن را مرور کن. زندگی یک مبارزه است، آن را بپذیر. زندگی یک قایق است، با آن به امواج بزن. زندگی یک سوال است، به آن پاسخ بده. زندگی یک موفقیت است، از آن لذت ببر. زندگی یک بازی است، در این بازی برنده و پیروز باش. زندگی یک هدیه است، آن را دریافت کن. زندگی یک دعا است، پیوسته آن را از دل بگذران. زندگی یک درد است، آن را تحمل کن. زندگی یک دوربین است، تلاش کن با چهره ای شاد با آن روبرو شوی.
زندگی رودی است در جریان و من... در حصار قایق ام پارو زنان
رود گه آرام و گه پر جنب و جوش... مقصدم دریاست در آن سوی دور
| |
|
| |
| شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| ابدی هستیم... چون جلوه ای از خداوندیم! |
|
|
ویکا گفت: ما ابدی هستیم چون جلوه ای از خداوندیم. برای همین از میان زندگی ها و مرگ های بسیاری می گذریم. از نقطه ای بیرون می آییم که هیچ کس نمی شناسد و به سوئی می رویم که هیچ کس نمی داند. ویکا ادامه داد: مساله این است که وقتی مردم به حلول روح فکر می کنند. همواره با سوال بسیار سختی رو به رو می شوند: با توجه به آن که در بدو پیدایش تعداد بسیار کمی انسان روی زمین وجود داشته و امروز تعداد انسان ها بسیار زیاد است، این همه روح جدید از کجا آمده اند ؟ نفس بریدا بند آمد. بارها همین سوال را از خود کرده بود. ویکا پس از مدتی گفت : پاسخ این سوال آسان است . در بعضی از حلول ها - تقسیم می شویم . رو ح ما درست مثل بلورها و ستاره ها - درست مثل سلول ها و گیاهان تقسیم می شود . روح ما به دو روح دیگر تقسیم می شود و بدین ترتیب در طول چند نسل بر بخش بزرگی از کره ی زمین پخش می شویم. بریدا پرسید: و تنها یکی از این بخش ها از هویت خودش آگاه است؟ ویکا بی آن که به بریدا پاسخ بدهد گفت: ما بخشی از چیزی هستیم که کیمیا گران آن را روح جهان می نامند. در حقیقت اگر روح جهان فقط تقسیم بشود، هر چند گسترش می یابد اما ضعیف ترهم می شود. پس همانطور که تقسیم می شود. دوباره با هم ملاقات می کنیم و نام این ملاقات دوباره، عشق است چون وقتی روحی تقسیم می شود. همیشه به یک بخش نرینه و یک بخش مادینه تقسیم می شود. ویکا ناگهان خاموش شد و به کارت های پراکنده بر روی میز نگریست و ادامه داد: کارت ها بسیارند اما همه عضو یک دسته ی کارت هستند. برای درک پیام هر کارت وجود تمامشان لازم است. همه ی آن ها به یک اندازه مهم اند. ارواح ما هم همین طورند. انسان ها مثل این کارت ها همه به هم متصل اند. در هر زندگی این مسئولیت اسرار آمیز را بر عهده داریم که دست کم با یکی از بخش های دیگر را دوباره ملاقات کنیم. عشق اعظم که ان ها را از هم جدا کرده با عشقی راضی می شود که این دو نیمه را دوباره با هم یگانه می کند. - و من چه طور می توانم بخش دیگر خود را بیابم؟ ویکا گفت: شهامت خطر را داشتن، به خطر شکست تن دادن، خطر نومیدی و سرخوردگی را پذیرفتن اما هرگز دست از جست و جوی عشق نکشیدن. کسی که از این جست و جو دست نکشد، پیروز می شود. - امکان دارد در هر زندگی با بیش تر از یک بخش از وجودمان ملاقات کنیم؟ ویکا با تلخی بارزی اندیشید: بله و وقتی این طور بشود، قلب تکه تکه می شود و نتیجه آن درد و رنج است. ما مسئول سراسر زمینیم چرا که نمی دانیم بخش های دیگر ما که از زمان آغاز وجود ما را تشکیل می داده اند حالا کجایند. اگر خوب باشند، ما هم خوشبختیم. اگر بد باشند - هر چند ناهشیار - از بخشی از این درد، ما هم رنج می بریم. اما بالاتر از هر چیز مسئول آنیم که در هر زندگی دست کم یک بار با بخش دیگر خود که سر راه ما تجلی می کند، یگانه شویم. سگی پارس کرد. ویکا تمام کارت ها را از روی میز جمع کرد و دوباره به بریدا نگریسیت و گفت: همین طور می توانیم بگذاریم که بخش دیگر ما به راهش ادامه دهد بی آن که این حقیقت را بپذیرد و یا حتی درکش کند. در این صورت برای ملاقات دوباره با او نیازمند حلول دیگری هستیم و به خاطر خودخواهی مان به بدترین عذاب محکوم می شویم . عذابی که خودمان حلق کرده ایم: تنهائی!!
(بخشی از کتاب بریدا اثر پائلو کوئلیو) | |
|
| |
| جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| هرگز از مرگ نهراسیده ام... |
هرگز ار مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود!
هراس من - باری - همه، از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون تر باشد
جستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش باروئی پی افکندن .....
اگر مرگ را از این همه، ارزشی بیش تر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم!
اگر مرگ را از این همه، ارزشی بیش تر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم!
(زنده یاد احمد شاملو)
|
|
| |
| پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم... |
مرغی نهاده روی ز باغی به خرمنی ناگاه دید دانه لعلی به روزنی پنداشت چینه ای ست...به چالاکیش ربود آری نداشت جز هوس چینه چیدنی چون دید هیچ نیست فکندش به خاک و رفت زین سانش آزمود ... چه نیک آزمودنی!! خواندش گهر به پیش... که من لعل روشنم روزی به این شکاف فتادم ز گردنی ما را فکنده حادثه ای... ورنه هیچگاه گوهر چو سنگریزه نیفتد به روزنی خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگ بفروشمت اگر بخرد کس به ارزنی (پروین)
خدایا! به من بیاموز که در بازار مکاره آدم فروشی... پیوسته خریدار دل انسان ها به بهای دل باشم! ... خدایا به من توفیق ده که در این بازار فروشندگی را نیاموزم!
پروردگارم! به من بیاموز که انسان شریف است و انسانیت ماندنی... به من توفیق ده که شرافت انسانی را به تمناهای نفس دنیازده وانگذارم!
خداوندا! به من آن شکیبایی را عطا کن که تا زنده ام بدانم که جوانمردی، سرمایه نخست راه انسانیت است... بدون آن به هیچ سرمایه ای نخواهم رسید... به من بیاموز که حتی در تیرگی دلهای کینه توز نیز، گوهر مهربانی تو نهفته است! خدایا به من توفیق ده که یابنده گوهر مهربانی از دل تاریکی باشم!
پروردگارا! به من بیاموز که بهترین انتقام از ناجوانمردی، جوانمردی است و چشم پوشی... به من توفیق ده که از سخت ترین نامهربانی ها، استوارترین دوستی ها را بسازم!
پروردگارا! به من آموختی که عشق مسیر پیروزی است... به من توفیق ده تا بندگانت را دوست بدارم
و ... پیوسته عاشق ات بمانم!
آمین! |
|
| |
| سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| خانه دوست کجاست... |
|
آرزوی باغبان....
در زندگی برای اندوه همه بهانه ها مهیاست، نیازی به کندو کاو نیست.
به دنبال بهانه ای برای شاد بودن باش و از بهانه های کوچک شادی آفرین به بهانه اصلی بازگرد، به او...
... به مهربانی که نهال وجود ما را در گلدان طبیعت کاشت، تنها به این آرزو که چوب عریان وجود ما ریشه شادی بزند و از این گلدان کوچک و تنگ به باغ بزرگ شادی برده شود...
... زندگی برای وسعت یافتن وجود ماست تا در همه سختی ها، ناملایمت ها، نامرادی ها و ناکامی ها، هسته وجود ما بارور شود، آماده شود برای جهانی زنده از شادی که در آن جاودانه آرام خواهیم گرفت... |
مدتی این مثنوی تاخیر شد... مهلتی بایست تا خون شیر شد
این دوشنبه صبح، کلاس مهندسی اطلاع رسانی داشتیم و بحث بر سر گام سوم پروژه کلاس بود. این کلاس مثل یه کارگاه نجاری هست که هر کدوم از بچه ها باید از روی الگویی که ارائه می دم، کاردستی خودشون رو مهندسی کنند و بسازند. وقتی که این قسمت از الگو رو توضیح می دادم، حمید گفت: استاد این الگویی که شما ارائه می دین برا من مبهم هست... مثل این می مونه که شما یه آدرس رو تو خیابون ها و کوچه پس کوچه های شلوغ تهران می دین و از ما می خواهین که بتونیم اون رو پیدا کنیم! خب این برا ما سخت هست...
از سوال حمید فهمیدم که اتفاقا چقدر فلسفه کار برای اون و قاعدتا بقیه دانشجویان کلاس روشن و شفاف هست... اینقدر سوال حمید مفهوم داشت که حیف ام اومد، از مسیر زاینده ای که برای بحث باز کرده بود بگذرم هرچند با اصل بحث تخصصی کلاس ظاهرا فاصله داشته باشه.
به حمید و همکلاسی هاش گفتم: نه فقط فلسفه کلاس ما بلکه فلسفه زندگی همین است... اینجا هستیم تا آدرس هایی رو که بهمون دادن پیدا کنیم... اینجا آدرس و فرمون هردو دست ماست... کس دیگه ای رانندگی نمی کنه تا ما کنار دستش لم بدیم، چشمامون رو به تفرج دور و اطراف بفرستیم یا اصلا بر روی راه ببندیم، خودمون رو از تلاش رفتن و رسیدن فارغ کنیم و راننده ما رو در مقصد پیاده کنه... نه! باید خودمون رانندگی کنیم باید خودمون از بین مسیرهای مختلف مسیر درست رو انتخاب کنیم... و با تمام وجودمون ببینیم که "خانه دوست کجاست"!
به بچه ها گفتم: خوشبختانه، در این مسیر اونقدرها هم تنها نیستیم... یک راهنما همیشه در کنار دست ما نشسته... و هر وقت که می خواهیم به یک مسیر اشتباه بریم به ما یادآوری می کنه اما اون فقط یادآوری می کنه... فرمون رو از دست ما نمی گیره... فرمون از روز ازل به دستان ما سپرده شده... و تنها در پایان راه از دستان ما جدا خواهد شد!
در همون روز ازل که روز قول و قرارها و گرفتن آدرس ها بود... همه چیز رو دادن...
عشق در وجود ما هست... باید نقدش کنیم
علم در وجود ما هست... باید کشف اش کنیم
شراب خوبی ها یک یک در مخزن وجود ما ذخیره اند... باید این زلال رو جاری کنیم همچون چشمه ای که از دل زمین جاری می شه...
و... آدرس "خانه دوست" در فطرت ما هست... باید خانه و دوست هر دو رو بیابیم تا در آغوش مهربانش از همه خستگی ها به آرامش برسیم... |
|
| |
| پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| نهال به مرجان می گه: جو گیر نشو دختر! تو از چی خبر داری!!؟ |
نهال دختر معترض من توی دانشکده، دیروز به مرجان نوشت: اینقدر جو گیر نباش مرجان …. تو از هیچ چیز بین اونا خبر نداری … تو که حرفای طرف مقابل رو نشنیدی … این قدر زود قضاوت نکن و خودت رو ننداز وسط مسائلی که ازش خبری نداری …
این چند روز بچه های من توی دانشکده، ابراز محبت های زیادی نسبت به بابای فقیرشون داشتن... می خوندم و اشک شوق در چشم ام و عرق شرمندگی از دستهای خالی ام روی پیشونی ام سبز می شد... و سکوت ام رو توی سپیدار می نوشتم...
اما یه دخترم چیزی رو نوشت که باعث شد صدبرابر توی دل بابا جا باز کنه... هرچی فکر کردم چهره نهال ام به خاطرم نیومد!! افسوس از حافظه این بابای پیر! اما چیز مهم تری بود که موجب شد سکوت ام رو بشکنم و بگم نهال! باباجون دوست ات دارم...! نوشته نهال خطاب به دختر پرشور و شلوغ من مرجان... که خودش هم قبلا به اندازه نهال با بابا دعوا مرافعه راه انداخته بود و اینقدر خوب (نمی گم درست) نوشته بود که همون موقع عین مطلب اش رو گذاشتم تو سپیدار.
حالا هم نهال به مرجان نوشته: جو گیر نشو دختر! انصافا خوب نوشته... حتی اگه احتمالا درست ننوشته باشه...
می خوام بگم: من این توصیه نهال رو قبول دارم... شما از مسائل خصوصی خادم با جعفری چی می دونید؟ اما قسمت دوم توصیه اش رو به این مفهوم قبول ندارم که پس به ما چه!؟ نه... این گمراهی هست و فکر نکنم منظور نهال هم این بوده.
می خوام از طرف خودم و نهال به شما که دانشجویان خبرنگار تنها دانشکده تخصصی خبر در کشور هستین بگم: این حق شماست که عمق مسائلی رو که بر دانشکده شما می ره تحلیل کنید و بدونید... شما چه می دونید در دل آقای خادم چی می گذشته که با قدیمی ترین و صمیمی ترین دوست اش اینطور رفتار کرده... خادم کسی بوده که در دوران های قبلی زندگی اش با یک دل صاف و شفاف، جلوی بسیاری از نامردی ها و ناجوانمردی ها ایستاده... خیلی جاهاش رو هم در کنار و پشت سر همین جعفری ایستاده و هر دوشون هم چوب های تلخ و دردناک این خصلت شون رو خورده ان... حالا چی شده ... در دل خادم چه اتفاقی افتاده... چی می گذره پس پرده های دل و ذهن که با جعفری که امید به اومدن خادم برای التیام زخم های کهنه دانشکده داشت... اینطور رفتار می کنه که گویی چشمانش هیچ چیز رو نمی بینه و ذهن اش هیچ گذشته ای رو به خاطر نمی یاره!!؟ شما چه چیزی رو فهمیدید؟ به چه حقیقت تلخی رسیدید!؟
نهال حرفی رو زد که یه خبرنگار باید بزنه... حرفی رو زد که شروع کنکاش و پژوهش و تلاش خبری یک خبرنگار هست برا کشف حقیقت... اگه حقیقت دانشکده خودتون رو نفهمید... چه چیزی از کشور و دنیا رو خواهید فهمید!!؟
از نهال سپاسگزارم... و می خوام که به توصیه اش عمل کنید... اونوقت با شجاعت یک خبرنگار حرفه ای بنویسید....
سرفراز باشید |
|