سپیدار       Sepidaar
  
                                                                                     در این هوا، چه نفس ها، پر آتش است و خوش است
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1384
نوروز تهنیت باد!

 سپیدار، برای تو، نوروزی شادمانه، بهاری پر ترانه و سالی پر از عشق، دوستی، سرفرازی و موفقیت را  آرزو دارد!

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت        بادت انــــدر شهـــــریـــــاری  بــر قـــــرار و  بــــر دوام

سال خـــرم، فـال نیــــکو، مــال وافــر، حـال خـــوش          اصـــل ثــابت، نســل باقــی، تخت عالــی، بخــت رام


 
دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1384
گزارش شوخی ۱۳۸۴ سپیدار!!

از شوخی گذشته... جدی جدی سال 84 تموم شد... بقیه سالها هم تموم می شه... عشق دل هاتون پایداردیروز روز ۲۸ اسفند بود... فقط یه روز مونده به پایان سال ۱۳۸۴. غروب که اومدم خونه، نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم اس.ام.اس زیر رو با تلفن همراهم برا یه تعدادی از دوستان و آشنایان بفرستم. اول اس.ام.اس رو ببینید و بعد هم یه چند نمونه از واکنش ها رو که در نوع خودشون با مزه ان و البته آموزنده. اس.ام.اس این بود:

"من دارم فرداشب می رم... فکر نمی کنم دیگه بتونیم همدیگه رو ببینیم... من رو فراموش کن و به خاطر همه بدی هام... من رو ببخش! نوروز ات مبارک!"  ( از طرف: سال ۱۳۸۴)

آره، این رو فرستادم و واکنش های مختلف شروع شد:

اولین نفری که پیام رو گرفته بود، همکارم خوبم خانم ه.الف. بود: بلافاصله زنگ زد و گفت: دکتر قلبم گرفت... آخه چی شده آقای دکتر! برا چی می خواهین برین؟ کجا می خواهین برین... تو رو خدا بگین چی شده آخه!!؟

بهش گفتم: هرچی باید بگم... تو همون اس.ام.اس گفتم... برو کامل بخونش... الان حوصله ندارم بیشتر باهات حرف بزنم... خداحافظ.  خانم ه.الف. رفت و بعد از خوندن پیام دوباره زنگ زد و فقط چندتا فحش آبدار نثارم کرد! چند دقیقه بعد هم یه اس. ام. اس فرستاد با این مضمون: دوست خوب، توی این دو روز آخر، دو تا جمله هست که باید بگم. یکی تشکر برای بودن ات... دوم آرزو برای داشتن ات در سال آینده...

دومین نفر دختر نازنین ام خانم ف. خبرنگار ایسنا بود که نوشت: مرسی بابای مهربونم... عید شما هم مبارک!

نفر بعدی همکار مهربانم خانم م.ن. بود که فوری جواب داد: واقعا خیلی ترسیدم. بعدش هم یه اس.ام.اس تکمیلی فرستاد با این مضمون: با آرزوی ۱۲ ماه شادی،۵۲ هفته خنده، ۳۶۵ روز سلامتی، ۸۷۶۰ ساعت سعادت، ۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت، ۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی، سال نو پیشاپیش مبارک!

اما نفر بعدی داداش مهدی بود از ولایت! اول چندتا فحش داد... بعد گفت مگه مرض داری تو بچه! من هنوز نیومده بودم خونه... دخترا پیام تو رو دیدن و شروع کردن به گریه کردن که عمو می خواد بذاره بره و گفته که دیگه نمی بینیم همدیگه رو! بعد اومدم دیدم که دسته گل به آب دادی... کلی توضیح دادم تا آروم شدن... ضمنا زودتر پاشین بیایین... منتظرتون هستیم!

نفر بعدی دوست و همکار با محبت و احساساتی ام علیرضا میم. بود:‌ اول چند بار زنگ زده بود و بعد که حسابی ناامید شده بود، یه اس.ام.اس. فرستاد به این ترتیب: سلام... بی انصاف چرا تلفن ها رو جواب نمی دی! گناه من یکی چی هست؟ عزیزم خود زنی نکن... مخلص اتم.

اما نفر بعدی همکار بسیار ارزشمندم خانم م.ر بود که نوشت: سلام... مگه می شه رفتن را فراموش کرد... تا آمدنی هست!

داوود. م. همکار خبرنگار و دانشجوی دانشکده هم نوشت: عید نزدیکه... توی خونه تکونی دلتون ما رو بیرون نندازین ها!؟

نفر بعدی هم دوست قدیمی و سیدبزرگوار... علی اکبر ح. بود که نوشت: من نگران حال شما شدم... کجا می روید... برای چه می روید... اگر از دست من کاری بر می آید در خدمت هستم!

مهندس حمید ف. دوست و همسایه خوب ما هم فوری نوشت: دکترجون سلام... مطمئنی قبل از اینکه بری نمی خوای با ما صحبت کنی؟ ما دلمون می خواد باهات حرف بزنیم... آدم ها بازیگر خاطرات زندگی هستند و خاطرات به خاطر اونها به یاد می مونه!

همسر نازنین ایشون خانم مهندس آذر  ب. هم که با بنده هر دو عضو هیئت مدیره مجتمع هستیم نوشت: دکتر! ما رو شوکه کردین... اگه ممکنه قبل از رفتن چک های مجتمع رو امضاء کنید که من و شما کوتاهی نکرده نباشیم، چون من و شما به مجتمع تعهد داریم!

برا خانم مهندس زدم که:‌ حالا کی گفته که من می خوام جایی برم!؟ جواب نوشت: حالا اینکه وگویی یعنی چه! پس اس ام اس قبلی ات چی بود!!؟ اسم ات رو می خواهیم بذاریم ضد حال!!

اما بشنوید از دوست عجول مجول بنده حمیدخان. ن! حمید با بنفشه، خانم اش و پارسا پسر گل شون رفته بودن بیرون شام بخورن که اس ام اس رو می خونه... تا می یاد جواب بده باطری تلفن همراهش تموم می شه... با عجله و هیجان اومد تو خیابون و اینقدر زنگ زد که من رفتم سراغ تلفن: آقای دکتر... بابا آخه چرا؟ خیلی دیگه شما هم دارین سخت می گیرین! خب وضع مملکت ما همینه دیگه! چرا می خواهین بذارین برین آخه!! به خدا بنفشه و پارسا خیلی آشفته شده ان... بابا بگین چی شده آقای دکتر!!

با یه صدای خواب آلوده گفتم:‌ حمید! حال ات خوشه تو!؟ کی گفته من می خوام برم جایی؟

گفت: بابا اینه دیگه این پیامتون هست... گفتم خب آخر پیام چی نوشته؟؟ گفت: خب آره نوشته از طرف سال ۱۳۸۴... یعنی همونطور که ما آذری ها سال نو رو تبریک می گیم!!   گفتم: چه جوری تبریک می گین شما؟!!   گفت: حالا به فارسی سخته بگم ولی مضمونش اینه که می گیم از آخر سال کهنه سال نو مبارک!!!!

گفتم حمید!! یه فارس اونطرف ها هست من براش توضیح بدم تا حالی تو کنه!؟!   گفت: آره خب... بنفشه هست... بیا باهاش صحبت کن.

همونطور که مطمئن بودم وقتی اشاره کردم بنفشه فهمید و آرامش برقرار شد... پارسا تلفن رو گرفت و با دکی جون چاق سلامتی کرد و تبریک گفت... من هم از پشت خط بوسیدمش.

اما داداش همین آقاحمید یعنی آقا مجید از زنجان اس.ام.اس زد که: در قلب خود بنویسید که هر روز سال جدید، بهترین روز سال است... با آرزوی بهترین ها!!

بله... نفر بعدی هم م. دختر باجناق بزرگم بود که نوشت: ترسیدم...! سال خوبی داشته باشید!!

 خلاصه ... این هم شوخی سپیدار بود در آخرین روز سال ۱۳۸۴!  امیدوارم از دوستان کسی نرنجیده باشه.... بازهم نوروز مبارک!!

   


 
دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1384
این صداقت ات هم ما رو کشته!!

خدا رو شکر این مشکل بزرگ هم حل شد... واقعا حیف بود سال به پایان می رسید و دولت دکتر احمدی نژاد که ظرف شش ماه همه   منظورت چیه؟ مگه خنده داشت؟ اصلا تو به چه حقی می خندی شب عیدی!!؟مشکلات داخلی و منطقه ای و بین المللی رو قلع و قمع کرده ... این یه مشکل رو می ذاشت برا سال بعد یا احتمالا دولت بعدی!!

کدوم مشکل رو می گم؟ خب منظورم این مشکل قدیمی جلوعقب کردن ساعت هست که شده بود یک دردسر سابقه دار و  حل اون از نون شب هم واجب تر بود.

باور بفرمایید هرچی فکر می کنم می بینم این اقدام مدبرانه دولت خدمتگزار که در راستای عمل به وعده های انتخاباتی دکتر احمدی نژاد صورت گرفت و دکتر الهام، برای رعایت حال شهروندان، در یک مصاحبه انقلابی، مژده اش رو دادن... چقدر خودش ابعاد داره... 

اولش اینکه این اقدام یه درس عبرتی بود برای آمریکای جهان خوار که پرونده آدم های بیگناه رو الکی می فرسته تو کلانتری شورای امنیت. ما که از اولش هم گفته بودیم دست روی دست نمی ذاریم و  هر ضربه ای رو که آمریکای بی شعور بزنه با یک ضربه محکم تر جواب می دیم!! حالا بذار آمریکا بره تو شورای امنیت و هر غلطی خواست بکنه!

بعدش هم از نقطه نظر داخله این تدبیر محیرالعقول باعث شد امروز حالیمون بشه که دولت های قبلی چقدر به ما دروغ  گفته بودن:‌ تاحالا فکر می کردیم بعد از عیدها که می شه ساعت هشت صبح می ریم سر کار... نگو که در حقیقت ساعت هفت صبح می رفتیم و این دولت های خائن قبلی بودن که ما رو فریب داده بودن!

یکی دیگه اینکه این اقدام دلیل خیلی مستحکمی است برا صداقت این دولت. یعنی می تونستن بازهم ما رو فریب بدن ولی ندادن و عوض اش گفتن از بعد عید ساعت هفت صبح برین سرکار مثل بچه آدم. انصافا صداقت ات ما رو کشته دکتر احمدی نژاد!

تازه حالا کجای ریخت و هیکل ما به عقلای دنیا می خوره که باید مثل اونها ساعت تابستانی و زمستانی داشته باشیم!؟ ما واقعا دست آقای احمدی نژاد و بقیه اهالی کابینه ایشان رو صد دفعه ماچ می کنیم که این آخرین حلقه وابستگی! و غرب زدگی و شباهت ما با بقیه دنیا رو هم نابود کردن! ساعت تابستونی و زمستونی هم یه چیزی هست مثل ویلای زمستونی و تابستونی! دولت ما که مردمی می باشد بحمدالله و اهل تشریفات و سوسول بازی هم نمی باشد! 

دیگه اینکه این اقدام، یکی دیگه از توطئه های استکبار رو برملا کرد... البته قبل از دکتر الهام که دیشب با یه چهره و لبخند همچین شیرین و  دلنشینی اومدن تو تلویزیون و این ترفند آمریکا و صهیونیزم و همپالکی هاشون تو دولت های قبلی رو افشاء کردن... خیلی های دیگه هم می گفتن که این قضیه جلوعقب کردن ساعت نوعی تهاجم فرهنگی هست که از غرب اومده و نسل جوان ما رو نشانه رفته... ولی خب کسی گوش اش بدهکار نبود. (می دونید همین عقب  کشیدن ساعت، باعث می شد که هر سال تو تعطیلات عید، چقدر از جوون های عزیز ما، ساعت قرارهاشون با دوستای نازنین شون قاطی پاطی بشه و به همدیگه نرسن!!)

 حالا این هم هیچ... اصلا چه بسا، همین قضیه عقب جلو کردن ساعت بوده که شکوم نداشته و باعث شده که هیچکدوم از کارهای دولت سروقت انجام نشه و در بیشتر اوقات هم اصلا انجام نشه!

از اینها گذشته شما حساب کنید هفتاد میلیون نفر جمعیت سرجمع باید چقدر وقت صرف جلوعقب کردن ساعت هاشون می کردن... حالا با این تدبیر عمیق دولت شایسته سالار ما،‌ دیگه لازم نیست اینهمه وقت عزیزتون رو هدر بدین!

... حالا اگه یه عده آدم سوسول، مسئله دار و بهانه جو می گن که این دولت یا ما رو گرفته! یا خودش رو! یا هر دو رو! خب این وظیفه شماست که بزنین تو دهنشون!! آره عزیزم... بزنید تو دهنشون... کی به کیه!!؟


 
یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384
تاملاتی درباره عراق (۴)

کلمه چهارم: وقتی فرزندی به پدر درس واقع بینی می دهد!

 در کلمه های اول، دوم، و سوم، به سه نکته کلیدی درباره تحولات صحنه عراق اشاره شد: نخست اینکه عراق امروز، تصویر کوچک شده ای از مناسبات موجود در جهان کنونی است، یعنی شناخت درست فرایندهای درحال تکوین در این کشور، شناخت واقعی تری از ماهیت تعاملات بین المللی در نخستین دهه هزاره سوم میلادی را به دست می دهد. دوم اینکه به نظر می رسد طرف های مختلف درگیر در صحنه عراق، این واقعیت را پذیرفته اند که تعاملی پایدار و موثر است که حتی المقدور ماهیتی برنده برنده داشته باشد و این ویژگی شرایط استراتژیک حاکم بر این دوران است. سوم اینکه روحانیت شیعه و سیاسیون عراقی، گرچه ایده جدایی دین از سیاست را یک ایده افراطی بدون پایه ارزیابی می کنند لکن به همان میزان بر ضرورت جدایی نهاد دین از نهاد سیاست پایبند هستند.

تحولات روزهای اخیر در عراق، نشانگر دستآورد و رهنمود تازه ای است از حرکت یک جامعه شیعی دیگر، بعد از لبنان، و یک جامعه مسلمان دیگر، بعد از افغانستان و فلسطین، در بستر و فضایی کاملا متفاوت با ایران شیعه و مسلمان. حرکتی که به اقتضای ماهیت واقع گرایانه و بدور از ایده گرایی گنگ، به تدریج توصیه ها، رهنمودها و راهکارهای خود را بر ایران دیکته می کند و به عبارتی اکنون فصل تدریس واقع بینی توسط فرزندان غیرایرانی انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و بویژه عراقی ها، به پدران کهنه کاری است که هنوز هم بعد از بیست و شش سال نتوانسته اند به چارچوب، فرمول و مبنای درستی برای تعامل با جهان رقیب (که معمولا در ایران از آنان به عنوان دشمن یاد می شود) دست یابند. هرچند مدتهاست که فکرآوران درون نظام جمهوری اسلامی در ایران، به این واقعیت رسیده اند که روش کنونی قهر و تقبیح، نه مبنای اعتقادی درستی دارد و نه دستاوردی برای کشور و نظام خواهد داشت.

در این چارچوب است که پذیرش رسمی مذاکره با آمریکا، آن هم به توصیه و درخواست عبدالعزیز حکیم و مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق- که هر دو بزرگ شده در فضای انقلابی ایران هستند- می تواند تعبیر واقعی خود را به دست آورد.

در همین جا باید گفت که دیکته شدن چنین رهنمودی به تهران، لزوما یک رخداد منفی نیست. چه بسا پدرانی که با گوش فرادادن به توصیه های واقع بینانه فرزند، خود و جمع خانواده را از گرفتاری های دور از خردورزی، نجات داده اند.

زمستان امسال، فصل رسیدن میوه های واقع بینی در کشتزار انقلاب اسلامی بود. تحولات صحنه فلسطین نیز نمونه دیگری از این رخداد شیرین است. حماس در انتخابات عمومی فلسطین پیروز شد. طی هفته های اخیر، مشفولیت ذهنی رهبران این گروه که از نگاه تهران، عصاره و نماینده واقعی ملت فلسطین است، مصروف طراحی سازوکاری برای مذاکره با اروپا، آمریکا و حتی اسراییل بر سر آینده فلسطین است.

 آیا تهران دستاوردها، رهنمودها و نتایج چنین فرایندی را نادیده انگاشته و حماس را هم به لیست قهوه ای سایر گروههای فلسطینی اضافه خواهد کرد؟ به اعتقاد من، تهران اینگونه عمل نمی کند. برعکس به نظر می رسد که چنانچه غرب نیز همانند برخی نمونه های قبلی با گرفتاری در چنبره هیجانات سیاسی اسراییلی پرستانه خود، از چارچوب تعامل برنده برنده خارج نشود، دورنمایی برای حل و فصل مسئله فلسطین و همراه شدن تهران با یک مسیر فلسطینی - بین المللی برای پایان بخشیدن به بحران شش دهه ای خاورمیانه، آشکار شده است.

بنابراین می توان روزنه ای هرچند دور را برای همگرایی بیشتر ایران با مسیر تحولات آینده منطقه ای و بین المللی و روی آوردن جمهوری اسلامی ایران به تعاملی مستقیم تر  و سازنده تر با ایالات متحده آمریکا شاهد بود... روزنه ای که از عراق و توسط فرزندان معنوی انقلاب اسلامی ایران باز شده است... و لله عاقبه الامور


 
شنبه 27 اسفند ماه سال 1384
دروغی مصلحت آمیز  به... تا راستی فتنه انگیز!

راستی! بهار اومده ها؟ تو فرصت کردی بهش سلام بدی یا نهسلام، حال و احوال؟ چطوری؟ سرحال هستی! آره بابا منظورم خود تو هستی... خود خودت... به کس دیگه ای فکر نکن... دو نفری داریم گپ می زنیم.... آهان... مثل این که یه مشکلاتی داری... خیلی خب ... سخت نگیر... مگه می شه زندگی بدون مشکل باشه... من خودم الان که دارم با تو حرف می زنم کلی مشکلات دارم برا خودم... ولی خوبی اش اینه که چون خیلی زیاد شدن... دیگه من هم بهشون فکر نمی کنم... آره دیگه... این هم یه جورش هست!

راستی!... روزهای آخر سال چطوره؟ امسال اسفند خیلی بهاری بود نه؟ بوی بهار نیمه دوم اسفند رو که کامل پر کرده بود. این روزهای آخر سال هم که دیگه طبیعت خودش رو انداخته تو بغل بهار... یه صفایی می کنن با هم... امان از این خدای به این شوخ و شنگی!

دلم برات بگه که ... امروز صبحی داشتم فکر می کردم که چقدر این سعدی آدم متوجهی بوده! چقدر شده که یه دروغ ساده منشاء کلی خیر و برکت شده و چقدر شده که یه حرف راست، باعث و بانی کلی فتنه و دردسر و تنفر بین آدم ها. خلاصه سعدی خیلی خوبه... و خوب تر اینه که سعدی مال ما ایرونی هاست... حالا اگه سال می یاد و می ره یه بار هم به گلستان و بوستانش سر نمی زنیم... این دیگه خیلی بده!

بعد فکر کردم که این جمله ای که سعدی گفته می تونه یه الگو باشه برا سبک سنگین کردن خیلی از رفتارهای دیگه آدمها. مثلا می شه این جمله رو هم از روی اون ساخت (و البته خیلی جمله های دیگه که فعلا کاری باهاشون نداریم... شما خودتون بسازین):

(حرافی بده اما) سکوتی فتنه انگیز صد پله بدتر است از حرف زدنی از سر خیرخواهی!

یکی از دوستام... که دست بر قضا یه وقت هایی خیلی سخنگو! هست... می گفت: من از بعضی آدم هایی که همیشه ساکت اند، حس خوبی ندارم... چون به نظرم اونها وقتی ساکت ان دارن برا بیچاره کردن بقیه نقشه می کشن!!!

خب این هم یه حرفی هست برا خودش... می دونید چرا؟ الان می گم.بهار رو باید به استقبالش رفت... باید براش تشریفات چید... خونه تکونی کردی یا نه

ببینید پرحرفی بده اما یه گروهی از آدم ها هستن... که هیچ حرفی نمی زنن... مگه این که حتما یه نفعی برا موقعیت دنیاشون داشته باشه ... برا اینطور آدم ها، این مهم نیست که چه حرفی حق هست یا باطل، درست هست یا غلط... مهم نیست که حرف حق رو باید زد حتی اگه موقعیتی از زندگی مادی رو به خطر بندازه... قضاوت دور از وجدان نباید کرد... حتی اگه مستلزم از دست دادن امتیازی دنیایی باشه ... تنها قاعده ای رو که بهش معتقدند این هست که حرف رو... حق یا باطل... درست یا غلط... منصفانه یا ظالمانه... وقتی بزن که برا خودت یه نفعی داشته باشه... این جور آدم های عجیب الخلقه حتی حاضر نیستند یه حرف حق رو وقتی که ضرری هم براشون نداره بزنن...!! می گه: نع اگه نفعی نداشت بهتره نزنیم و برعکس! این هست که اینجور آدم ها، امامزاده هایی هستن که ممکنه کور کنن... اما حتما شفا نمی دن...

می بینه که با گفتن چندتا جمله می تونه از یه فتنه جلوگیری کنه... باعث آرامش آدم هایی بشه که حتی بهشون مدیون هست... اما خب چون نفعی نداره... برا چی بزنه... شاید ضرر داشت!؟! رفتار این عجایب خلقت بی شباهت به کار اون حاج آقای خسیسی نیست که شب ها که می خواست بخوابه... یه لیوان خالی می ذاشت بالاسرش. اگه می گفتن این لیوان برا چی هست، می گفت: شاید شب تشنه مون شد خواستیم آب بخوریم... و وقتی می گفتن پس پارچ آب کو؟ می گفت:‌ حالا از کجا معلوم که تشنه مون بشه... بیخودی آب رو هدر بدیم که چی!!!؟ اینها هم بیخودی حرفشون رو خرج نمی کنن... یه جوری خرج می کنن که سه لا پهنا ازش پول در بیاد!!

یا مثلا می شه این جمله رو هم از سعدی الهام گرفت:

(عصبانیت و داد و بیداد خیلی بده اما) داد و فریاد و کج خلقی از سر خیرخواهی به ... تا آرامشی از سر شیطنت!

آدم هایی هستن که تو عمرشون همه اش داد می زنن... هیچکس تا حالا روی خوش و کلام شیرین از اینها نشنیده! انصافا خیلی بده... آدم متاسف می شه اگه خودش یا کس دیگه ای اینطوری باشه، چون وقتی اینطوری هستیم، همه دادو بیداد هامون از سر خودخواهی و حب نفس است... اما آدم هایی هم هستن که تو عمرشون حتی یک بار هم از استعداد خدادادی دادزدن و عصبانی شدن، اون هم وقتی ناروایی در حق کسی روا داشته می شه، استفاده نمی کنن... به نظر من از اینجور آدم ها باید فرار کرد!!

آخ که آدم می خواد همه اون نیاکان رو ماچ کنه که نوروز رو گذاشتن روز اول بهاردر قیاس با این آدم های خوش خلق و آروم!! آدم باید قربون اون آدم هایی بره که وقتی یه ناروایی رو در حق یه بنده خدا می بینن، داد می زنن... عصبانی و آشفته می شن... حالا درست، کی هست که ندونه اگه بدون داد و بیداد بشه مسئله رو حل کرد بهتره... کی هست که ندونه که داد زدن گوش و ذهن بقیه رو آزار می ده... شخصیت داد زننده رو از پرستیژ پاستوریزه ای که داره می ندازه! حتی ممکنه سکته قلبی بیاره و آدم رو بفرسته بغل دست بقیه اجداد خدا بیامرز اش!!؟

حرف ام اینه که آدم باید آدمی صفت باشه... هم از خوش خلقی اش استفاده کنه، هم از تندخویی اش... هم از سکوتش، هم از فریادش. هم وقتی به خودش ظلم می شه، هم بیشتر وقتی به دیگری ظلم می شه!

آره... من اینجوری فکر می کنم، شما چی فکر می کنید؟


 
جمعه 26 اسفند ماه سال 1384
عشق، گیاهی آسمانی که در دل می روید... زوری که نیست!!

عشق را نمی توان به یک وظیفه تبدیل کرد.گلدان از تو... رویش عشق از خدا
عشق، تحمیلی نیست.
اگر عشق را به یک وظیفه تبدیل کنی،
سطحی و مصنوعی می شود.
عشق مصنوعی،
حتی از پوست آدم هم نمی تواند عبور کند،
چه برسد به آنکه تا ژرفای دل آدم نفوذ کند.

پدر به فرزندش می گوید:
"مرا دوست داشته باش، زیرا من پدر تو هستم"
او برای فرزندش دلیل می آورد تا فرزند او را دوست داشته باشد.
گویی که عشق به دلیل محتاج است.
والدین شرایطی فراهم نمی آورند که در آن شرایط،
گل عشق خود به خود،
در وجود فرزندشان بشکفد.

پدر و مادر طالب عشق زورکی فرزند خود هستند
و هیچ گاه به چنین عشقی نخواهند رسید.
بدین سان، اگر فرزند نتواند
به طور طبیعی عشق را در خود احساس کند،
خود را گناهکار احساس می کند،
زیرا او والدین خود را دوست نمی دارد،
و این بد است، این چیزی نیست که باید باشد.
                                                                     با چنین احساسی،
                                                                     فرزند شروع می کند به سرزنش خود.به گلدان دل مجال بده ... تا عشق در آن بروید
اگر فرزند صرفا برای اجتناب از احساس گناه،
پدر و مادر خود را دوست بدارد،
ملتفت می شود که دارد ریا می کند.
او تظاهر و ریا را یاد می گیرد.
تظاهر و ریا برای او ابزاری می شوند
برای حفظ خود.
تظاهر و ریا، برای او جنبه ی حیاتی پیدا می کنند.
او دیگر به تظاهر و ریا زنده است.
بدون این ها او قادر به ادامه ی زندگی نیست.
او یاد می گیرد که به همین شکل،
برادر، خواهر، عمو، دایی، عمه، خاله
و اطرافیان خود را دوست داشته باشد.
او باید این ها را دوست داشته باشد. باید.
و این باید است که عشق را می میراند.
او به کلی فراموش می کند که
عشق به طور طبیعی و خود به خود می روید.
اکنون دیگر عشق برای او
به یک وظیفه تبدیل شده است:
وظیفه ای که باید به آن عمل کرد.
بنابراین، او به وظیفه اش عمل می کند.

او به وظیفه اش عمل می کند، اما عشق نمی ورزد.زمان رویش عشق به طبع آفرینش فرا می رسد... به خواست من و تو نیست
کاری که او می کند، تظاهریست تو خالی.

بدین سان، فرزند یاد می گیرد که این تظاهر را
به سلوکی در سراسر زندگی اش تبدیل کند.

 

بدین سان، زندگی او
به یک ریا، به یک تظاهر، به یک فریب تبدیل می شود.
بدین سان، او زندگی را فریب می دهد
و از زندگی محروم می شود.

 

پدران و مادران،
این گونه است که فرزندان خود را
به قربانگاه جهل خویش می برند
و سر می برند.


 
جمعه 26 اسفند ماه سال 1384
وقتی یه "ایرونی مشتی"  به انگلیسی حرفهای دلش رو بزنه!!؟

این نامه رو در دهه ۱۹۶۰ یه کارمند شرکت ملی نفت ایران در گچساران نوشته برا رییس آمریکایی اش آقای هامیلتون. بخونید... با مزه اس!

(ادامه مطلب)


 
چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1384
برای معصوم ترین گناه زندگی!

                                                                                                یاد تو می کنم ... اما تو نیستیهر صبح نوبهار،

وقتی گروه چلچله ها مست و بیقرار
شیرین و خوش ترانه دل ساز می کنند
یاد تو می کنم
یاد تو می کنم

آیی به یاد من که در آن صبح نو بهار
سر در برم نهادی و شیرین گریستی

...
صبح بهار و زمزمه جویبارهاست
عطر نسیم و چهچهه نوبهارهاست
اما تو نیستی!
اما تو نیستی!


 

(باتشکر از عاطفه خانوم)


 
چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1384
حرف های رییس دانشکده با وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی

این نامه رو امروز چهارشنبه برای وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی نوشتم. حرف پنهانی نبود... درد دل دانشکده بود... پس بهتره که شما هم بخونید:

 

بسمه تعالی

 جناب آقای صفار هرندی

وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی

 سلام و آرزوی عافیت و بهروزی برای شما

این یک نامه دوستانه است خارج از عرف اداری. اینطور بهتر می توانم حرفم را بزنم... شما که ظاهرا کسر شانتان بود، بنده را با این قیافه کفر و کافری ببینید اما من به ندای قلب خودم رفتار می کنم... به دل هم نمی گیرم.

زمانی که بحث وزارت شما برای ارشاد مطرح بود، به دوستان می گفتم خداکند اینطور بشود... من صفار را می شناسم... او مدتی طولانی در جلساتی حاضر می شد که من هم بودم... خصلت هایی که از او به یاد دارم خنده رویی بود و مهربانی، تلاوت خوشی داشت که آدم دلش می خواست به جای چند دقیقه چند ساعت طول بکشد، متین بود و دلسوز و در اعتقادات خودش زلال و پایدار و منش اش ساده و خواستنی. اینها تصاویر دل من بود از شما. اینها را بارها به دوستان اطراف می گفتم و دوست داشتم که هرگز به خود شما نگویم.

بعد هم شما وزیر شدید... خوشحال شدم و گفتم که یکی از مناسب ترین وزرای آقای احمدی نژاد می شود صفار. یادم هست که نامه ای نوشتم خدمت شما و تبریکی ساده و صمیمی گفتم و نوشتم که امیدوارم دانشکده را دریابید.

نامه را که مسکوت گذاشتید... وقت حضوری هم ندادید... وقتی هم که یکی دوبار در ایرنا ملاقات تان کردم... چهره تان سرشار از حذر بود... و بعد هم که خبرها یکی یکی می رسید: به دانشجوی من می گفتید فلانی را عوض اش می کنم... به خادم می گفتید این آقا چرا اینجوری شده... اگه خواستید عوض اش کنید فقط مشورتی بکنید. از اطراف و اکناف هم که از بنده به شما انواع و اقسام گزارش می رسید ... از یک آدم متعصب ساده دل تندخو مثل آقای عبدالله نصیری که هرچه گفته است را به خدا واگذار کردم تا بقیه و بقیه!

خب... من یک بچه روستایی هستم... وقتی دیدم که به دل شما ننشسته ام و چنگی به دلتان نمی زنم... دیگر شما را به حال خود گذاشتم و منتظر شدم تا حکم عزل بیاید و از دانشکده که آخرین نقطه دلخوشی ام به این سرزمین هست به گوشه خانه بروم و همانطور که دیروز به یکی از دوستان می گفتم شاید تقدیر است که در خلوت خودم به نداشته ها و داشته های خود تمرکز کنم. هرگز از این اتفاق نگران نبودم، الان هم نیستم. اگر سرمایه ای در وجود من هست که هست... اگر هم نیست که بهتر است ویترین ریاست دانشکده را هم نداشته باشم.

به هرحال این مدت به این صورت گذشت. حالا عنایت داشته باشید به روی دیگر سکه....

دانشکده خبر تابستان امسال قانونی شد و شورای عالی اداری پس از کش و قوس های زیاد دانشکده را تایید کرد. تا آن زمان و تا همین الان هم دانشکده نه بودجه ای برای خودش دارد، نه می تواند از شهریه هایش خرج کند، نه می تواند لااقل چند دوره آزاد برگزار کند تا درآمدش را به زخمی بزند، نه ساختمان درست و حسابی دارد و نه هیچ امکاناتی. ایرنا هم سالهاست که درها را بر روی دانشکده بسته است و هرجا که لازم باشد با دانشکده قیافه گرفته شود، ما مطرح هستیم!! حالا تصور کنید که این آش ریاست بنده در دانشکده چقدر روغن دارد و لطفا کمی در جلد من بروید تا لمس کنید که برای این آش شنیدن این همه بدو بیراه و تهمت و تهدید و تمسخر چقدر می ارزد. از زمانی هم که دوست بسیار عزیز اما همیشه هیجانی و عصبی ما آقای خادم آمده اند که دیگر نورعلی نور!

تا حرف می زنیم می گویند: تو نزد آقای صفار آدم مسئله داری هستی و برای نگه داشتن تو من دارم سرزنش می شوم! به مبارکی!! دانشکده که به گداخانه تبدیل شده است، من مانده ام و مشکلات ششصد دانشجویی که هر ترم شهریه می دهند ولی پولشان صرف هرجا که بشود، یک ریالش در دانشکده مصرف نمی شود.

برادر عزیز! من هرچه که هستم همینم که هست. خوب یا بد! خودم می دانم و خدای خودم. اما با دهاتی ترین زبان به شما بگویم بدون این که دانسته شود من در دانشکده که هستم، چه می کنم، چه منش و اسلوبی دارم، همه چیز درباره من گفته شد. در یک جمله بگویم: روزی که حکم مسوولیت من را مدیریت قبلی ایرنا زد- البته نه به این خاطر که بنده رنگ کسی یا گروهی بودم، بلکه به این خاطر که کفگیر به ته دیگ خورد و من طبیعی ترین اما نخواستنی ترین گزینه بودم- از خدا خواستم که بتوانم یک پدر خوب برای ششصد دانشجوی این دانشکده باشم... و فکر می کنم که پروردگار رحمن این موهبت را به من داد و این در دانشکده عیان است... به دانشکده علاقمندم و همه پسرها و دخترهای خودم را از صمیم قلب دوست شان دارم... فکر می کنم آنها هم محبتی نسبت به من دارند. خدا را شکر.

اما افکار و نگاهها و عقاید من هم هرچه که هست در وبلاگم www.sepidaar.blogsky.com  منعکس است. خوشحال می شوم سری بزنید. آنجا تصویری از خانه دل من است. اگر رفتید از اولش را مرور کنید.

 

اما اکنون درخواستم این است:

اول: دانشکده را به چوب سازمان نزنید. جلسه هیئت امنا را بگذارید تا دانشکده و دانشجویانش بتوانند از حقوق قانونی خود بهره مند شوند. اجازه ندهید همه ما بیشتر از این مدیون دانشجویان شویم. چند ماه هست که درخواست تشکیل جلسه را برای معاون محترم مطبوعاتی خودتان فرستاده اید و مسکوت مانده است... انصاف نیست.

دوم: اینجا یک دانشکده است. اگر ایرنا می خواهد دانشکده داشته باشد باید در خودش شخصیت و ظرفیت تعامل با یک دانشکده را هم ایجاد کند. دانشکده را با ارعاب و فشار و کتک زدن دانشجویانش نمی شود اداره کرد. ما هم ادعا نمی کنیم که اینجا بهشت است. بالاخره دانشجویان این دانشکده هم بخشی از بدنه دانشجویی این کشور هستند با خوبی ها و بدی هایی که این بدنه دارد. اما به شما عرض کنم... بدانید که دانشجویان این دانشکده بسیار نجیب تر، با اندیشه تر، معتقدتر از میانگین بدنه دانشجویی کشور هستند. بیش از هفتاد درصد آنان هم اکنون در رسانه ها کار می کنند. هیچ رسانه مهمی نیست که دانشجویی از ما در آن نباشد. چرا دختران و پسران دانشکده را اینهمه سرکوفت می زنند؟ چرا به آنها همه جور نسبت ناروایی داده می شود و اگر لازم باشد ضرب و شتم شان می کنند!؟

سوم: این دانشکده باید در چارچوب ضوابط و اساسنامه اش اداره شود. ایرنا یا هرجای دیگری نباید دانشکده را محل تخلیه هیجانات مدیرانش بداند و هر رفتاری را با کادر علمی و اداری دانشکده و دانشجویانش داشته باشد. این دانشکده وابسته به خبرگزاری است و تعریف این وابستگی هم در اساسنامه مصوب مراجع آموزش عالی آمده است. تمامی ضوابط آموزش عالی هم از حیث آموزشی، گزینش دانشجو، تدریس و فارغ التحصیلی طبق اساسنامه بر دانشکده جاری و ساری است. دوستان ایرنا را نسبت به این مسئله توجیه کنید.

 چهارم: اداره دانشکده به عنوان یک فضای آموزش رسانه ای بایست از ثبات و آرامش برخوردار باشد. هر روز به بهانه ای برای ما تشنج درست می کنند. لابد بنده هم مسوول و پاسخگو باید باشم... دانشکده را دریابید.

پنجم: برای خودم هم هیچ چیزی نمی خواهم. بدانید که همان حقوقی را می گیرم که زمان علافی در خبرگزاری با حکم مشاور دکتر ناصری می گرفتم. هیچ مشغله، کار دوم یا درآمد دیگری هم ندارم. صبح اول وقت می آیم دانشکده و آخرین نفری هستم که می روم.

می دانم که شما را با این نامه طولانی اذیت کردم... عفو کنید... این یک تظلم بود از طرف یک کارمند این دولت برای یک وزیر. حرف آخرم این هست: من به کار در این دانشکده افتخار می کنم اما به شرط این که شما هم به من افتخار کنید... اگر غیر از این هست که همان تهدید همیشگی آقای خادم را عملی کنید و بنده را کنار بگذارید. اگر هم احتمالا بودن من را مثبت می دانید آنچه را که عرض کردم فراهم سازید... تا پایان این نیمسال صبر می کنم.

دوست تان دارم... به عنوان حسین صفار هرندی که با صوت خوشی قرآن می خواند و سلامت نفس داشت... وزارت می گذرد.

از خداوند رحمن برای شما آرامش و عافیت و بهروزی آرزو دارم و پیشاپیش نوروز و سال نو را تبریک می گویم.

سخنی که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم         دگری نمی شناسم، تو ببر که آشنایی

 با احترام و ارادت

محمد حسن جعفری سهامیه

رییس دانشکده خبر


 
سه شنبه 23 اسفند ماه سال 1384
اشتباه لپی!

واستادم روبروش،
چشاش انگاری به چشام نیگا می کرد ولی بدون هیچ احساسی
گفتم بهش : ببین .. هر چی بوده تا حالا تموم شده
هر کاری تو کردی و هر کاری که من کردم توی گذشت این سالها حل شده
الان چیزی که مهمه اینه که من دوستت دارم .. این دوست داشتن استریلیزه اس ,
می فهمی .. ینی دیگه آخر دوس داشتنه ... هیچ خری مثه من نمی تونه تو رو اینطوری دوس داشته باشه
اصلا اگه دوستت نداشتته باشم احساس خلاء می کنم
به اینکه تو رو داشته باشم نیاز دارم ... می فهمی ؟
رفت جلوی آینه و هول هولکی روژ لبشو مالید
اونقدر عجله داشت که یه خورده از روژ لب , از خط لبش زد بیرون
دستمال ابریشمیشو برداشت و اون یه خورده رو پاک کرد ...
گفتم : ببین دیوونه .. تو همینطوری هم خوشگلی .. دیگه این قر و فرا واسه چیه .. بدون روژ لبم دوستت دارم .
ولی توجهی نکرد ...
دنبال کیفش می گشت .
دنبال یه جایی از بدنم می گشتم تا بخارونمش .
من هر وقت کلافه می شم باید یه جایی از تنمو بخارونم .
گفتم : چرا به حرفام گوش نمی دی ... می خوای بپرم بالا بعد مثه گوجه فرنگی روی زمین پخش بشم تا گوش بدی به حرفام ؟
کیفش رو پیدا کرد و از اتاق زد بیرون و در رو محکم زد به هم
احساس یه مگس رو داشتم که با لنگه دمپایی له شده .
اووووف ... لعنت به این زندگی نفهم احمق بی شعور خر
آخه من که هر چی چیز قشنگ بودگفتم واسش که ...
یه حس قلقلکی بد داش توی تنم وول می خورد که این روژ لبشو واسه کی مالید
معمولا روژ لب نمی مالید این وقت صبح
زدم از خونه بیرون .
با ماشین من رفته بود .. بدون اجازه ... پس من چه نقشی دارم این وسط .
بوقم اگه بودم یکی منو می زد حداقل .
سرگردون و عاجز ( مردای این مدلی خیلی تابلوان ) با دستای آویزون ( درست مثه جوراب زنونه ای که روی بندرخته ) راه افتادم توی خیابون .
مردم مثه وحشی ها بهم تنه می زدن و هیچکس یه عذر خواهی خشک و خالی هم نمی کرد .
حال و حوصله عصبی شدنم واسم نمونده بود .
آدم بی ادبی هم نبودم که فحشای تحریک کننده و تنش زا بدم .
بذار تنه بزنن .. دل که شکسته باشه چه دو تیکه باشه چه هزار تا فرقی نمی کنه .
همینطور آویزون داشتم قدم می زدم که رسیدم به کافه همیشگی .
رفتم تو و نشستم پشت میز .
وقتی به هم ریخته باشم یه نوشیدنی گرم می تونه یخای درونیمو باز کنه و بخاراتش مغزمو بخور بده .
سه دقیقه نشستم ولی انگار نه انگا .. یه نفرم نیگا نکرد که آقاهه خرت به چن من .
خواستم بکوبم روی میز که حداقل نظر گارسونای سر بهوا رو جلب کنم که دیدم بی ادبیه .
داشتم قسمت " چاره اندیشی مودبانه " مغزمو فعال می کردم که یه خانوم نشست روبروم .
به چش هنری خوشگل بود و تو دل بروی فوری .
من ازاین آدمای تودل بروی فوری خوشم نمیاد چون همچین می رن توی دل آدم که تا آدم به خودش بیاد کاراز کار گذشته
یه نیگاه گذرا انداخ تو چشمم
حس کردم که یه تغییر و تحولاتی داره اتفاق میفته که اگه رو به تکامل پیش بره وضعیت درام میشه .
زیر لب عذر خواهی کردم و پاشدم ..
پا شدن من همانا و نشستن یه یارو پت و پهن و چارشونه که بوی ادکلونجاتش گیجم کرد همانا .
خواستم بهش بگم : مرتیکه پر رو حداقل بذار من پاشم بعد ... ولی خب به من چه .
هیچکدومشون یه نیگاه هم به من نکردن که حداقل حس کنم عددی هستم
از کافه زدم بیرون عصبی تر از وقتی که واردش شده بودم .
چند قدم که رفتم حس کردم راه رفتن برام سخت شده و سرم گیج رف .
نشستم کنار خیابون و سرمو گرفتم توی دستام .
نیم ساعت نشستم.
توی این مدت یه نفر نگفت زنده ای یا مرده .
فکر نمی کردم آدما تا این حد از هم دور شده باشن .
هر کسی فقط به فکر خودشه و همین و بس .
از وسط خیابون که رد می شدم یه لحظه ماشینمو دیدم که پشت چراغ قرمز واستاده بود .
اون( نامزد نامردم ) پشت رل بود و کنارش ... یه جوون ژیگولو .
مثه یه سطل ماست که از دس یه بچه میفته و وقتی می خوره زمین تا شعاع چن متری پخش می شه با دیدن این صحنه شخصیتم و عشقم و امیدم ولو شد رو زمین .
سردم شد بعد عرق کردم و بعد لرزم گرفت و خیلی فوری قلبم که شدیدا غیرتی شده بود , با مشت به سینم کوبید و بعد چشام سیا تاریکی رفت و خیلی زود بعدش مثه آدمای خیلی مست تلو تلو خوردم و رفتم تو دیفال حقیقت عریان .
چراغ سبز شد و ماشینا مثه الاغ از پس و پیشم رد شدنو و من مثه گاو موندم اون وسط .
آب دهنم مونده بود که بره پایین یا کاملا خشک بشه .
انگشت شصت پام تیر می کشید رو آسفالت داغ .
هر جوری بود قوای باقی مونده منو کشوند تا اونور خیابون .
نمی دونستم الان باید به چی فک کنم .
سلولای مغزیم دچار افسردگی حاد عشقی شده بودن .
دستمو گرفتم به دیفال .
داشتم سعی می کردم که احساسات منفیمو بالا بیارم که یه صدایی از بالای سرم اومد که :
- ممد رضا .. ممد رضا ... معلومه کدوم گور بودی ؟
سرمو بردم بالا و هر چی توی دهنم بود فرو دادم جای اولش .
محسن بالای درخت روی یه شاخه نشسته بود و تخمه کدو میشکوند .
گفتم : اون بالا چیکار می کنی میمون ؟
گفت : تو باز چته جوون ناکام ؟
گفتم : به تو چه ...
گفت : حالا به من چه یا به من نه چه وقت تمومه .. زنگ خورده .. باید برگردیم سر کلاس .
گفتم : ینی چی ؟ زنگ چی خورده ... دیوونه ؟
دستشو محکم کوبید رو پیشونیشو و داد زد : باز یادت رف آخر حواس ... کلاس " چگونه مرگ فجیع خود را فراموش کنیم " ... نکنه یادت رفته یه ماهه که مردی بدبخت ...
مردم ؟ ... آخ ... من هیچوقت مرده خوبی نمی شم ... نفس عمیقی کشیدم و اینبار من کوبیدم رو پیشونیم .
- آره .. یادم رفته بود باز ... آخه عادت کردن به این وضعیت ( منظورم روح بودنه ) یه خورده سخته .
گف : - نکنه باز رفته بودی خونه نامزدت ؟ عاشق دلسوخته ...
سرمو تکون دادم و گفتم : - آره ... ولی فک می کنم آخرین بار بود ...
تازه داشتم می فهمیدم که چرا هیشکی محل خرم بهم نمی داد .
و تازه برام جا افتاد که چرا راه رفتن برام سخت بود .
آروم از زمین کنده شدم و با محسن رفتیم سر کلاس .
توی راه از محسن پرسیدم : تو زنگ تفریح بین کلاسا کدوم گوری می ری ؟
خندید و گفت : می رم پشت دیفال بهشت حوریا رو دید می زنم .
گفتم : ای نامرد دغل ... بابا تو دیگه کی هستی ... از این به بعد منم میام .
به زمین گرد کوچولو که از دور شکل یه فضله موش بود نیگا کردم و یه لبخند تلخ نشست رو لبام .
(ناشناس)

   1      2      3      4    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 157264


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی برای وسعت یافتن وجود ‏ماست تا در همه سختی ها،ناملایمت ‏ها، نامرادی ها و ناکامی ها، هسته وجود ‏ما بارور شود، آماده شود برای جهانی جاودانه  از ‏شادی...‎.‎  
شناسنامه کامل من...